... ایدئولوژی ، به عنوان وسیله ای برای تبدیل رای وعقیده به عمل ، گذشته از خاستگاه هایی که نزد فیلسوفان فرانسوی داشت ، صریح ترین صورتی که در قالب کلام به خود گرفت توسط پیروان هگل ، یعنی فریرباخ 6 ومارکس 7 ، بود. به زعم اینان ، کار اصلی فلسفه این است که سنجش گر باشد ، یعنی حال را ازقید گذشته رها کند. ( مارکس می نویسد: « سنت همه نسل های مرده ، همچون بختکی بر مغز زندگان سنگینی می کند.» فویرباخ که رادیکال ترین طرفدار آرای چپ گرای هگل بود ، خودر ار لوتر8 دوم می خواند. او می گفت ، اگر بتوانیم دین را از وجود اساطیر پاک کنیم ، بشریت را آزاد و رها کرده ایم . تاریخ تفکر ، سراسر تاریخ سرخوردگی است و اگر مسیحیت سرانجام خداوند را از الوهیتی محلی به امرانتزاعی جامع و واحدی تبدیل کرد، پس کار نقد نیز – با استفاده از ابزار بنیادی بیگانه سازی 9 یا ازخودبیگانگی 10- گذاشتن انسان شناسی به جای خدا شناسی و نشاندن انسان به جای خداست. بنابراین فلسفه هم باید به زندگی روکند و انسان نیز از « شبح امورانتزاعی » وا رهد و از قید ماورای طبیعت آزاد شود. فویرباخ می گفت، تنها کاری که از دیانت ساخته است، ایجاد « آگاهی کاذب » است اما فلسفه « آگاهی راستین » به دست می دهد. واو با قرار دادن انسان در کانون این آگاهی می خواست « نامتناهی را در متناهی » جا دهد....
آينده نگر