نامه چارلی چاپلین به دخترش

 
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
 
 
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
 
 
 
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
 
شنيدنی است‌:
 
 
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
 
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
 
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
 

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
 

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
منبع: http://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/2006/02/blog-post_114059087005937043.html

عکس

















عکسهای یونسنگ

                     

 

                             

فیلم "سکس - فلسفه"

مرد 40 ساله اي، تولد خود را در تنهايي جشن گرفته است. او در جست و جوي ريشه هاي تنهايي خويش، چهار معشوق اش را به کلاس رقصي که در آن تدريس مي کند، فرامي خواند. او بر آن است تا با کاوش در داستان عشق هايي که شکل گرفتند و سپس از بين رفتند، ريشه هاي تنهايي خود را بکاود. در اين کاوش در مي يابد که انسان دنياي معاصر، هرچه عشق را بر وجوه جنسي آن متمرکز کرده، به همان نسبت از عشق، دور شده است.

نمي دانم تغييرات مخملباف را از دو چشم بي سو .... و توبه نصوح .... تا نوبت عاشقي و شبهاي زاينده رود و در نهايت سکس و فلسفه ! را به معجزه شبيه کنم يا پله صعود يا سقوط .... مخملبافي که چهار سال و نيم سوابق مبارزاتي و پس از آن زندان و... در پرونده خويش دارد ... کسي که نگران و ناراحت از بيرون ماندن يک تار مو بازيگر خانم در فيلم بود ... به رقص بانوان رو مي آورد !!!فيلم از صحنه هاي کشدار زيادي رنج مي برد .... صحنه هايي که تماشگر را ياد رسانه هايي مي اندازد که مباحث تئوريک را بيان مي کنند . آنقدر کش مي دهد تا تماشاگر به صحبت با کناردستي خود بسنده کند يا سالن را ترک نمايد ..... ( مثل صحنه صحبتهاي مرد با خانم چهارم ) .... صحنه هاي رقص که بسيار بسيار ناشيانه ساخته شده اند ... حرکتهاي پاهاي رقاصان با موسيقي هيچ گونه سازگاري ندارد ... بيشتر رقص پاها مرا ياد رقص سالساي بردگان مي اندازد و موسيقي فيلم يک موسيقي از جنس شرقي ! حرکتهاي ناموزون دوربين که تناسبي با حرکت بازيگران ندارد مرا به حاشيه مي برد تا بطن فيلم ... بيشتر بايد منتظر برداشتهاي آزاد از اطراف باشيم تا بازيگران ! شايد استفاده از فراوان از رنگ قرمز مرا به دنياي عشق ببرد ولي ترکيب ناموزون با زرد از اين دنيا خارج مي کند ....
آيا مي توانم انتظاري از کارگرداني داشته باشم که پس از اينهمه افت و خيز به اين نتيجه رسيده است که : من عشقبازي مي کنم پس هستم !
بگذريم !
فیلمی با عنوان بحث برانگیز و با موضوعی چون سکس - فلسفه و در نهایت عشق. شاید با اولین نگاه به موضوع فیلم این موضوع سکس با صحنه های پورنو و یا خانمهایی با لباسهای آنچنانی به نظر آید ولی با خواندن کل متن تنها چیزی که به نظر نمی آید فقط موضوع سکس است.
تنها در یک قسمت از فیلم نامه و آن هم در آخر کلمه سکس را می خوانیم ، جای که جان مرد چهل ساله ای که جشن تولدش است می گوید: ـ می‌دونی چه فکری به سرم زد؟ فکر کردم اگه به جای چهل سال، هزار سال عمر کرده بودم، الان توی هزار سالگی عشق ما، بوسه برام چه مزه‌ای داشت؟ قصة لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت متعلق به گذشته است. ما به این قصه‌ها دیگه نمی‌توونیم اتکا کنیم. ما به آزادی رسیدیم. آزادی در سکس. ولی وحشتناک اینه که محرومیم از عشق.
معلوم نیست چرا مخملباف نام این فیلم را سکس و فلسفه گذاشته. شاید باب شدن بحث شالود شکنی یقه داش محسن را هم گرفته؟ شاید مخلباف خواسته مثل همیشه نشان دهد از دیگران جلوتر است و می تواند موضوعی را مطرح کند که دیگران و خصوصا آنهایی که در ایران فیلم می سازنند و فیلم نامه نویسی می کنند جرات پرداختن به این موضوع را نداشته باشند.
اکثر نوشته ای که به عنوان فیلم نامه در سایت مخملباف قرار گرفته بیشتر به رابطه عشق مربوط می شود و نه سکس. مگر آنکه در فیلم چیزهای به بینده نشان دهد که ۱۸۰ درجه با متن فیلم نامه متفاوت است ، چنین چیزی هم تقریبا جزء محالات هست.
در جایی از فیلم نامه می خوانیم: ـ در بارة عشق. وفاداری؟ من فکر می‌کنم عشق که به پایان رسید، کسالت بار می‌شه. من از حضور دائمی زن‌ها و عشق می‌ترسم. یک بار دوستی از من پرسید وفاداری چیه؟ می‌دونی چی جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه یک لحظه است. هیچ معجزه‌ای اگه خودش دوام نیابد با هیچ قراردادی دوام نمی‌یابد.
این قسمت عالی است. ای کاش مخلباف نام فیلم را عشق و فلسفه می گذاشت هر چند نام فلسفه برای این فیلم باری است که بی خود بر شانه های فیلم نامه نویس سنگینی می کند ولی بهتر از نام فعلی است. و یا انتخاب نام عشق بدون هدف.

نگاه کارگردان
اين چهار زن درواقع، براي من معرف يک زن هستند که هريک اززاويه اي تحول معناي عشق را در تجربه زندگي زنانه، منعکس مي کنند: دوران بيگناهي رمانتيک، دوران انتقام هاي عاشقانه، دوران غرق شدن درمسائل جنسي و دوران اندوه پختگي وبازآفريني . مرد اما در هر یک از زنها مراحل مختلف پختگی یک زن را نمی بیند. او در هر یک از زنها عشق را می جوید و تنهایی را می یابد. او تعدد عشق های خود را دلیلی بر جهان پر از عشق نمی داند او فریاد می کند که جهان معاصر فاقد توانایی آفرینش عشق های مطلقی چون رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون است. او عشق را چون هر پدیده ای معلول شرایط خود می داند. و از این رو آن چه را تولدش به شرایط وابسته است میرا و گذرا می داند. او احساس می کند: در کره زمین عشقی موجود نیست این تنها شرایط عاشقانه است که ما را دچار توهم می کند. از طرفی برای من " سکس و فلسفه " و " نوبت عاشقی " یک دوگانه سینمایی اند. این دو فیلم همدیگر را تکمیل می کنند، بی آن که یکدیگر را تکرار کنند و جالب این که هر دو از عشق و نسبیت حرف می زنند، هر دو در خارج از ایران ساخته شده اند. ( نو بت عاشقی در کشور ترکیه و سکس و فلسفه در کشور تاجیکستان ) و نمایش هر دو فیلم در ایران ممنوع است.
------------------------------------------------
نقد پوريا ماهرويان از سايت بي بي سي
فيلم با نمايی ثابت از داخل خودرويی در حرکت که بر روی داشبورد آن شمعهای روشن چيده شده آغاز می شود. تنها صدای جان شنيده می شود که به معشوقه هايش تلفن می کند. اين نما چهار بار تکرار می شود بدون اينکه نشانه ای از ايجاز در آن ديده شود. با اين حال بيننده منتظر است که اين مقدمه کشدار به داستانی پر جنب و جوش راه يابد که نه تنها اين اتقاق نمی افتد بلکه پيروی اين مقدمه از خود آن طولانی تر و کسل کننده تر است و تصاوير نمادين و به اصطلاح استعاره ای که در مقدمه آمده با جلو رفتن داستان افزايش می يابد.
فصل طولانی دعوت از دخترها و جمع شدن آنها در کلاس رقص، بيننده را از همان ابتدا دچار سردرگمی می کند.
در بخش دوم که داستان آشنايی و شکل گرفتن عشق ميان جان و معشوقه هايش روايت می شود، جان در مواجهه با هر کدام از دخترها حرفهايش را يک به يک تکرار می کند.
محتوا و جنس گفتگوهای فيلمنامه آقای مخملباف از دهان هر شخصيتی بيرون می آيد تفاوتی با هم ندارند. چه مهماندار هواپيما (مريم)، چه پزشک بيمارستان (تهمينه)، چه معلم چهل ساله رقص (جان) و چه شاعری که مريدانش نيمه شب هم او را رها نمی کنند، جنس نگاه همه شان به عشق، زندگی و زمان يکی است و همه با ادبيات مشترکی و با بيانی احساساتی و بی رمق برداشت خود را از اين مقوله ها بازگو می کنند.

مريم غايبوا، بازيگر نقش مريم
تمام گفتگوهای فيلم گويی می خواهند بيانگر و نماينده "فلسفه" و مشاهدات کارگردان باشند، اما بيشتر به نامه های عاشقانه نوجوانان نو بالغی می مانند که تازه در جاده عشق و عاشقی قدم گذاشته اند. به بخشهايی از متن فيلمنامه سکس و فلسفه توجه کنيد: (1)
مريم: همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
جان: اين جستجوست مريم. با هر يک از شما من پاره‌ای از قلب خودمو يافتم. می‌دونم که اين پاپان ماست اما می‌خوام با يکی يکی‌تون گفتگو کنم. اجازه بدين از کسی گفتگو رو شروع کنم که عشق اولم با اون شروع شد. حالا برمی‌گردين سر تمرين رقص؟
مريم: باورم نمی‌شه که اين آخرين باريه که با تو می‌رقصم. تقدير نبوده که من و تو با هم باشيم. تو و رقص‌رو برای هميشه ترک می‌کنم.

 

شمع و گل و پروانه
مخملباف در فيلم نگاهی مادی به مقوله عشق و احساس دارد. او عقايد نظری اش را با تصاويری قابل پيش بينی و کليشه ای همراه می کند. جان برای اينکه بگويد که کمتر از عمر يک روزه يک پروانه از زندگی لذت برده، پروانه ای را نشان می دهد که روی گلی نشسته؛ و طول مدت زمان خوشی هايی را نيز با ثانيه شماری ثبت کرده که هميشه در دست دارد و دقايق فرح بخش زندگی اش را می شمارد.
يا برای اينکه نشان داده شود جان تولدش را به تنهايی جشن می گيرد، تک شمعی دست می گيرد و پشت فرمان اتومبيلش در خيابانها پرسه می زند.
برای اينکه رابطه جنسی نسبتا بسته ای را به تصوير بکشد، دو دست نشان داده می شوند که صاحبان شان بر آنها بوسه زده اند و سپس دستها دقايقی در هم می آميزند که يکی از ملال آورترين صحنه های فيلم را شکل می دهند.
شراب، کلوز آپ، برگهای پائيزی و ديگر هيچ

دلير نظر از خوانندگان مشهور تاجيک است
فيلم سراسر پوشيده از نماهای نزديک (کلوز آپ) است، بطوريکه استفاده بيش از اندازه از کلوز آپ معنی و مفهوم کاربردی اش را به طور کلی از دست می دهد.
مخملباف قصد دارد با استفاده از عواملی چون جام شراب، شمع و گل و پروانه، برگهای پائيزی و .... و استفاده از آنها در پس زمينه هايی با رنگهای تند و کنتراست شديد تصاوير چشم نوازی خلق کند که بر فضای " شاعرانه" فيلمش بيافزايد.
متن کامل فیلمنامه
حضور بین المللی فیلم :
1 - جشنواره بین المللی فیلم مونترال، کانادا 2005
2 - جشنواره بین المللی فیلم اروپا آسیا، قزاقستان 2005
3 - جشنواره بین المللی فیلم پوسان، کره جنوبی 2005
4 - جشنواره بین المللی فیلم توکیو فیلمکس، ژاپن 2005
5 - جشنواره بین المللی فیلم لندن، انگلیس،2005
6 - جشنواره بین المللی فیلم مستقل آسیا، 2005
7 - جشنواره بین المللی فیلم ریودو ژانیرو، 2005
-----------------------------------------------------------------------------------------

نمای آغازين سکس و فلسفه به نحوی نمادين هم سبک خاص مخملباف را نشان می دهد و هم بن بست اين سبک را. داشبورد اتوموبيلی سراسر شمع چين شده است. اين شمع های جشن تولد مردی است که گويی از جهان جايی برايش جز همين اتوموبيل نمانده است تا شمع هايش را روشن کند. صحنه ای که هم گيراست هم غيرواقعی. جهان غيرواقعی مخملباف چگونه می خواهد برای يک مساله جهانی يعنی عشق و همخوابگی که همه آدمها با آن درگيرند سخنی از جنس واقعيت داشته باشد؟

مخملباف هميشه توانسته است سوررئال را در خدمت رئال درآورد. اما اين بار دنيای او بيشتر نشان به هم خوردن تعادل رئال است و ناتوانی در ايجاد سوررئال.

در واقع فيلم سکس و فلسفه به نحوی رقت آور نشانه ای است از بی تجربگی در سکس و بی مايگی در فلسفه. چنانکه نشانه های استادی را دارد که دل به بازی های کودکانه بسته است. او در اين فيلم مثل استاد نقاش ماهری است که مست در خيابان تلو تلو می خورد و سرانجام به خانه نمی رسد بلکه در جوی آب می افتد.

اگر فيلم او را را نمونه ای از فرهنگ ايرانی بگيريم می توان ميزان ناکامی فرهنگ ايرانی را دو مقوله مورد کنکاش فيلم سنجيد و همزمان به شکلی طعنه آميز ديد چگونه فيلمسازی که مدعی است حرف تازه ای برای جهان دارد تنها تصوير ناکامی خود و فرهنگ خود را به جهان منتقل کرده است. نمونه ای فرهنگی از همان چيزی که سه دهه است در سياست هم تجربه می کنيم.

فيلم به نحو غيرمنتظره ای سرشار از کليشه های دستمالی شده است اما در همان حال بسيار هم پرمدعاست. شمع و گل و شراب و رنگ قرمز و برگ پاييز در بيانی مهدی سهيلی وار بشدت در فيلم زورچپان شده و در کنار گرامافون رمانتيک عتيقه و گيلاس های بلورين و رقص دخترکان و فضاهای شبه اروپايی تصوير کاملی از نگاه ايرانی به جهان مدرن ارائه می دهد. نگاهی که بدون گذار از عهد رمانتی سيسم يکباره می خواهد از پست مدرنيسم حرف بزند اما از ساده ترين مشاهده عناصر فرهنگی اطراف خود عاجز است. (فيلمساز چنان غرق دنيای ساختگی خود است که حتی وقتی شعر پر کن پياله را بر زبان شاعری تاجيک جاری می کند فراموش می کند که در دنيای تاجيکان اين واقعا پياله است که به کار می رود و نه گيلاس های بلورين! شاعر می گويد: "پر کن پياله را" و مرد اول فيلم شراب را در گيلاس می ريزد و به او می دهد.)

مخملباف تقريبا هيچ چيز از دنيای تاجيکی نمی گويد يا نمی داند که بگويد. تمام لوکيشنهای فيلم در دوسه محيط بسته و يکی دو باغ و يک خيابان دراز احتمالا در حاشيه دوشنبه خلاصه می شود. او حتی برای ماشين سواری های فيلم هم از يکی دو خيابان اصلی شهر که هر توريستی از آنها باخبر می شود خارج نشده است. او اصلا آدم کنجکاوی نيست. نمی داند دوشنبه دهها خيابان ديگر هم دارد. او عاشق همان اولين خيابانی می شود که در شهر ديده است. مثل آنکه در همان نگاه اول عاشق زنها می شود. هر زنی که باشد. مهماندار هواپيمايی که با آن سفر می کند يا پرستار/ پزشکی که او را در بستر بيمارستان معاينه می کند يا زنی روسپی (او در همين جا هم از کليشه جدا نمی شود: چند نفر از ما عاشق مهر حرفه ای مهماندارمان شده ايم يا پرستارمان يا اولين روسپی که با او خوابيده ايم؟). نگاه او اين بار هم مثل فيلم سکوت اش بشدت توريستی است و با آنکه همان جامعه نه چندان بزرگ تاجيکی را نمی شناسد ادعای فيلمی برای همه جهان دارد.

اما حرف او برای جهان چيست؟ او که بيشتر از تصوير و سينما بر کلام شبه فلسفی خود تکيه می کند با اين کلام می گويد: عشق برای همان دورانی که گرم است معتبر است و نبايد پای آن را به وفاداری اجباری –ازدواج؟- بست. و رمز اينکه او چهار بار عاشق می شود همين است که از گرمايی به گرمای ديگر برود. اما عاقبت می گويد که تنها مانده است. اين حرف تازه ای است؟ اين حرف را اروپايی جماعت که احتمالا مخاطب اصلی مخملباف است چند دهه است با هزار زبان و هزاران سايه روشن آن به فصاحت تمام می گويد. مخملباف تازه به آن رسيده است فکر می کند دنيا هم اين حرف برايش تازگی دارد. اما مخملباف واقعا به اين حرف "رسيده" است؟

اروپايی جماعت ممکن است نتيجه بگيرد که خب حداقل از فيلم اين فيلمساز ايرانی فهميديم که آن طرفها هم مثل اينطرف دنيا به چنين تجربه هايی رسيده اند. اما اينطور است؟ آيا مخملباف از تحولی در فرهنگ ايرانی يا تاجيکی حرف می زند؟ فيلم اين را نمی گويد.

نکته تازه شايد اين است که يکی از چهار معشوقه مرد اعتراف می کند که او هم با چهار مرد رابطه داشته است. اين تا حدودی تاجيکی هست. زيرا روابط خارج از ازدواج در تاجيکستان به قول بعضی جامعه شناسان از فرانسه هم بيشتر است. اما سيلی خوردن زن به دليل اين اعتراف در نزد چهار مردی که پای ميز نشسته اند و همه معشوقان او بوده اند زيادی ايرانی است!

فيلمساز ما اصولا نمی داند برای که فيلم می سازد و پايش را بر کدام فرهنگ سفت کرده است. نمونه بارز لامکانی عذاب آور فيلم رفتار مخملباف با تماس دو جنس و مساله بوسيدن است. با آنکه فيلم مساله اصلی اش سکس است و عشق، ما در آن هيچ نوع تماس جنسی يا عاشقانه نمی بينيم. بجز دو سه صحنه که مرد فيلم زنی را مثل پدری که دخترش را آغوش کرده باشد به آغوش می گيرد، هر نوع رفتار جنسی ديگر ناکام می ماند. مخملباف نمی تواند به خود بقبولاند از سکس حرف نزند و نمی تواند هم اجازه دهد که دو هنرپيشه در فيلم او يکديگر را ببوسند. در نتيجه صحنه عذاب آوری در فيلم می آيد که زن و مرد در پلانی طولانی دست هاشان را به هم می مالند. من که ياد فيلم های هندی افتادم که در صحنه های حساس دو شاخه گل نشان می دادند که به سمت هم خم می شوند! فيلمساز يا بايد بتواند با فضاسازی اروتيک جای خالی تماس را پر کند و يا از "فرهنگ تماس" دو جنس کمک بگيرد. هيچ بنی بشری در تاجيکستان اين نوع با معشوق خود تماس برقرار نمی کند که مخملباف نشان می دهد.

از آن بامزه تر آن است که مرد فيلم با يکبار ديدن، عاشق دختری روسپی می شود و وقتی با او به خانه اش که کاروانی است می رود دختر او را پشت پرده تنها می گذارد و به مرد می گويد خب وقت خواب است خواب خوش! من نمی دانم اين زاهد بازی است يا تظاهر يا بی تجربگی يا ندانمکاری. اما هر چه هست منطق ندارد.

دنيای مخملباف دنيای همه کسانی است که نخوانده ملا می شوند و بی تجربه ادعای درس آموختن به باتجربه ها دارند و خلاصه بی بعثت احساس پيغمبری می کنند. برای او، در مقام سينماگر، سکس هنوز به طور قطع و مسلم يک تابو است. درک او از عشق بسيار کودکانه است و بگوييم نوجوانانه. اين عيبی نيست که کسی عشق و سکس را در گذاشتن سر بر سينه محبوب خود خلاصه کند تا صدای تاپ تاپ قلب او را بشنود اما اينکه با شناختی ابتدايی بخواهد در باره پيچيده ترين پديده انسانی فلسفه بگويد دست کم بر خلاف صميميت است که اساس هنر است.

ممکن است کسی بگويد البته که مخملباف شناخت اش ابتدايی نيست. سخن من اما شخص مخملباف نيست. سخن من سينمای مخملباف است. سينمايی که او در آن جسارت "نوبت عاشقی" را هم ندارد. نوبت عاشقی در زمان خود بسيار جسورانه بود. سکس و فلسفه تصوير شايد مخدوشی از مخملباف است. شايد او توانايی هايی دارد که به هر دليل -و احتمالا به دليل مشکلات ذهنی خودش با موضوع- در اين فيلم به کار نگرفته است. اما من بر اساس فيلم موجود می توانم بگويم که سکس و فلسفه نسخه دست سومی از نوبت عاشقی است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مصاحبه راديو آلمان با مخملباف در مورد اين فيلم
مصاحبه گر: مريم افشنگ (گزارشگر صداى آلمان در رم)

صداى آلمان: آقای مخملباف، در فیلم «سکس و فلسفه» تماشاگر با بازیهای اغراق‌آمیزی مواجه است و فضاهای خاصی که تکیه به نمایشی بودن یا تئاتری بودن دارند. آیا شما بعنوان کارگردان هدف خاصی را از تئاتری بودن این صحنه ها دنبال می‌کردید؟
محسن مخملباف: قصه‌ای تخیلی‌ست، فاصله دارد از فیلم هایی که من تا بحال ساخته‌ام و در واقع یک موقعیت «برشت»ی است، منتها با یک تلاشی برای اینکه این وجه‌اش پوشیده باشد. قصه‌ی مردی ست که چهاربار عاشق شده و معلم یک کلاس رقص است، از طریق بیادآوردن خاطرات عاشقانه‌اش راجع به مفهوم عشق فکر می‌کند که آیا اصلا عشق واقعیت دارد؟ آیا عشق ابدی ست؟ آیا همانطور كه هرچیزی یکروزی بوجود می‌آید و از بین می‌رود، آیا عشق هم بوجود می‌آید و با عشق دیگری از بین می‌رود؟ اینها یکسری سوالهایی ست که بازیگر فیلم دارد، ولی این به لحاظ فرم در یک مدلی کار شده است که انگار فیلم بین تئاتر و سینما، بین رقص و واقعیت، بین گذشته و حال رفت و برگشت دارد. یک تجربه ای بوده است برای من به لحاظ فرم و میزانسن. مثلا شاید بعکس خیلی فیلم ها که ممکن است حرکت دوربین را من به حداقل رسانده باشم، توی آن مدام دوربین حرکت دارد، مدام بین سالن تئاتری رقص و بیرون رفت و برگشت دارد، یک تلاش عامدانه است.
صداى آلمان: «سکس و فلسفه» تکیه خاصی برجسم و بدن انسان دارد. آیا می خواستید در حقیقت بگویید که سینمای ایران آرام آرام باید نزدیک بشود و توجه بکند به جسم؟ و اینکه مثلا ما یک پلانی را داریم، حدود چند دقیقه، دست یک زن و مرد با هم بازی می‌کنند، این دو دست همدیگر را می فشارند و تکیه‌ی شما با این بازیهایی که حالا در صحنه های دیگر هم یکجورهایی تکرار می‌شود، اینست که سینمای ایران جسم را فراموش کرده است؟
محسن مخملباف: من نمی‌توانم برای سینمای ایران مانیفیست بدهم، من تجربه های خودم را می کنم. بهرجهت این یک قصه ای ست راجع به عشق و رابطه ی عاشقانه. چهارمدل عشق و به نوعی چهار تجربه ی زنانه توی این فیلم وجود دارد، زنی که فقط عشق اش آسمانی ست، زنی که عشق اش زمینی تر شده و همینجوری مدام لایه های مختلفی که در یک طیف مدام رنگ به رنگ می شود. این در واقع یک تجربه است برای گفتن یک قصه که من نمی توانم بگویم سینمای ایران باید به کجا برود. من تقریبا تلاش کرده ام با هر فیلم ام یک چیزهایی را بشکنم، حالا، در فرم یک چیزی را تجربه بکنم، گاهی در مطرح کردن یک موضوع. مثلا سالها پیش، وقتی که صحبت کردن از عشق تقریبا دشوار بود، من آن فیلم «نوبت عاشقی» را ساختم راجع به اینکه آیا یک زن اصلا حق دارد که همسر خودش را انتخاب بکند که آن جنجالها شد، یا مثلا در «شبهای زاینده رود» راجع به ریشه های فاشیسم توی ایران، چه در چپ، چه در راست كه حضور دارد در فرهنگ ما که آن فیلم توقیف شد. اینها روحیات خود من است در محتوی، در کارهای خودم. بنابراین نمی توانم مانیفیست بدهم که بقیه آیا باید اینکار را بکنند یا نه!
صداى آلمان: سينمای ایران در در دهه ی ۶۰ با سانسور شدیدی مواجه شد، ولی از دل آن سانسور سینماگرهایی آمدند بیرون که یکی از آنها شما بودید و بنوعی سینمای ایران را در جامعه ی بین الملل مطرح کردند. چی می شود که بعد از گذشت ۲۰ سال سینماگرهایی مثل شما دیگر حاضر نیستند توی ایران فیلم بسازند و خارج از ایران شروع به فیلمسازی می کنند؟ آیا فشارها بیشتر شده و ما دوباره داریم با یک فشارهای جدیدی مواجه می شویم، یا اینکه شما سبک فیلمسازی تان را خواسته اید تغییر بدهید و نخواستید دیگر در ایران فیلم بسازید؟
محسن مخملباف: هنوز من بزرگترین آرزویم اینست که مدام و مدام در ایران فیلم بسازم. در واقع ما نیستیم که فیلمسازی را در ایران تعطیل کردیم. فیلمسازی ما را در ایران تعطیل کرده اند، وقتی که به فیلمنامه های ما اجازه نمی دهند. مثلا فرض کنید، خانم من یک فیلمی را اجازه گرفته از وزارت ارشاد که در افغانستان ساخته است. با اینکه این فیلم سناریوش اجازه گرفته، خود فیلم اجازه گرفته، اما در ایران نمایش اش نمی دهند. اصلا معنی اجازه می رود زیر سوال، ولی خوب این فیلم را می گذارند برود خارج از کشور. به نظر من یکنوع نمایشی است از اینکه در ایران آزادی هست. یکنوع سانسوری هم متاسفانه در دوره ی آقای خاتمی هم وجود داشته است که «سر را با پنبه بریدن» می توانیم اسمش را بگذاریم. یعنی یک اکران محدود خیلی کوچک، بدون تاثیرات اجتماعی. حتا می شود گفت شاید در دوران قبل از آقای خاتمی بسیاری از این فیلم های هنری اکران های خوبی می گرفتند و قبل از اینکه مطبوعات این نقش را داشته باشند در یک دهه ای، علی رغم سانسور شدید، سینمای ایران تاثیرات اجتماعی خوبی داشت در تغییر افکار عمومی، برای ارسال یک تصویر صحیح تر و واقعی تر از مردم ایران به مردم کشورهای دیگر. سینمای ایران چه در دهه ی ۶۰ و در دهه ی ۷۰ وقتی از ایران به خارج از ایران آمده است، در واقع تصحیح کرده تصویر ملت ایران را. گاهی وقتها عشق به ایران را ایجاد کرده است. من شخصا تصمیم گرفته ام بجای فیلم نساختن و درانتظار اینکه یکروزی این تنگ نظری ایرانی دوباره یک خرده صحه ی صدر پیدا بکند، ولی ممکن است در آنروز من مرده باشم یا وقت زیادی را از دست داده باشم، از ایران خارج بشوم، بعنوان یک مهاجر در هر کجا که شرایط فیلمسازی مناسب است فیلم ام را بسازم. به این امید که هموطنان ایرانی ام بالاخره یکروزی، نه یکروزی، همین حالا از طریق نوار ويدئو که دنیای بازتری دارد این فیلم ها را تماشا کنند

-----------------------------------------------------------------------------------------
آثار ممنوعه (در ايران) :
1. فيلم نوبت عاشقي (از سال 1369 به بعد)
2. فيلم شب‏هاي زاينده‏رود (از سال 1369 به بعد)
3. فيلم نون و گلدون (از سال 1374 تا 1376)
4. فيلم سكوت (از سال 1376 تا 1379)
5. فيلم ناصرالدين شاه آكتور سينما (از سال 1371 تا 1372)
6. تست دمكراسي (از سال 1379 به بعد)
6. فيلم الفباي افغان (از سال 1380 به بعد)
8. سکس و فلسفه (از سال 1383 به بعد)
9. فيلمنامه فراموشي (از سال 1383)