![]() |
![]() |
|
اما درباره مادرم؛ فرشتهای بود ساده و فروتن كه نمیدانم بالهايش را كجا پنهان میكرد! مظهری بود از زن نجيب و زحمتكش ايرانی. از زنانی كه دوروبرمان میپلكند - خيلی عادی - و نمیفهمم چرا هربار كه می بينيمشان جلوی پایشان سجده نمیكنيم. زنهای سادهای كه اغلب كيسه خريد در دستشان است. ناهيد خانم نخجوان ِ من زن غريبی بود؛ در تمام عمرش از كسی قرض نگرفت و در محدوديت و فقر، با غرور و سربلندی مرا بزرگ كرد. شگفتانگيز بود... * جوان كه بودم، فكر میكردم مثل فيلمهای متوسطِ كه به زور برایشان معناها و مايههايی میتراشيم – كه ندارند و روح سازندهشان هم از آنها بیخبر است – تا وقت تلفشدهمان را به نوعی تلافی كنيم، درباره مادرهایمان هم همين كار را - همين غلو را - میكنيم. شايد مادرهای ما، زنهای معمولی ِ نقنقو و بداخلاقی بودند كه فقط آزار میدادند شوهرشان را و ما را تربيت میكردند، چون كار ديگری هم نداشتند. اما واقعيت اين نيست. اگر شكلی برای توظف قائل باشيم، آنها نسلی بودند كه اين توظف را در حد اعلا به جا آوردند. حالا اين كه اين توظف معقولی بود يا نه، من نمیتوانم پاسخ بدهم. برای خودم چنين شان و مكانی قائل نيستم كه بتوانم پاسخ بدهم، اما میدانم كه توظفشان را عميقا ً پذيرفته بودند و اغلب به قيمت رنجی فراوان انجامش میدادند. مادر من، در جوانی، بانوی بسيار زيبايی بود. بعضی وقتها كه میخواستم سر به سرش بگذارم، میپرسيدم: «بعد از مرگ پدرم، چرا شوهر نكرديد؟» میگفت: «چرا بايد شوهر میكردم؟» میگفتم: «چرا ندارد، جوان بوديد، بايد شوهر میكرديد.» میگفت: «آن وقت يك آدم غريبه میآمد میشد بابای تو.» من هم میگفتم: «خب، اقلا ً زن يك آدم پولدار میشديد تا من در حسرت جوراب بیوصله و مداد رنگی و دوچرخه و تمر هندی و تخمه آفتابگردان نمانم!» میگفت: «به جهنم كه تمر هندی و تخمه آفتابگردان نخوردی و دوچرخه نداشتی. بی همينها هم میشد آدم شد.» برای خودش توظفی قائل بود كه جايگزين ديگری را نمیفهميد و نمیشناخت. آنها اينشكلی بودند و هنوز هم كموبيش همان شكلیاند. يادم هست آن دو سه سال پس از مرگ پدرم و آمدن به تهران را كه در خانه خاله مرفهم زندگی میكرديم – در آن باغ بزرگ زرگنده كه پر بود از آمد و شد و كلفت و نوكر و راننده و باغبان – و مادرم نمیخواست زير بار منتشان بماند و اصرار داشت لباسهایشان را اتو كند و ساعتها اتو میكرد. میتوانست نكند و بدهد خدمتكارها اتو بكنند. اما اصرار داشت و اتو میكرد. اين است كه مادرم نتوانست الگويی برای من بشود، چون از جايی میآمد كه من هرگز نتوانستم به آن دست پيدا كنم. حدی است كه نمیتوانم به آن برسم و نرسيدم، هيچ وقت.
* از پيدا و پنهان / آيدين آغداشلو / در گفتوگويی بلند با اصغر عبداللهی و محمد عبدی / نشر كتاب سيامك با همكاری نشر آتيه / چاپ نخست / بهار هزار و سيصد و هفتاد و نه |
|
+ یازیلیب
جمعه سی ام فروردین 1387ساهات 14:27 یازان دوغا |
|
|
اما باكونين بهطور شگفتآوری غيرعادی بود. شورشگری بود كه به نظر میآمد كمابيش در هر عملی شديدترين جنبههای سركشی (آنارشی) را بروز میدهد. در ميان سلسله دراز اشراف كه بر آرمان آنارشيستی پيوستند، او نخستين كس بود و هرگز آن رفتار بزرگمنشانه موروثی را كه با خوشمنشی دلپذير روسی و ستيزهجويی غريزی با هر رسم و آيين بورژوايی درآميخته بود، از دست نداد. اندامی غولآسا داشت و آن ظاهر درشت و ژوليده حتی پيش از آنكه با آن زبان شورانگيز لب به سخن بگشايد هر جمعی را شيفته خود میكرد. بهجز در امور جنسی، به همهچيز اشتهای فراوان داشت؛ سراسر شب را يكبند حرف میزد، هرچه گيرش میآمد میخواند، براندی را مانند شراب میخورد، در زندان ساكسونی در عرض يك ماه هزاروششصد دانه سيگار كشيد، و چنان پرخور بود كه يك افسر زندانبان اتريشی كه به او علاقهمند شده بود، دلش به رحم آمد و جيرهاش را دو برابر كرد. درواقع هيچ عقل معاش نداشت و يك عمر با بذل و بخشش و قرضهای دوستان و ستايندگانش زندگی كرد، و هرگز در انديشه فردا نبود. هوشمند و فرهيخته اما سادهدل بود؛ زندگيش بیحساب بود و دلش مهربان، اما زيرك بود و تا پای جان وفادار بود، اما چنان بیپروا كه مدام دوستانش را درگير خطرهايی می كرد كه ضروری نبود. شورشی بود و توطئهگر، سازماندهنده و آوازهگر و ديوانه شوروشر انقلابی. با آرمانهايش میتوانست ديگران را آزادانه الهام ببخشد و آنان را با ميل و شوق روانه سنگرهای خيابانی يا سالن كنفرانس كند.
* آنارشيسم / جورج وودكاك / ترجمه هرمز عبداللهی / چاپ اول، زمستان هزاروسيصدوشصتوهشت / تهران / انتشارات معين اولدفشن |
|
+ یازیلیب
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساهات 19:11 یازان دوغا |
|
|
+ یازیلیب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساهات 17:1 یازان دوغا |
|
|
سهشنبهها با موری (Tuesdays with Morrie) حاصل گفتگوهای رد و بدل شده
بین میچ البوم (Mitch Albom) نویسنده این کتاب حقیقی و استاد محبوبش در
دانشگاه با نام موری شوارتز Morrie Schwartz است.
”میچ” برخلاف وعدهیی که هنگام فارغالتحصیلی به “موری” دوست داشتنی ، پرانرژی و کمی خاص داده بود پس از میچ بر خلاف آرمانهای دوران جوانیش به یک ورزشی نویس حریص تبدیل شده که دغدغههایش همان مسایل مادی و ارزشهای تبلیغ شده در رسانههاست. اما موری زندگی را طوری دیگری میبیند. او که یک جامعهشناس عاقل است حالا که در حال مرگی تدریجی است دیگر نه یک زنده کامل است و نه یک مرده کامل. واین باعث میشود درسهای بزرگی برای میچ داشته باشد. و میچ آنها را برای ما نوشته. این کتاب کاملن تاثیرگذار و واقعبینانه است. شاید اگر ما هم عمرمان
را به آموختن وکنجکاوانه بگذرانیم و نزدیک شدن مرگ را هم حس کنیم چنین
دیدگاهی پیدا کنیم اما پیش از رسیدن به آن مرحله این کتاب حقیقتن ارزش
خواندن دارد |
|
+ یازیلیب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساهات 16:58 یازان دوغا |
|
|
راجع به زرتشت ودیدش نسبت به اینده جهان و انسانها
|
|
+ یازیلیب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساهات 16:31 یازان دوغا |
|
|
فکر اولین مرحله خلقت است وکلمه ها مرحله دوم خلقت هستند در واقع کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند . به عبارت ساده ان چه می گویی فکری است که بیان میشود واژه ها بسیار نیرو بخش بوده واحساس ها و عواطف انسانی را به شدت بر می انگیزد وبر انها تاثیر فوق العاده ای دارند ضمیر ناخوداگاه بدون توجه به ماهیت واژه ها تحت تا ثیر انها قرار گرفته و انها را ظبط و بایگانی میکند (چیزی که هیچ کدوم از ماها بهش توجه نداریم وبه سادگی از ان عبور میکنیم در حالیکه عده ای پی به اثر نفوذ کلام برده اند و شخص مخاطب خودشون رو با کلمات تحت تاثیر خود قرار میدهند) و بر اثر تکرار واژه ها وتلقین های مثبت میتوان ذهن خود را برنامه ریزی کرد و دید گاهای مثبت را جایگزین دید گاهای منفی کرد اصطلاح یا ضرب المثل هر چه را که بکاریم همان را درو میکنیم در مورد کلمه ها و جمله ها نیز صادق هستند چون کلمه ها نوعی انرژی هستند و انرژی ها هم هرگز از بین نمیروند ( بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند و در این بین بسیار می توانند تاثیر گذار باشند ) بنابر این وقتی جمله ای مثبت به کار میبریم نعمتهای فراوان درزندگی ما جاری میشود بر عکس جمله های منفی احساس و اندیشه های منفی را وارد زندگی مان میکند به عبارت ساده هر چه بکاریم همان را درو میکنیم پس تا می توانیم کلمه ها و جمله ها و اصطلاحات مثبت وتاکیدی را اگاهانه به کار بریم تا درهای رحمت برکت امید موفقیت خوشبختی ارا مش سلامتی واحساس رضایت از زندگی یکی پس از دیگری به روی ما گشوده شوند
بر گرفته از کتاب معجزه کلام و قدرت واژه ها...
گذري در زمان |
|
+ یازیلیب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساهات 16:27 یازان دوغا |
|
|
خاطرات روسپیان سودازده من
نوشته گابریل گارسیا مارکز نویسنده پر اوازه کلمبیای
http://www.iranianbook.org/one_moment.html
|
|
+ یازیلیب
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساهات 19:6 یازان دوغا |
|
|
نویسنده: ماکس فریش (Frisch, Max) مترجم: علیاصغر حداد ناشر: نشر ماهی ۴۴۸ صفحه، ۶۵۰۰ تومان [چاپ اول، ۱۳۸۶] یک شاهکار. مطمئناً رمانی که با جملهی "من اشتیلر نیستم!" شروع بشه، رمان بینظیری خواهد بود. خیلی وقت بود که اینطوری توی کتابی غرق نشده بودم. این رمان از دو قسمتِ "یادداشتهای اشتیلر در زندان" و "پسگفتار دادستان" تشکیل شده. قسمت اول، یادداشتهای روزانهی کسیه به اسم "وایت" که اشتباهاً به جای اشتیلر دستگیر شده؛ و با نوشتن این یادداشتها توی زندان، در واقع داره ثابت میکنه که اشتیلری نیست. این یادداشتهای روزانه، با استفاده از تکنیک جعبه چینی یا عروسک روسی نوشته شدهان و با شگرد خاصی خواننده رو جذب خودشون میکنن. این تکنیک، همونیه که بارگاس یوسا توی "نامههایی به یک نویسندهی جوان" توضیح میده. یعنی داستان در دل داستان. البته داستانهای فرعی، به صورت خودجوش از دل داستان اصلی در میان و چیزی رو به اون اضافه میکنن؛ نه اینکه از بیرون، فقط برای تزیین بهش چسبونده شده باشن. بخش بعدی - که به نظر من بهتر بود بعضی جاهاش رو نمینوشت - یادداشتهای دادستان پروندهی اشتیلره که بعد از محاکمه و تمومشدن ماجراها نوشته. متأسفانه ماکس فریش انگار که خواننده رو دستِکم گرفته باشه، خواسته با بعضی از حرفهای دادستان، تمام نکتههای مبهم رو روشن کنه. *** ظاهراً فریش توی کارهاش به مسألهی هویت خیلی اهمیت میده و این رمان هم بر همین مبنا نوشته شده. شما در قسمت اول داستان دارید نوشتههای کسی رو میخونید که در برابر هویتی که از بیرون بهش تحمیل میشه مقاومت میکنه و سعی داره هویت دیگهای رو برای خودش بسازه. اما مسأله اینجاست که با خوندن این یادداشتها ممکنه چیزی رو نفهمید: چون نویسندهی اونها همهچیز رو از نگاه و ذهن خودش تعریف و یا جعل میکنه. برای همینه که در پایان داستان نیازی به یه ناظر بیطرف هست... هر چند که کمی در غلظت داوریِ این ناظر زیادهروی شده. فریش به اندازهی کافی در بخش اول سرنخهای لازم رو به خواننده داده بود. *** یکی از قشنگترین داستانهای فرعی یادداشتهای اشتیلر، داستانیه که توی صفحهی ۱۵۵ تعریفش میکنه. اگه خواستید کتاب رو بخونید، یاد این حرف من باشید. مخصوصاً جملههای پایانی داستان. آخر داستان هم دو تا نوشته هست؛ یکی مال اریش فرانتسن و اونیکی برای فریدریش دورنمات. نوشتهی دورنمات، قسمتی از یک نقده و واقعاً نوشتهی خوبیه. ضمناً ترجمهی کتاب هم خیلی عالیه. در کل شدیداً توصیهش میکنم کتابهای عامه پسند |
|
+ یازیلیب
سه شنبه ششم شهریور 1386ساهات 20:22 یازان دوغا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یک ضرب المثل آفریقایی: این سیاره رو از اجدادمون به ارث نبردیم، بلکه از بچه هامون قرض گرفتیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
Türk Dil Kurumu ccleaner 2.07 FG66P فاير فاكس 3.0.3 پرتابل فلش پلیر Orbit Downloader بهتر از گوگل firefox 3 te7 ccsetup200 آرشیو پیوندهای روزانه |
| دیگر |
|
کتاب خوب فیلم خوب موزیک خوب
|
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM