مه لقا

واجب‌العرضیم خدمت‌تان بانو. غریبه که نیستید؛ مَحرم دل‌آشوبه‌هایمان دل‌داریِ شماست.
دل‌واپس آقاجانیم. مشاعرشان عیب‌وعلت پیدا کرده. از مریض‌خانه به این‌طرف، ما را با این تار تابیده‌ی سبیل ملاحظه می‌کنند، می‌فرمایند: «مه‌لقا»ای!
عرض می‌کنیم بلاگردان‌تان بشویم آقاجان. والده‌ی خدابیامرزمان که «طلعت» بود، صدا می‌زدید «گلین». شکر ربِ رحیم، نکاح مکرر هم که با این قد و جثه مقدورتان نبود. «مه‌لقا» را کجای دل‌مان جاکنیم؟ پیش دست‌شان هم که باشیم، بی‌ادبی نباشد، مِن‌حیث‌المجموع‌مان را مسح می‌کشند، توفیر ما و «مه‌لقا» که دست‌گیرشان می‌شود، ترش می‌کنند. دوبه‌شک رفتیم مریض‌خانه، دست‌به‌دامنِ طبیب و مراقب شدیم که اگر «مه‌لقا»ای هست، خیر رفته‌هایتان نشان‌مان بدهید، بل‌که راضی‌اش کنیم به مراقبتِ خاصه در منزل. درآمدند که یک «فرخنده» داریم؛ یک «ایرانِ» انژکسیون‌چی. منتها خُلق آقاجانت سگی بود، کسی رضا نمی‌داد به اموراتِ پرستاری. برای انژکسیون هم خودِ علی‌اصغرخانِ طبیب زحمت می‌کشید.
سر پا مانده‌اید. آمدیم اگر خواهری کنید، سر بزنید، به نیّتِ عیادت. بل‌که دلِ آقاجان‌مان قرار بگیرد. چشم‌شان کم‌سوست. به‌خیال‌شان «مه‌لقا»‌اید شما. خودمان هم مراقبیم. فقط لای در باز باشد که ببینيم
منبع : لانگشات

استنتاج

استنتاج يك نتيجه ارزشى از مقدمات غير ارزشى به «مسئله است- بايد» معروف است. اين مسئله از آنجا ناشى مى شود كه برخى معتقدند استدلالاتى كه در آنها از مقدمات غير ارزشى، يك نتيجه ارزشى استنتاج مى شود، استدلالات منطقاً معتبرى نيستند. استدلالات معتبر (Valid) به لحاظ قياسى در نوبت قبل توضيح داده شد اما سئوالى كه مطرح مى شود اين است كه آيا جوهر مسئله است- بايد تنها بدين دليل است كه استدلالاتى كه در آنها از مقدمات غير ارزشى، يك نتيجه ارزشى به دست مى آيد، استدلالات منطقاً معتبرى نيستند؟ اگر چنين چيزى اساس اين مسئله است، پس اين مسئله يك مشكل واقعى است. اگر فقط استدلالات به لحاظ قياسى معتبر، استدلالات خوب و مناسب به حساب بيايند اما بسيارى از استدلال ها در قالب استدلالات به لحاظ قياسى معتبر قرار نمى گيرند، ولى با اين حال استدلالات معقول و درستى هستند؛ بدين معنا كه در اين گونه استدلالات، دلايل مناسب و خوبى براى پذيرفتن نتيجه ارائه شده است....
غواص

نسيم دريا

شعري از مالارمه

تن غمين است ، افسوس ! ومن همه ي كتابها را خوانده ام .
گريختن! گريختن به دورادور ! حس مي كنم تمامي پرندگان
مست آن اند و آسمانهاي ناشناخته در ميانشان گيرد !
مست آن اند كه مه و آسمان هاي ناشناخته در ميان شان گيرد !
هيچ چيز _ نه باغ هايِ قديميِ منعكس در چشمها – اين دل را
از غرق خويش در دريا باز نخواهد داشت ،
آه شبها، هيچ چيز، نه پرتو غمبا رِ فانوسِ من
بر كا غذ هايي كه در سپيديِ خودشان پناه جسته اند ،
و نه زن جواني كه كودكِ خود را غذا مي دهد .
من خواهم رفت ! كشتي با بادبانهاي برافراشته
به سو ي مناظر غريب لنگر مي كشد !

ملالي كه اميد هاي بي رحم غمينش كرده اند
هنوز به آخرين وداع دستمالها باور دارد !
و شايد اين بادبانها ، دعوت كننده ي توفانها ،
از آنان اند كه با تندبادي بر فراز تخته پاره هاي گمشده ي بي بادبان خم ميشوند ،
بدون بادبان يا جزايرحاصلخيز ...
ليك، اي دل من، به آواز ملاحّان گوش سپار ! ‌

سميرا رشيدپور

مادام ادواردا

مادام ادواردا در سال 1937 از نويسنده اي با نام مستعار پي ير آنژليك كه بعد ها معلوم شد كسي جز خود باتاي
نيست منتشر شد .تاريخ دقيق انتشارش را برخي به كمي ديرتر يعني به سال 1941 ميدانند . داستان بر سر ديدار كوتاهي است ميان مرد ناشناسي كه راوي داستان است و زني فاحشه به نام مادام ادواردا، با شدت و خشونتي باور نكردني . اين زن كه نگاهي غايب دارد و از شدت تشنج همچون بيمار صرع به خود مي پيچد، خداست . خدا يك فاحشه است؛ « خدا اگر ميدانست ، خوكي مي بود .» باتاي با اين عبارات اصلا در پي الحاد نيست بلكه برعكس، خدا بالاترين است و متعالي ترين . افكار باتاي شكل ديگري از خداشناسي را ارائه مي كند ، شكل ديگري از تقديس : به اين معنا كه امر مقدس براي باتاي فقط از رهگذر سرپيچي وجود دارد .
موريس بلانشو در كتابِ آينده با اشاره به اين داستان مي نويسد : «شايد زيباترين داستان معاصر باشد...ولي در اين چند صفحه داستان چه چيزي به بازي گرفته شده است ؟ از اين داستان مي خواهم به ذكر اولين جمله بپردازم :« در گوشه ي خيابان ، هراس، هراسي كثيف و سكر آور مرا متلاشي كرد ( شايد چون گذرا دو دختر را روي پله هاي دستشويي ديده بودم )» و بالاخره آخرين پاراگراف متن :
« تمام كردم .
از خوابي كه ما را عقب تاكسي به حال خودمان گذاشت، با حال بد بيدار شدم ، اول من ...بقيه طنز است . انتظار طولاني مرگ...»
ميان اين دو محدوده آيا آنچه نوشته شده شرم آور است ؟ قطعا . اما اين حقيقت داستان است ولي با وجود اين ما نمي دانيم اين حقيقت را كجا قرار دهيم . دوست داشتيم مي توانستيم واژه ها را مقصر قلمداد كنيم ، يا شرايط را يا برعكس كنشي كه مي توانسته اطمينان بخش باشد، يا برخي چيزها را كه بايستي بگوييم هرزه بوده اند» .
مادام ادواردا مي گويد:« من خدا هستم » البته اين جمله اي است كه از نظر منطقي معنايي ندارد . واژگان هم خود، اين افراط را خاطر نشان مي كنند.در اين جا باتاي هيچ گونه هرزگي را مطرح نمي كندبلكه با واژگاني سنگين، خيلي سنگين و دير هضم، در عين حال چيزهاي زيادي را به ما مي گويد. كلماتي كه از تجربه ي ناممكن آكنده اند . بلانشو در اين باره مي نويسد: «از آنجائيكه اشيا و امور به خودي خود رخ مي دهند، به محض اينكه روايت مي شوند همه چيز سخت مي شود» . بلانشو با قياسي مشابه در باب روايت و رسوايي از ما ميخواهد به زيباترين تراژدي راسين برگرديم : فدر . « همه چيز زماني آغاز شد كه فدر پذيرفت به خاطر اونون(ندیمه اش) پرده از رازش بردارد . فدر به خاطر عشقِ هولناكِ زناكارانه اش گناهكار نيست بلكه به خاطر گناه شمردن آن ، وقتي مي گذارد از حالت ناممكنيتِ بكرِ سكوت به حقيقت رسوايي بارِ تحقق اش در دنيا برسد.
در درون هر نوسنده اي اين الزام ديدار ِ فدر و اونون وجود دارد، همين جنبش به سوي روز ، روزي كه نمي تواند روشن شود. افراطي كه فقط مي تواند به سبقت و رسوايي كه در كلمات هست، تبديل شود.
ناشايست ترين كتاب ها، همان طور كه ژرژ باتاي در پيشگفتارش آن را توصيف مي كند، در نهايت می تواند زيباترين كتاب باشد و شايد صميمانه ترين . با اين وجود همه ي اين ها كاملا رسوايي آور است.
مادام ادواردا

بنویس ما غمگینیم

پسرم مشق هایت را ننویس
دستهایت را بنویس
چشمهایت را
آن قایق کوچک را که مادرت در تو جا گذاشت
بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

شهرام شیدایی

پل آستر

...دنیای داستان‌های پل آستر، همانطور که از چشمان نافذ نویسنده‌اش پیداست، دنیایی اسرار آمیز و دوست داشتنی‌است. دنیایی که آدم را پس از خواندنش به فکر وا می‌دارد، دنیایی که هنگام وارد شدن به آن این توانایی را دارد تا آدمی را از دنیای واقعی دور و اطرافش دور کند و حتی برای چند لحظه او را به اعماق داستانی خیالی ببرد. پل آستر شاید برای نوشتن دنبال همین هدف است. خلق دنیایی نو و متفاوت که آدمی را برای چند لحظه مسحور خود می‌کند. پل آستر درباره دنیای داستان و اهمیتش به مگزین لیته‌رر می‌گوید: «سئوال اینجا است که هدف چیست. دنیا هدفی ندارد. از همه چیز دنیا نمی‌توان سر درآورد، اما کم کم می‌توان درکش کرد. در عوض دنیای هنر محدود است و به همین خاطر [در مقایسه با دنیای واقعی] لایتنهاهی نیست و می‌شود به راحتی آن را آنالیز کرد. وقتی به صفحه ده برسی، یا شاید هم صفحه بیست و شاید پنجاه، ممکن است به هدفی برسی. می‌توان به سادگی درباره ساختار و مفاهیم داستان حرف زد. آدم‌ها می‌میرند اما کتاب‌ها به حیاتشان ادامه می‌دهند. اثر کاغذ از گوشت و استخوان بیشتر است.»
سيب گاززده

ويسواوا شيمبورسكا ؛ شاعر لهستاني

اين لهستاني‌ها، آدم‌هاي فوق‌العاده زياد دارند. مثل:«كريستف كيشلوفسكي»، «زبيگنيف پرايزنر»، «رومن پولانسكي»، «كريستوفر كومدا» و «ويسواوا شيمبورسكا».من بقيه‌اشان را فعلا نمي شناسم و مشتاقانه منتظرم كه كسي معرفي‌ا‌شان كند.همين «ويسواوا شيمبورسكا» را هم كلي با تاخير شناختم، اما وجه مشترك همه‌ي اين آدم‌ها شايد اين باشد: با بقيه متفاوتند. «كيشلوفسكي» فيلم‌هاي متفاوت مي‌سازد، «پرايزنر» موسيقي متفاوتي دارد، «پولانسكي» كه ديگر نگو، شعر‌هاي ساده و دل‌نشين «شيمبورسكا» هم كه جاي خود.
نشر مركز سال ۷۶ يك مجموعه از اشعار «شيمبورسكا» را درآورده به نام «آدم‌ها روي پل»، من هم چاپ سوم‌اش را كه سال هشتاد و دو تجديد چاپ شده ديدم، آن هم با ترجمه‌ي «مارك اسموژنسكي» كه از قضا فارسي بلد بوده و «شهرام شيدايي» و «چوكا چكاد» كه كمكش كرده‌اند. با وجود آن‌كه خيلي‌ها پروژه‌ي ترجمه‌ي شعر خارجي را در كل ناموق مي‌دانند، برخي از شعرهاي اين مجموعه خوب از كار درآمده و اي كاش يك كم بيشتر دقت مي‌شد و بيشتر وسواس به خرج مي‌دادند، با اين حال كتابي‌ست خواندني كه نخواندش لااقل حيف است.«شيمبورسكا» سال ۱۹۹۶ جايزه‌ي نوبل ادبيات برده و در مورد زندگي‌اش مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد و اشعارش هم در اين‌جا به انگليسي ترجمه شده.
شيب گاززده

دو شعر از شيمبورسكا

*
گرده افشاني علفي هرز…
با چه سادگي افسار گسيخته اي
ذهن موفق مي شود در ذهن ديگر نطفه ببندد…
*
فسق و فجوري بدتر از انديشيدن وجود ندارد.
مثل گرده افشاني علفي هرز،اين بي بند و باري تكثير مي شود
در رديفي كه براي گل مارگريت كرت بندي شده.

هيچ چيز براي آنها كه مي انديشند مقدس نيست
هر چيزي را همان مي نامند كه هست
تجزيه هاي عياشانه تركيب هاي فاحشه وار
شتابي وحشي و هرزه دنبال واقعه اي عريان
لمس شهواني موضوع هاي حساس
فصل تخم ريزي نظريه ها ـ اينها خوشايند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاريكي شب
به هم مي آميزند در شكل زوج،مثلث،دايره.
جنسيت و سن طرف مقابل اينجا مطرح نيست
چشم هايشان برق مي زند،گونه هاشان گل مي اندازد.
دوست دوست را از راه به در مي كند
دختربچه هاي حرامزاده پدر را منحرف مي كنند
برادري خواهر كوچكترش را وادار به فحشا مي كند.

ميوه هاي ديگري از درخت ممنوع
متفاوت با باسنهاي صورتي مجلات مستهجن
بيش از تصاوير واقعا مبتذل اين مجلات ،به مزاجشان خوش مي آيد
كتابهايي كه آنها را سرگرم مي كند تصوير ندارد.
تنها تنوع آنها
جملات خاصي ست كه با ناخن يا مداد رنگي
زيرشان خط مي كشند.
چه وحشتناك آن هم در چه حالاتي
و با چه سادگي افسار گسيخته اي
ذهن موفق مي شود در ذهن ديگر نطفه ببندد
از آن حالات حتي كاماسوترا1 خبري ندارد.

به هنگام اين قرارهاي مخفي عاشقانه ،حتي چايي به سختي دم مي كشد.
آدم ها روي صندليها مي نشينند،لبهايشان را تكان ميدهند
هركسي خودش پا روي پا مي اندازد
اين گونه يك پا كف اتاق را لمس مي كند
پاي ديگر آزادانه در هوا مي چرخد
گاه به گاه كسي بلند مي شود نزديك پنجره مي رود
و از روزنه ي پرده
خيابان را ديد مي زند.

1.كاماسوترا:كتابي هنديست از آثار مذهبي هندوان كه دانايي به نام واتسيانا آن را در باب مسائل جنسي نوشته است.
فضه

جنگ با هنر مدرن

فاشيسم و هنر: جنگ با هنر مدرن


در موزه هنري يا "كونست هاله" شهر بيلفلد آلمان نمايشگاه بزرگي برپا شده كه چشم انداز گسترده اي از برخورد نظام هاي خودكامه اروپا با هنر مدرن فراهم آورده است.
اروپاي قرن بيستم از اوايل دهه ۱۹۳۰ با چند نظام تام گرا (توتاليتر) روبرو شد: در شرق اتحاد شوروي استالين زده، و به موازات آن رايش سوم در آلمان، ديكتاتوري فاشيستي موسوليني در ايتاليا و حكومت فالانژيست هاي پيرو ژنرال فرانكو در اسپانيا.
از ميان اين نظام ها، به ويژه حكومت نازي در آلمان براي هدايت زندگي هنري جامعه طرح و برنامه اي گسترده داشت. حزب ناسيونال سوسياليسم (نازيسم) آلمان كه مدعي بود انساني نو را از تخمه نژاد برتر و در پرتو تمدني ريشه دار در "رايش سوم" به عرصه مي آورد، "پاكسازي زبان و فرهنگ ژرمن" را يكي از رسالت هاي اصلي خود مي دانست.منبع

پلوي سنتي فرانسوي ( ليموزين)

هويج تازه (رنده شده ) 3 عدد
برنج 4 پيمانه
نخود فرنگي 150 گرم
كشمش 1 پيمانه
پياز بزرگ خردشده 2 عدد
مرغ 3 تكه بزرگ
هل كوبيده 1 قاشق چايخوري
ادويه به مقدار لازم
رب گوجه فرنگي 6 قاشق غذاخوري
روغن براي سرخ كردن به مقدار لازم




در ابتدا تكه هاي مرغ را سرخ مي كنيم و جدا مي گذاريم . پياز را نيز جدا سرخ مي كنيم . برنج را يك ساعت قبل از پخت در آب سرد مي خيسانيم و سپس آن را نيز جوشانده و در آبكش ميريزيم تا آب خود را خوب پس بدهد.
سپس در ظرفي بزرگ پياز سرخ شده , مرغ سرخ شده , هويج رنده شده به همراه كشمش و نخود فرنگر و همين طور رب گوجه فرنگي و ادويه جات و هل را اضافه كرده و در آخر كار برنج آبكش شده را نيز افزوده و همه را خوب مخلوط مي كنيم و با حرارت كم مي گذاريم تا دم بيايد.

انشتين و سوسياليزم

... انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبينانه اينشتين نسبت به دولتمردان ايالات متحده و بريتانيا مقارن بود. اينشتين كه شاهد ناديده گرفتن درخواستهاي دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمي عليه ژاپن بود، عميقا دريافت كه اگر دانشمندان به دور و بركنار از فعاليت اجتماعي، تنها به كشفيات علمي خود دل خوش كنند، به ابزار خطرناك و بي اراده اي در دست سياستمداران بي تقوا و بازيگر تبديل خواهند شد. اينشتين از آن پس با همه شهرت جهاني، بيشترين تلاش خود را معطوف به استقرار يك دولت جهاني كرد. او توصيه مي كرد كه نمايندگان اين دولت، مستقيما از طرف ملتها انتخاب شوند و اميدوار بود از طريق چنين سازماني بتوان صلح و امنيت جهان را تامين كرد. در عين حال وي از اين امر غافل نبود كه حاكميت سرمايه در جهان سرمايه داري،‌كنترل اطلاعات و دخالت تعيين كننده در انتخابات، نهادها و سازمانهاي اجتماعي را به گونه اي شكل مي دهد تا سود بيشتري به دست آورد. و نيز...
ايرانيان انگليس

تنها زخمم از ان من است

تمامی چیزهایی که دوست می دارم از ان من نیست
دریا از ان من نیست
پاییز از ان من نیست
عشقت از ان من نیست
تنها زخمم از ان من است
خیابانی که مرا به سوی مرگ زیبایم
با وبای خاطره سوق می دهد...

غاده السمان
منیع

ريشه‏هاي فلسفي آنارشيسم

هابز و لاك دو تن از مؤسسان فلسفه مدرن هستند. البته اين دو بيشتر به عنوان فيلسوف سياسي نامبردارند، اما هم كتاب «لوياتان» هابز و هم كتاب «رساله درباره فهم بشري» لاك از مهم‏ترين كتاب‌هاي شناخت‌شناسي در قرن هفدهم و آغاز عصر مدرن محسوب مي‏شوند. روسو البته شناخت‏شناس نبود، اما متأثر از فلسفه شناخت لاك، انسان‏شناسي خاصي تدوين كرد كه فلسفه سياسي قرارداد اجتماعي را در سيطره خود گرفت. چه رابطه‏اي ميان شناخت‏شناسي، انسان‏شناسي و فلسفه سياسي اين فيلسوفان وجود دارد؟ مقاله حاضر در پي جستجوي پاسخ اين پرسش و تقويت اين فرضيه است كه شناخت‌شناسي لاك انسان‏شناسي روسو را زمينه‏سازي كرد و اين دو، يكي با صراحت كمتر و ديگري با صراحت بيشتر، تفكري را تقويت كردند كه مي‏توان از آن به عنوان آنارشيسم پنهان تعبير كرد. اين تفكر به دست ماركس به اوج خود رسيد و به جزء مشترك فلسفه‏هاي سياسي رقيب هم‌چون ليبراليسم و سوسياليسم بدل شد....
حسین

انتلکتوئل / intellectual

اگر «روشنفکر» را مفهومی يکسره جديد بدانيم که در زمان تاريخی مشخصی کلمه‌ای برای آن ساخته شده و برای اشخاص معينی مورد استفاده قرار گرفته و می‌گيرد، و مصاديق آن تنها در آن دوره وجود دارند، نه. اما اگر برای اين مفهوم ويژگيهايی در نظر می‌گيريم که می‌تواند گروهی اجتماعی را وصف کند که کار مشخصی را در جوامع بشری انجام می‌دهند، آن‌گاه اين مفهوم با اينکه جديد است می‌تواند به کار توصيف و تشخيص همه‌ی گروههايی بيايد که چنين کاری را در دوره‌های مختلف و در جوامع مختلف انجام می‌دهند. از اين ديدگاه، ديدگاه جامعه‌شناختی، روشنفکران در همه‌ی دوره‌های تاريخی و جوامع بشری وجود داشته‌اند و در تحولات اجتماعی جوامع کاری اساسی انجام داده‌اند و لذا پيامبران نخستين «روشنفکران» در تاريخ اجتماعی انسان هستند. بنابراين ابتدا بايد ببينيم که از «روشنفکر» چه مفهومی مراد می‌کنيم — مفهومی جامعه‌شناختی را مراد می‌کنيم يا مفهومی «ايدئولوژيک». در جامعه‌ی ما اکثر نويسندگان، تقريباً همه، مفهومی «ايدئولوژيک» از «روشنفکر» مراد می‌کنند و بنابراين تعريف اين مفهوم بسته به اين يا آن «ايدئولوژی» متفاوت و دارای بار ارزشی يا ضدارزشی متفاوت است. از همين روست که بحث از «روشنفکر» در سنت فکری غربی، يعنی پديدآورندگان اين اصطلاح، و استعمال رايج اين کلمه در «گفتار» نويسندگان ما هرگز بر يکديگر منطبق نيست. البته هرجامعه‌ای در هر دوره‌ای يا هر «گفتار»ی می‌تواند واژه‌ای خاص خود برای «روشنفکر» داشته باشد، چنانکه وجود نيز داشته است، اما امروز ما به هر حال زير سلطه‌ی «گفتار» غربی هستيم و ظاهراً آن کلمات را ترجمه می‌کنيم و به کار می‌بريم، اما، در واقع، در اينجا آدم نمی‌داند از روشنفکر چه چيزی مراد می‌شود، چون اين کلمه در اينجا باری يکسره ارزشی و ايدئولوژيک و دستوری دارد و از هرگونه کارکرد توصيفی و جامعه‌شناختی خالی است. البته، شايد بخشی از اين سوء تفاهم نيز به خود واژه مربوط باشد، معادلی که در جامعه‌ی ما برای ترجمه‌ی کلمه‌ی «انتلکتوئل» از زبان فرانسه و ديگر زبانهای اروپايی اختيار شده است. بنابراين، بخش عظيمی از ابهام در معنا به خود واژه‌ای برمی‌گردد که ما در اينجا برای «انتلکتوئل» به کار می‌بريم. پس، اگر اجازه دهيد، نخست، خود همين واژه‌ی «روشنفکر» را که منشأ بسياری از سوءِ تفاهمها شده است روشن کنيم. مسلم است که کلمه‌ی «روشنفکر» در زبان ما از راه ترجمه پديد آمده و متداول شده است. کسی به درستی نمی‌داند که اين کلمه را نخستين بار چه کسی يا کسانی و معادل چه کلمه‌ی ساده يا مرکبی در زبانهای اروپايی به کار بردند، اما از آنچه در زبانهای اروپايی متداول است و امروز هم ما معمولاً «روشنفکر» را در ترجمه‌ی آن می‌آوريم، اين کلمه بايد در ترجمه‌ی کلمه‌ی فرانسوی ”intellectuel“ يا کلمه‌ی انگليسی ”intellectual“ آمده باشد. کلمه‌ی «انتلکتوئل» در فرانسه، يا معادل انگليسی آن، هم اسم است و هم صفت و از ”intellectus“ لاتينی به معنای «عقل» گرفته شده است. اين کلمه در حالت صفت به معنای «عقلی» و «فکری» و «عقلانی» به کار می‌رود و در حالت اسم اشاره است به «کسی که از قوای عقلی و فکری خود زياد استفاده می‌کند». اما جزء «روشن» در «روشنفکر» فارسی، اگر اين کلمه ترجمه است و با توجه به اينکه ما معمولاً در ترجمه نخست راه ترجمه‌ی تحت‌اللفظی را در پيش می‌گيريم، از کجا به «فکر» افزوده شده است؟ جلال آل احمد و دکتر علی شريعتی به مشکلات اين معادل برای «انتلکتوئل» واقف بود‌ه‌اند و هريک کوشيده‌اند آن را به طريقی معنا کنند و در عين حال اين کلمه را هم به همين صورتی که هست نگه داشته‌اند. دکتر علی شريعتی، که تعريفی خاص خودش از «روشنفکر» به دست داده است، می‌گويد ما در فارسی دوتا کلمه و دوتا استفاده از کلمه «روشنفکر» داريم، يکی «روشنفکر»ی که ترجمه‌ی «انتلکتوئل» است و ديگر «روشنفکر»ی که اصالتاً کلمه‌ای فارسی است و اگر بخواهيم، مثلاً، به زبان فرانسه ترجمه‌اش کنيم، می‌شود: ”clairvoyant“. اما اين اصطلاح فرانسوی، که اکنون در انگليسی هم به همان صورت فرانسوی‌اش رايج است، به معنای «روشن‌بين» و «بصير» است و امروز اصطلاح متداولی برای کسانی است که به‌طور خارق‌العاده‌ای قدرت «پيش‌بينی» و «پيش‌گويی» دارند و می‌توانند حوادث آينده را ببينند. اين افراد اکنون شغل پردرآمدی برای خود در غرب به هم زده‌اند، تقريباً مانند فالگيرها و جن‌گيرها، و به‌ويژه در روسيه زيادند. به هر تقدير، من در جای ديگری از نظر دکتر شريعتی بحث خواهم کرد، و اکنون به آن نمی‌پردازم، دکتر شريعتی گرچه برخی صفات «روشنفکر» را به‌درستی بيان می‌کند، اما بحثش و تعريفش از «انتلکتوئل» نقصهای بسيار دارد....
فل سفه

تبار نکبت

من فريادی
در پس
جنايت فئوداليسم
در همبستري نامشروع
قدرت و پول
و زنا زادن
کوتوله هاي از تبار نکبت
آن شوی نا کردگان مذکر قدرت
دريوزه گران روسپی خانه های ثروت
که از کثافت خود
توبره کودکان خويش برمي آورند
و بسان انگل می پرورانند
جغرافیای آنارشی

زنان و فلسفه

«چرا اين همه در فلسفه و ادبیات با زنان دشمنی هست؟»

مالنا

تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیایی‌ام، لوئیجی پیراندلّو:
مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقه‌اش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفته‌‌ای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیک‌ترین قسمت فیلم است.
پس فردا

کالینکا

کالینکا نام ترانه­ای­ست روسی که از زمان اولین اجرایش در سال 1860 تا امروز به انواع گوناگون توسط خواننده­ها ونوازدگان مختلف اجرا و و خوانده شده است. تاریخچه­ی این ترانه در ویکی­پدیا موجود است. ایوان پترویچ لارینوف در سال 1860 این ترانه را سرود و آهنگی برای آن ساخت و در تآتر ساراتوف اجرایش کرد. این­ گونه اطلاعات در مورد ترانه­هایی تا این حد مردمی اگر چه جالب است،اما گمانم زیاد مهم نیست.مهم این است که قبل از فروپاشی بلوک شرق یک قرائت حماسی و انقلابی از این ترانه در دست است و بعد از فروپاشی قرائت دیگری از این ترانه را گروه معروف تاتو به دست داد. این سرنوشت فرهنگ وهنر ایدئولوژیک است. کلمه همان کلمه و ترانه همان ترانه است. اما ارزش­ها دگرگون و تابوها بالاخره روزی شکسته می­شود.
مداد

غریبه‌ای زیبا در دنیای مرورگرها: flock

این روزها کمتر سایت و وبلاگ IT خارجی را می‌توان یافت که پستی در مورد مرورگر Flock نداشته باشد. برایم این سوال پیش آمد که این مرورگر چیست و چرا اینقدر محبوبیت یافته است ، محبوبیتی که باعث شده حتی خیلیها در مورد آن مبالغه کنند. پس دانلودش کردم.این برنامه 7.64 مگابایت حجم دارد.
در نگاه اول flock بسیار شبیه فاییرفاکس به نظر می‌رسد ، در واقع flock همه خصوصیات این مرورگر محبوب اینترنتی را داراست، اما ویژگیهایی چند باعث شده flock برتریهایی نسبت به فایرفاکس داشته باشد.سعی می‌کنم ویژگیهای flock را یک به یک بنویسم:...
1pezeshk

MIT و دانشگاه بهشتي

مجموعه دروس منتخب و اساتيد همكار در پروژه مشترك دانشگاه شهيد بهشتي و دانشگاه MIT

سايت MIT

سخني از برتولت برشت

Wer kämpft, kann verlieren. Wer nicht kämpft, hat schon verloren
Bertolt Brecht
کسی که مبارزه می کند ، ممکن است ببازد . کسی که مبارزه نمی کند ، خودش باخته است .
زن متولد ماكو

ترانه هاي خيام

نام کتاب :   ترانه های خیام
نام نوسینده : صادق هدایت
داونلود

سه‌شنبه‌ها با موری (Tuesdays with Morrie)

سه‌شنبه‌ها با موری (Tuesdays with Morrie) حاصل گفتگوهای رد و بدل شده بین میچ البوم (Mitch Albom) نویسنده این کتاب حقیقی و استاد محبوبش در دانشگاه با نام موری شوارتز Morrie Schwartz است.

 ”میچ” برخلاف وعده‌یی که هنگام فارغ‌التحصیلی به “موری” دوست داشتنی ، پرانرژی و کمی خاص داده بود پس از سه‌شنبه‌ها با موری گذشت سالهای زیادی که سراغی از استادش نگرفته بود به دیدنش می‌رود. این بار استاد در اثر بیماری ALS کم کم در حال از بین رفتن است و گویی مرگ خورد خورد او را می‌بلعد.

 میچ  بر خلاف آرمانهای دوران جوانیش به یک ورزشی نویس حریص تبدیل شده که دغدغه‌هایش همان مسایل مادی و ارزشهای تبلیغ شده در رسانه‌هاست. اما موری زندگی را طوری دیگری می‌بیند. او که یک جامعه‌شناس عاقل است حالا که در حال مرگی تدریجی است دیگر نه یک زنده کامل است و نه یک مرده کامل. واین باعث می‌شود درسهای بزرگی برای میچ داشته باشد.  و میچ آنها را برای ما نوشته.

این کتاب کاملن تاثیر‌گذار و واقع‌بینانه است. شاید اگر ما هم عمرمان را به آموختن وکنجکاوانه بگذرانیم و نزدیک شدن مرگ را هم حس کنیم چنین دیدگاهی پیدا کنیم اما پیش از رسیدن به آن مرحله این کتاب حقیقتن ارزش خواندن دارد
زندگي پيش از مرگ

انیو موریکونه


انیو موریکونه : آهنگساز بزرگ و پر کار ایتالیایی است که در سال 1928 در شهر رم به دنیا آمده است . نام انیو موریکونه برای هر علاقه مند به موسیقی فیلم آشناست . او از معدود آهنگسازانی است که برای فیلمهای اکثر کشورهای اروپایی و همچنین فیلمهای آمریکایی موسیقی ساخته است . از آوازه او همین بس که در برخی از فیلمهایی که او موسیقی آنها را ساخته است نام او قبل از نام بازیگران آورده شده استموسیقی فیلمهای به خاطر یک مشت دلار و خوب-بد-زشت از آثار به یادماندنی فیلمهای به سبک وسترن می باشند . هر چند فیلمهای وسترن ایتالیایی نزد فیلمسازان آمریکایی به مسخره گرفته شده اند و به وسترن اسپاگتی شهرت یافته اند ولی در نزد عموم در سراسر دنیا جایگاه ویژه ای یافته اند . انیو موریکونه در فیلم وسترن خوب-بد-زشت با استفاده از سوت – گیتار الکتریک –ناقوس و ارگ شیوه خاصی را در این سبک بوجود آورد که بعدها برخی آهنگسازان از روش او تقلید کردند . موسیقی فیلم مارکوپولو که از سیمای تلویزیون ایران پخش شده است نیز دارای سبکی خاص می باشد . موریکونه به نوعی در ساخت این موسیقی دنباله روی سبک میکلوش رژا بوده است . از شیوه آوازی کرال و ویولن آلتو در موسیقی فیلم مارکوپولو به زیبایی هرچه تمامتر استفاده شده است.
داونلود موزيك پروفشنال
گذري در زمان

زرتشت

راجع به زرتشت ودیدش نسبت به اینده جهان و انسانها

لینک دانلود فایل

کتاب معجزه کلام و قدرت واژه ها

فکر اولین مرحله خلقت است وکلمه ها مرحله دوم خلقت هستند در واقع کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند . به عبارت ساده ان چه می گویی فکری است که بیان میشود واژه ها بسیار نیرو بخش بوده واحساس ها و عواطف انسانی را به شدت بر می انگیزد وبر انها تاثیر فوق العاده ای دارند ضمیر ناخوداگاه بدون توجه به ماهیت واژه ها تحت تا ثیر انها قرار گرفته و انها را ظبط و بایگانی میکند (چیزی که هیچ کدوم از ماها بهش توجه نداریم وبه سادگی از ان عبور میکنیم در حالیکه عده ای پی به اثر نفوذ کلام برده اند و شخص مخاطب خودشون رو با کلمات تحت تاثیر خود قرار میدهند) و بر اثر تکرار واژه ها وتلقین های مثبت میتوان ذهن خود را برنامه ریزی کرد و دید گاهای مثبت را جایگزین دید گاهای منفی کرد اصطلاح یا ضرب المثل هر چه را که بکاریم همان را درو میکنیم در مورد کلمه ها و جمله ها نیز صادق هستند چون کلمه ها نوعی انرژی هستند و انرژی ها هم هرگز از بین نمیروند ( بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند و در این بین بسیار می توانند تاثیر گذار باشند ) بنابر این وقتی جمله ای مثبت به کار میبریم نعمتهای فراوان درزندگی ما جاری میشود بر عکس جمله های منفی احساس و اندیشه های منفی را وارد زندگی مان میکند به عبارت ساده هر چه بکاریم همان را درو میکنیم پس تا می توانیم کلمه ها و جمله ها و اصطلاحات مثبت وتاکیدی را اگاهانه به کار بریم تا درهای رحمت برکت امید موفقیت خوشبختی ارا مش سلامتی واحساس رضایت از زندگی یکی پس از دیگری به روی ما گشوده شوند بر گرفته از کتاب معجزه کلام و قدرت واژه ها...
گذري در زمان

Flat pack furniture


studio.lo.neuf.fr


mocoloco

weburbanist

more

يك طراح با خودكار

آموزش فيس بوك

یکی از مشکلاتی که کاربران تازه وارد در فیس بوک (Facebook) با آن مواجه می‌شوند نبود آشنایی کافی با منوها و اجزای آن می باشد، در حالی که استفاده از امکانات فیس بوک سهل و آسان است....
ژوبين

پایان ایدئولوژی  / دانيل بل

... ایدئولوژی ، به عنوان وسیله ای برای تبدیل رای وعقیده به عمل ، گذشته از خاستگاه هایی که نزد فیلسوفان فرانسوی داشت ، صریح ترین صورتی که در قالب کلام به خود گرفت توسط پیروان هگل ، یعنی فریرباخ 6 ومارکس 7 ، بود. به زعم اینان ، کار اصلی فلسفه این است که سنجش گر باشد ، یعنی حال را ازقید گذشته رها کند. ( مارکس می نویسد: « سنت همه نسل های مرده ، همچون بختکی بر مغز زندگان سنگینی می کند.» فویرباخ که رادیکال ترین طرفدار آرای چپ گرای هگل بود ، خودر ار لوتر8 دوم می خواند. او می گفت ، اگر بتوانیم دین را از وجود اساطیر پاک کنیم ، بشریت را آزاد و رها کرده ایم . تاریخ تفکر ، سراسر تاریخ سرخوردگی است و اگر مسیحیت سرانجام خداوند را از الوهیتی محلی به امرانتزاعی جامع و واحدی تبدیل کرد، پس کار نقد نیز – با استفاده از ابزار بنیادی بیگانه سازی 9 یا ازخودبیگانگی 10- گذاشتن انسان شناسی به جای خدا شناسی و نشاندن انسان به جای خداست. بنابراین فلسفه هم باید به زندگی روکند و انسان نیز از « شبح امورانتزاعی » وا رهد و از قید ماورای طبیعت آزاد شود. فویرباخ می گفت، تنها کاری که از دیانت ساخته است، ایجاد « آگاهی کاذب » است اما فلسفه « آگاهی راستین » به دست می دهد. واو با قرار دادن انسان در کانون این آگاهی می خواست « نامتناهی را در متناهی » جا دهد....
آينده نگر

خاطرات روسپیان سودازده من

خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر اوازه کلمبیای http://www.iranianbook.org/one_moment.html

بادبادک باز  The Kite Runner

تنها یک گناه وجود دارد و آن هم دزدی است
وقتی تو یک کسی را می‌کشی یک زندگی را دزدی می‌کنی. از زنش حق شوهر داشتن را دزدی می‌کنی. از اولادهایش حق پدر داشتن را دزدی می‌کنی. وقتی به کسی دروغ می‌گویی حق راستی را ازش دزدی می‌کنی. .......

خاک آشنا / بهمن فرمان آرا

خاک آشنا، آخرین کار آقای بهمن فرمان آرا ، تنها فیلم مطرح باقی مانده در بخش مسابقه فیلم فجر هم رد صلاحیت شد،
بهانه حذف:
پلانی که در آن دوستی در غم از دست دادن دوست دیگرش فریاد میزند و میگرید و می گوید که"اون در چهل سال گذشته فقط قلم در دستش بود" حذف شود.

 

شعر و فلسفه / مارتین هایدگر / پل ریکور

براى هايدگر، فهميدن در وهله‌ي نخست آن چيزى است كه هر كس دارد و اين حقيقت مختص به يك انسان و يك گروه نيست؛ بلكه حقيقتى مختص به نوع انسان است. فهم، چيزى است كه بايد آن را تحقق بخشيد و وظيفه‌ي فلسفه در اين ميان تبيين چگونه بودن در ساحت وجود است. اين پرداختن به وجود و هستى در جهان برخلاف آنچه عده‌اى از مفسران مى‌پندارند تفكرى عرفانى نيست، بلكه ساحتى از تفكر شاعرانه را در بر مى‌گيرد و به دليل اين سويه‌هاى بلاغى است كه مى‌بينيم تا اين اندازه زبان فلسفى و فكرى هايدگر دشوار و غامض است....

كتاب «زندگي در دنياي متن» كه سيزده سال پيش با ترجمه بابك احمدي منتشر شد، حاوي شش گفت‌وگو و يك بحث از پل ریکور، فيلسوف برجسته‌ي قرن بيستم فرانسه است.........
گوراب