تبليغاتX
وبگردی های یک وبچی
1-
این‌ سال‌ها چشم‌مان به لای در خانه‌ بود، گوش‌مان به ناله‌ی لولا، بل‌که فتح‌بابی بشود، سیاهی ِ دل پربکشد از زیارتِ پر چادر سفیدِ شما.
شهره‌ شدیم به دریوزگی و عاشقی. خسته شدیم از این‌همه فراق. کابوس‌مان‌‌ شده یادِ آن‌شبِ رفتن‌تان، خواب‌مان شده رویای روز آمدنت. بی‌چاره دل چه‌می‌فهمد نه‌من نه‌شما یعنی‌چه؟

2-
آقاجان‌مان خاکِ‌برگِ تازه و کودِ نمور اسب و خر و استر داده پای هرچه یاس بود و اطلسی، قوّه‌ی اولِ بهار. رت‌به‌رت چیده پشتِ هرّه‌ی آفتاب‌گیر پنجره؛ خیر سرمان باصفا شود حظ کنیم. آب که می‌دهند انگار پشکل بوداده‌اند کنج بهارخواب. عیال هم که هزار اللـه‌اکبر. مالِ حلال بوده، خیالِ آسوده؛ چشم بد دور ساخته به تن‌وجان‌شان، سجافِ دامن ِ آبستنی به‌زور هم‌می‌آید.
سر که به بستر می‌بریم، از رایحه‌ی اتاق و قامتِ عیال، دور از جان‌تان پنداری ماده‌گاو بغل گرفته‌ایم.

لانگ شات
+ یازیلیب  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساهات 18:1   یازان دوغا | 
We are in mind!
in the mind of a bird that fly in sky.
thus we are flying.
who can remember this?
who can forget this?
the bird is you...
...and sky too.
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساهات 17:45   یازان دوغا | 
قامتت
درداربست شعرم نمی گنجد
نمی نشیند
آرام نمی نشیند تا
طرحی برآورم
شایای ماندگاری و تاریخ
کدامین خارای آتش زنه
خرد کنم
خمیر کنم و
در کوره دماوندی روشن
بگدازم
تا پولادت را بپردازم ؟
من چگونه مهربانی و خشم را
با هم آورم ؟
من چگونه تیغ بر آفتاب بر کشم ؟
آری چگونه
شطی از سوسوی ستارگان جاری کنم ؟
آخر
من امید را چگونه سپیده وار
در قلب این شب ظلمانی بنشانم ؟
من چگونه
چشمان تو را حک کنم ؟
بگذار خاموشانه بنشینم
صبورانه در کمین
و ایند و روند امواج را
بنگرم
باشد که موج ماهیی یگانه
در دام من افتد و از آن
نقشی
از خستگی ناپذیر خاطرت
بنگارم
ای رود ستیزنده
ای جویا
ای شتابگر اندکی بهل
تا زمانه در خود
جوانی خویش را بیاراید
بمان
تا همسر مسافر
سرخ گل اندوهگینش را
با تو
به شادابی برساند
بمان تا فرزند
پا به پای تو به دریا رسد
بمان تا چون منی
بتواند
حکمت دگرگونی آتش را
بر آب بنویسد
نمی گنجی
نمی نشینی
نمی مانی اما ای آزاد
و من
یادت را
بر بوم خون بفت دلم
با عطر عصر آهن و بیداد
به رنگ ناشکننده فلز رنج
یادی
چون حریر صبح فروردین
و قامت توفان
و هلهله های هزاران هزاری دستمالها و چشم ها
و رضامندی چهره شالیکاری
بر فراز پشته
که شیر و عسل می نوشد
نانت را با ما
به دو نیم کردی و نامت را
گرهبند ابروی ما
اینک ای جوانی سالخورده
شراب جاودانه باش
در کام یاران

سیاوش کسرائی
+ یازیلیب  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساهات 17:4   یازان دوغا | 
... «ياد گرفته ام كه مثل تك درختى در كوير زندگى كنم.»براى رسيدن به آرامش بايد چه مى كرده، اولين كار ، رها كردن تعلقاتى بوده كه پاگيرش مى كرده، مى خواسته كه هيچ چيز مانع اين بريدن نشود، در قلب دنياى مدرن از تكنولوژى مى برد.«من با همه مظاهر تكنولوژيك مخالف نيستم، با آن قسمتى كه آزادى را مى گيرد و مرا به روز مرگى دچار مى كند مخالفم» از همين رو است كه خانه اش در آلمان از تلويزيون و مبل خالى است، شب هاى زمستان شوفاژ را هم روشن نمى كند، پنجره ها باز است و هواى ۲۳ درجه زير صفر خانه را پر مى كند، كيسه خوابش را برمى دارد و آرام مى خوابد، در حضر هم مثل سفر است.«اگر اين كار را نكنم و خودم را به اين سختى ها عادت ندهم، ديگر نمى توانم اين سفر هاى طول و دراز را بروم.»گياهخواريش از ۱۸ سال پيش شروع شد. مى گويد كه گياهخوارى آدم را نيرومند مى كند و بدن انسان نياز به اين پروتئين حاضر و آماده گوشت ندارد. خرجى هم ندارد كه نيازى داشته باشد وام بگيرد و قسط بدهد، نه ماشين دارد و نه هيچ چيز ديگر جز كتاب. از تفريحات هم فقط سينما را مى پسندد و تنها يك دست لباس و يك جفت كفش دارد كه پايش است و يك دوچرخه. در «زندگى ام قرض و وام نگرفته ام، لباس هم هر وقت كه نياز داشته باشم و ديگر نتوان پوشيد تهيه مى كنم و پس انداز اندكى دارم كه گذاشته ام براى گرفتن بليت براى سفر ها»....
قسمتي از مصاحبه با محمد نجفي از وبلاگ آرمان و انديشه
+ یازیلیب  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساهات 16:58   یازان دوغا | 
شعري از مالارمه

تن غمين است ، افسوس ! ومن همه ي كتابها را خوانده ام .
گريختن! گريختن به دورادور ! حس مي كنم تمامي پرندگان
مست آن اند و آسمانهاي ناشناخته در ميانشان گيرد !
مست آن اند كه مه و آسمان هاي ناشناخته در ميان شان گيرد !
هيچ چيز _ نه باغ هايِ قديميِ منعكس در چشمها – اين دل را
از غرق خويش در دريا باز نخواهد داشت ،
آه شبها، هيچ چيز، نه پرتو غمبا رِ فانوسِ من
بر كا غذ هايي كه در سپيديِ خودشان پناه جسته اند ،
و نه زن جواني كه كودكِ خود را غذا مي دهد .
من خواهم رفت ! كشتي با بادبانهاي برافراشته
به سو ي مناظر غريب لنگر مي كشد !

ملالي كه اميد هاي بي رحم غمينش كرده اند
هنوز به آخرين وداع دستمالها باور دارد !
و شايد اين بادبانها ، دعوت كننده ي توفانها ،
از آنان اند كه با تندبادي بر فراز تخته پاره هاي گمشده ي بي بادبان خم ميشوند ،
بدون بادبان يا جزايرحاصلخيز ...
ليك، اي دل من، به آواز ملاحّان گوش سپار ! ‌

سميرا رشيدپور
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساهات 18:8   یازان دوغا | 
مادام ادواردا در سال 1937 از نويسنده اي با نام مستعار پي ير آنژليك كه بعد ها معلوم شد كسي جز خود باتاي
نيست منتشر شد .تاريخ دقيق انتشارش را برخي به كمي ديرتر يعني به سال 1941 ميدانند . داستان بر سر ديدار كوتاهي است ميان مرد ناشناسي كه راوي داستان است و زني فاحشه به نام مادام ادواردا، با شدت و خشونتي باور نكردني . اين زن كه نگاهي غايب دارد و از شدت تشنج همچون بيمار صرع به خود مي پيچد، خداست . خدا يك فاحشه است؛ « خدا اگر ميدانست ، خوكي مي بود .» باتاي با اين عبارات اصلا در پي الحاد نيست بلكه برعكس، خدا بالاترين است و متعالي ترين . افكار باتاي شكل ديگري از خداشناسي را ارائه مي كند ، شكل ديگري از تقديس : به اين معنا كه امر مقدس براي باتاي فقط از رهگذر سرپيچي وجود دارد .
موريس بلانشو در كتابِ آينده با اشاره به اين داستان مي نويسد : «شايد زيباترين داستان معاصر باشد...ولي در اين چند صفحه داستان چه چيزي به بازي گرفته شده است ؟ از اين داستان مي خواهم به ذكر اولين جمله بپردازم :« در گوشه ي خيابان ، هراس، هراسي كثيف و سكر آور مرا متلاشي كرد ( شايد چون گذرا دو دختر را روي پله هاي دستشويي ديده بودم )» و بالاخره آخرين پاراگراف متن :
« تمام كردم .
از خوابي كه ما را عقب تاكسي به حال خودمان گذاشت، با حال بد بيدار شدم ، اول من ...بقيه طنز است . انتظار طولاني مرگ...»
ميان اين دو محدوده آيا آنچه نوشته شده شرم آور است ؟ قطعا . اما اين حقيقت داستان است ولي با وجود اين ما نمي دانيم اين حقيقت را كجا قرار دهيم . دوست داشتيم مي توانستيم واژه ها را مقصر قلمداد كنيم ، يا شرايط را يا برعكس كنشي كه مي توانسته اطمينان بخش باشد، يا برخي چيزها را كه بايستي بگوييم هرزه بوده اند» .
مادام ادواردا مي گويد:« من خدا هستم » البته اين جمله اي است كه از نظر منطقي معنايي ندارد . واژگان هم خود، اين افراط را خاطر نشان مي كنند.در اين جا باتاي هيچ گونه هرزگي را مطرح نمي كندبلكه با واژگاني سنگين، خيلي سنگين و دير هضم، در عين حال چيزهاي زيادي را به ما مي گويد. كلماتي كه از تجربه ي ناممكن آكنده اند . بلانشو در اين باره مي نويسد: «از آنجائيكه اشيا و امور به خودي خود رخ مي دهند، به محض اينكه روايت مي شوند همه چيز سخت مي شود» . بلانشو با قياسي مشابه در باب روايت و رسوايي از ما ميخواهد به زيباترين تراژدي راسين برگرديم : فدر . « همه چيز زماني آغاز شد كه فدر پذيرفت به خاطر اونون(ندیمه اش) پرده از رازش بردارد . فدر به خاطر عشقِ هولناكِ زناكارانه اش گناهكار نيست بلكه به خاطر گناه شمردن آن ، وقتي مي گذارد از حالت ناممكنيتِ بكرِ سكوت به حقيقت رسوايي بارِ تحقق اش در دنيا برسد.
در درون هر نوسنده اي اين الزام ديدار ِ فدر و اونون وجود دارد، همين جنبش به سوي روز ، روزي كه نمي تواند روشن شود. افراطي كه فقط مي تواند به سبقت و رسوايي كه در كلمات هست، تبديل شود.
ناشايست ترين كتاب ها، همان طور كه ژرژ باتاي در پيشگفتارش آن را توصيف مي كند، در نهايت می تواند زيباترين كتاب باشد و شايد صميمانه ترين . با اين وجود همه ي اين ها كاملا رسوايي آور است.
مادام ادواردا
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساهات 18:4   یازان دوغا | 
پسرم مشق هایت را ننویس
دستهایت را بنویس
چشمهایت را
آن قایق کوچک را که مادرت در تو جا گذاشت
بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم

شهرام شیدایی
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساهات 17:59   یازان دوغا | 
...دنیای داستان‌های پل آستر، همانطور که از چشمان نافذ نویسنده‌اش پیداست، دنیایی اسرار آمیز و دوست داشتنی‌است. دنیایی که آدم را پس از خواندنش به فکر وا می‌دارد، دنیایی که هنگام وارد شدن به آن این توانایی را دارد تا آدمی را از دنیای واقعی دور و اطرافش دور کند و حتی برای چند لحظه او را به اعماق داستانی خیالی ببرد. پل آستر شاید برای نوشتن دنبال همین هدف است. خلق دنیایی نو و متفاوت که آدمی را برای چند لحظه مسحور خود می‌کند. پل آستر درباره دنیای داستان و اهمیتش به مگزین لیته‌رر می‌گوید: «سئوال اینجا است که هدف چیست. دنیا هدفی ندارد. از همه چیز دنیا نمی‌توان سر درآورد، اما کم کم می‌توان درکش کرد. در عوض دنیای هنر محدود است و به همین خاطر [در مقایسه با دنیای واقعی] لایتنهاهی نیست و می‌شود به راحتی آن را آنالیز کرد. وقتی به صفحه ده برسی، یا شاید هم صفحه بیست و شاید پنجاه، ممکن است به هدفی برسی. می‌توان به سادگی درباره ساختار و مفاهیم داستان حرف زد. آدم‌ها می‌میرند اما کتاب‌ها به حیاتشان ادامه می‌دهند. اثر کاغذ از گوشت و استخوان بیشتر است.»
سيب گاززده
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساهات 17:51   یازان دوغا | 

اين لهستاني‌ها، آدم‌هاي فوق‌العاده زياد دارند. مثل:«كريستف كيشلوفسكي»، «زبيگنيف پرايزنر»، «رومن پولانسكي»، «كريستوفر كومدا» و «ويسواوا شيمبورسكا».من بقيه‌اشان را فعلا نمي شناسم و مشتاقانه منتظرم كه كسي معرفي‌ا‌شان كند.همين «ويسواوا شيمبورسكا» را هم كلي با تاخير شناختم، اما وجه مشترك همه‌ي اين آدم‌ها شايد اين باشد: با بقيه متفاوتند. «كيشلوفسكي» فيلم‌هاي متفاوت مي‌سازد، «پرايزنر» موسيقي متفاوتي دارد، «پولانسكي» كه ديگر نگو، شعر‌هاي ساده و دل‌نشين «شيمبورسكا» هم كه جاي خود.
نشر مركز سال ۷۶ يك مجموعه از اشعار «شيمبورسكا» را درآورده به نام «آدم‌ها روي پل»، من هم چاپ سوم‌اش را كه سال هشتاد و دو تجديد چاپ شده ديدم، آن هم با ترجمه‌ي «مارك اسموژنسكي» كه از قضا فارسي بلد بوده و «شهرام شيدايي» و «چوكا چكاد» كه كمكش كرده‌اند. با وجود آن‌كه خيلي‌ها پروژه‌ي ترجمه‌ي شعر خارجي را در كل ناموق مي‌دانند، برخي از شعرهاي اين مجموعه خوب از كار درآمده و اي كاش يك كم بيشتر دقت مي‌شد و بيشتر وسواس به خرج مي‌دادند، با اين حال كتابي‌ست خواندني كه نخواندش لااقل حيف است.«شيمبورسكا» سال ۱۹۹۶ جايزه‌ي نوبل ادبيات برده و در مورد زندگي‌اش مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد و اشعارش هم در اين‌جا به انگليسي ترجمه شده.
شيب گاززده

دو شعر از شيمبورسكا

*
گرده افشاني علفي هرز…
با چه سادگي افسار گسيخته اي
ذهن موفق مي شود در ذهن ديگر نطفه ببندد…
*
فسق و فجوري بدتر از انديشيدن وجود ندارد.
مثل گرده افشاني علفي هرز،اين بي بند و باري تكثير مي شود
در رديفي كه براي گل مارگريت كرت بندي شده.

هيچ چيز براي آنها كه مي انديشند مقدس نيست
هر چيزي را همان مي نامند كه هست
تجزيه هاي عياشانه تركيب هاي فاحشه وار
شتابي وحشي و هرزه دنبال واقعه اي عريان
لمس شهواني موضوع هاي حساس
فصل تخم ريزي نظريه ها ـ اينها خوشايند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاريكي شب
به هم مي آميزند در شكل زوج،مثلث،دايره.
جنسيت و سن طرف مقابل اينجا مطرح نيست
چشم هايشان برق مي زند،گونه هاشان گل مي اندازد.
دوست دوست را از راه به در مي كند
دختربچه هاي حرامزاده پدر را منحرف مي كنند
برادري خواهر كوچكترش را وادار به فحشا مي كند.

ميوه هاي ديگري از درخت ممنوع
متفاوت با باسنهاي صورتي مجلات مستهجن
بيش از تصاوير واقعا مبتذل اين مجلات ،به مزاجشان خوش مي آيد
كتابهايي كه آنها را سرگرم مي كند تصوير ندارد.
تنها تنوع آنها
جملات خاصي ست كه با ناخن يا مداد رنگي
زيرشان خط مي كشند.
چه وحشتناك آن هم در چه حالاتي
و با چه سادگي افسار گسيخته اي
ذهن موفق مي شود در ذهن ديگر نطفه ببندد
از آن حالات حتي كاماسوترا1 خبري ندارد.

به هنگام اين قرارهاي مخفي عاشقانه ،حتي چايي به سختي دم مي كشد.
آدم ها روي صندليها مي نشينند،لبهايشان را تكان ميدهند
هركسي خودش پا روي پا مي اندازد
اين گونه يك پا كف اتاق را لمس مي كند
پاي ديگر آزادانه در هوا مي چرخد
گاه به گاه كسي بلند مي شود نزديك پنجره مي رود
و از روزنه ي پرده
خيابان را ديد مي زند.

1.كاماسوترا:كتابي هنديست از آثار مذهبي هندوان كه دانايي به نام واتسيانا آن را در باب مسائل جنسي نوشته است.
فضه
+ یازیلیب  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساهات 17:30   یازان دوغا | 
تمامی چیزهایی که دوست می دارم از ان من نیست
دریا از ان من نیست
پاییز از ان من نیست
عشقت از ان من نیست
تنها زخمم از ان من است
خیابانی که مرا به سوی مرگ زیبایم
با وبای خاطره سوق می دهد...

غاده السمان
منیع
+ یازیلیب  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساهات 17:52   یازان دوغا | 

فریدریش نیچه

فردریش نیچه در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. به دليل مقارنت اين روز با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس شدرش نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت.

پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می‌آورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.

او پس از پایان تحصیلاتش در مدرسهٔ پفورتا در دانشگاه بُن به تحصیل در رشته الهیات پرداخت. در عید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها می‌کند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» می‌نویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ می‌شود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می‌کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می‌کند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شده‌است.

در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خوانده‌شد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می‌شود:

‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››

در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.

نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «جاکوب برک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او مرید و طرفدار آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.

او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» می‌خواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند.»

با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان می‌گذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد.

«لو آندره سالومه» دختر باهوش و خوش طینت یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او می‌گوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.»
اینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد. فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون محض به سرد برد و چه غم انگیز است در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند.

سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی چشم از جهان فرو بست.

نیچه در سال ۱۸۸۲
نیچه در سال ۱۸۸۲

آثار نیچه در زمان حیاتش و پس از آن تأثیرات بسیار جدی بر جنبشهای فلسفی، ادبی، فرهنگی و سیاسی قرن بیستم گذاشت. آثار مکتوب و منتشر شده نیچه نشان می‌دهد که حیات خلاق او بین سالهای ۱۸۷۲ تا ۱۸۸۸ بوده‌است. نیچه، شوریده سری است که در شوریدگی و آفرینشگری اش بی مانند است. خطا نیست، اگر گفته شود نیچه چنان سقراط به زایش و زایندگی اشتیاق وافر داشت، چون نیچه بیش از آن که به تولید اندیشه یا ایده پردازی بپردازد، در پی آن بود که اندیشیدن را مورد توجه قرار دهد. از این رو است که اگر فلسفه از نگاه نیچه تعریف شود چیزی نخواهد بود مگر این که «فلسفه عبارت است از آفریدن ارزشهای نو».

نگاه نیچه به هرچه هست، تازه‌است. قضاوتی که او درباره جهان می‌کند و آن را به پرسش می‌گیرد، داوری متفاوتی است وی می‌گوید: «جهان چیزی جز آنچه هست نیست، و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست»؛ به دیگر سخن، جهانی در پساپشت این جهان وجود ندارد.

یک وجه بنیادی کار نیچه نقد فرهنگ است. نقد فرهنگ ، شرح و پرده برداشتن از آموزه‌های اخلاقی، ساختارهای سیاسی، هنر، زیباشناسی و... است و نقد فلسفی فرهنگ، حمله یا دفاع در برابر باورهای یک یا چند اجتماع است. نیچه به انحطاط فرهنگی عصر خود نظر داشته‌است و نمود انحطاط فرهنگی را بی ارزش شدن برترین ارزشها می‌داند. او چنین نمودی از انحطاط فرهنگی را نهیلیسم می‌نامد. نیچه در کتاب «دانش شاد»، «حکمت شادان»، چگونگی انحطاط فرهنگی را در قالب داستان مرد دیوانه‌ای بیان می‌کند. به نظر نیچه هنر در مقابل حقیقت قرار دارد؛ زیرا او می‌پندارد که در طول تاریخ، دروغ، حقیقت نامیده شده‌است. لذا حقیقت به انسان زیان می‌رساند. اساساً همواره زندگی پیش پای حقیقت ذبح شده‌است. اگرچه نیچه حقیقت را افسون و افسانه می‌داند؛ اما آن را برای زندگی، که عین سیلان است و به خودی خود از هر گونه ثباتی عاری است، لازم و ضروری می‌داند.

به نظر نیچه نگاه زیبایی شناختی در مقابل نگاه عقلانی قرار دارد؛ زیرا در نگاه عقلانی ما به عنوان فاعل شناسانده در بیرون جهان قرار می‌گیریم؛ اما در نگاه زیبایی شناختی ما با شفاف ترین شکل اراده روبه رو هستیم؛ البته تلقی نیچه از حقیقت همچنان در محدوده متافیزیکی از حقیقت به مثابه مطابقه، قرار دارد؛ به همین دلیل او حقیقت را کذب می‌انگارد.

هدف «بر ضد دجال» نشان دادن تعلق مسیح به مسیحیت نوظهور است. یعنی درست بر خلاف آن چیزی که عده‌ای فکر می‌کنند هدف رابطه مسیح با زهد مسیحی و پروتستانتیسم نوظهور نیست. یکی از مسائل محوری در کتاب بر ضد دجال موضوع تقلید از مسیح و پیش داوری درباره اوست. این بحث نشان می‌دهد مسیحیت ناصره چه مقدار با مسیحیت جدید شهر رم تفاوت دارد. بحث پیش داوری در آثار نیچه مسأله مهمی است؛ زیرا نشان می‌دهد آنچه درباره معاد در مسیحیت بیان شده ناشی از عدم توانایی آنان برای حل مشکلات این جهانی است. در چارچوب روانشناسی نیچه، توانایی و آزادی، ناشی از ضعف و قدرت روح است. نیچه با موقعیتی بالاتر از سطح بشر سعی دارد، درباره مفاهیم مسیحیت شک و تردید ایجاد کند تا بتواند بنیادهای آن را از بین ببرد، بنابراین موضوع دیگری که برای او اهمیت می‌ِیابد «شک و یقین» است. این موضوع برای نیچه تا آنجا اهمیت دارد که او مقاله‌ای به نام «حقیقت و دروغ» می‌نویسد و در آن از معرفت، حدود و ویژگیهای آن یاد می‌کند. از این منظر او به موضوع هنر نیز توجه می‌کند.

«چنین گفت زرتشت» نیچه خط سوم تفکر او را شکل می‌دهد. این کتاب بیان تعالیم و آموزه‌های زرتشت نیست، بلکه تلاش نیچه در راستای کشف بیانیه‌های جدید، برای کنش و سخن گفتن است. نیچه می‌دانست هر گونه تقابل انتزاعی میان جهان ظاهری و جهان حقیقی، نهایتاً در ذهنی گرایی ریشه دارد و این «سوژه» یا فاعل شناسا(subject) است که زمینه را برای بروز «ابژه» یا جهان عینی(Object) فراهم می‌کند؛ بنابراین هیچگاه نقش خود را به عنوان سوژه در بازآفرینی آثارش انکار نکرد.منبع:ويكي پديا


وبلاگ نيچه پادشاه فلسفه
فردریش نیچه : آری ...تنها اگر خدا می بودید ، میتوانستید از پوشانیدن خود شرم داشته باشید
فردریش نیچه : در موقعی قلبا باو ( دوست ) نزدیکتری که در مقابل او مقاومت و ایستادگی کنی
فردریش نیچه : ارزیابی یعنی آفرینش
فردریش نیچه : آنی که هستی ، باش
فردریش نیچه : اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران ، برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند
فردریش نیچه :اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد
فردریش نیچه :اینها ضعفا هستند که اراده به سوی قدرت خودشان را به این صورت مخفی می کنند که عالم دیگری بسازند در واقع عالم افلاطونی همین است
فردریش نیچه :ايرانيان راستگوترين و راست تيرانداز ترين قوم تاريخ اند
فردریش نیچه :ارزش یابی هر چیز بستگی به توان خواهی آن دارد
فردریش نیچه : عظمت بشر در آنست که پل است نه مقصد. بشر را از این نظر میتوان دوست داشت که یک مرحله تحول و یک دوره گذرا نیست
فردریش نیچه : هیچ انگاری آرمانی است متعلق به بالاترین درجه ی قدرتمندی روح ؛ و سرشارترین زندگی گاهی ویرانگر و گاهی ریشخند آمیز
فردریش نیچه :اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید وخود را بیابید وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم آمد
فردریش نیچه :از ابرانسان است که انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند
فردریش نیچه :از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد
فردریش نیچه :از آنچه باعظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش وآلایش
فردریش نیچه :استعداد ، آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود
فردریش نیچه :انسان باید بهتر و شریرتر شود : من چنین می آموزانم ! شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرانسان نیاز است
فردریش نیچه :انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند
فردریش نیچه :از آن جا که جهان حقیقی وجود ندارد، به ضرورت هر باور و هر فرضی بر درستی نادرست است
فردریش نیچه :انسان باید والاترین آرمانهایش را دنبال کرده و هرلحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت
فردریش نیچه : بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند
فردریش نیچه : بشر امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصه ی اخلاق، بتان گستره سیاست ، بتان عرصه فلسفه.خدایانی کاملا" باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند
فردریش نیچه : با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد
فردریش نیچه : باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است
فردریش نیچه :باید در محدوده ی امکانات زمینی بیافرینیم، و در آفرینش به زمین وفادار بمانیم
فردریش نیچه : برادران آیا من سنگدل ام ؟ باری من می گویم : هرچه را که افتادنی ست می باید بیشتر زور داد
هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد ! چه کس می خواهد آن را نگاه دارد ؟ باری من - می خواهم آن را بیشتر زور دهم می شناسید شهوتی را که سنگ را به ژرفناهای تند شیب فرو می غلتاند بنگرید این انسان های امروزین را که چه گونه به ژرفناهای من فرو می غلتاند برادران من پیش درآمد بازیگرانی بهترام یک سر مشق از سرمشق من پیروی کنید و به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید

فردریش نیچه : بدترین خوانندگان کتاب آنانی اند که چون «سربازان غارتگر» عمل می کنند، یعنی از هر جا که دستشان برسد تکه یی بر می دارند
فردریش نیچه :برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند
فردریش نیچه :بوزینه در برابر انسان چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایهء شرم دردناکروزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردندبراستی انسان رودی است آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفتآن ساعت که می گویید : چه سود از دادگری ام که خویش را همچون شعله و ذغال نمی بینم . حال آنکه دادگر همچون شعله است و ذغالچه سود از رحم ام ؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن ، آن دوستار بشر را میخکوب کرده انداما رحم من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا
نیچه : آنکه پرنده نیست نباید بر پرتگاهها آشیان سازد
فردریش نیچه : بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید
فردریش نیچه : آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند
فردریش نیچه : تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی
فردریش نیچه : براستی ؛ ای کاش جنون شان را حقیقت نام بود یا وفاداری یا عدالت . اما دریغ که فضیلت شان در خدمت دراز زیستن است و آسودگی نکبت بار
فردریش نیچه : برای گله ی انسانی تمام نشانه های ابرانسان چون نشانه های بیماری یا دیوانگی ظاهر می شوند
فردریش نیچه : زندگی بدون موسیقی اشتباه است
فردریش نیچه : بشر به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب
فردریش نیچه : نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد
فردریش نیچه : فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است
فردریش نیچه : غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند
فردریش نیچه : فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین
فردریش نیچه : باید بر فریب حواس خود پیروز شویم
فردریش نیچه : علم ، جهان را توضیح نمی دهد بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت
فردریش نیچه : اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد
فردریش نیچه : قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است
فردریش نیچه : بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند
فردریش نیچه : بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم
فردریش نیچه : پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم
فردریش نیچه : ذهن و اندیشه مسئول به خطا افتادن بشر است
فردریش نیچه : فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد
فردریش نیچه : خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند
فردریش نیچه : آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها
فردریش نیچه : کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد
فردریش نیچه : مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند
فردریش نیچه : خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز
فردریش نیچه : هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم
فردریش نیچه : کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد
فردریش نیچه : کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند
فردریش نیچه : آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند
فردریش نیچه : نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود
فردریش نیچه : حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد
فردریش نیچه : انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد
فردریش نیچه : کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است
فردریش نیچه : هر اخلاق و دستور اخلاقی ، طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند
فردریش نیچه : کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند
فردریش نیچه : همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست
فردریش نیچه : حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است
فردریش نیچه : آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست
فردریش نیچه : کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است
فردریش نیچه : لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید
فردریش نیچه : مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر می باشد
فردریش نیچه : اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر، کمیاب تر، دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود
فردریش نیچه : پاکی نفس جدایی می آورد
فردریش نیچه : دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است
فردریش نیچه : با دیگران بودن آلودگی می آورد
فردریش نیچه : چهار فضیلت انسان والا عبارت است از : دلیری ،درون بینی ، همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود
فردریش نیچه : آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست
فردریش نیچه : فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد
فردریش نیچه : عشق فریبنده و ویرانگر است نه نجات بخش
فردریش نیچه : نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است

+ یازیلیب  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساهات 19:37   یازان دوغا | 
این‌جا اسبابِ کتابت‌ِ ما، به قاعده‌ی رخت‌ولباس مِیّت است. تفنگ‌چی را چه به دفتر و دوات؟ این دوخط عریضه را هم از سر پیسی پشتِ پاکتِ اشنو تحریر می‌کنیم. شاید کفافِ نیم‌وجب از شرح احوالات‌مان را بدهد. حکایتِ این دوریِ پربلا که به‌جان خریده‌ایم، از روایتِ مردانگی ما سَواست. کفّاره‌ی ترکِ عاشقیّت هرچه هست، پایِ این دلِ وامانده‌. حلال کنید. تابِ حضور اجنبی نداشتیم. منتها عرض نکردیم عازمیم که خدای نخواسته دلواپس احوال‌مان نمانید. اولِ انگور، مشرّف شدیم خدمتِ آقاجان‌تان، محض دست‌بوس. فرمودند با این وضع اوضاع، زبانم لال، تابوتِ حضرت‌عالی هم به شانه‌ی ما گران است. فی‌الواقع بنده‌نوازیِ ایشان از سر التفاتی‌ست که به سرکار علیه دارند. ما که باشیم گِله کنیم؟ اما ارادت‌شان به جماعتِ امنیه‌چی‌ هم نگفته پیداست. خودتان واقفید که اگر حالِ نزار این والده‌ی دم مرگ و اخویِ علیل‌مان نبود، ما هم این مدت خانه‌نشین نمی‌ماندیم. گفتن ندارد؛ شکر ربِ رحیم که ضرب‌المثلیم در سرفرازی و سربه‌زیری. علی‌ایحال عجالتاً که از بی‌عرضگی حکومتی‌، پای اجنبی به مملکت باز است و یومیه راپورتِ بی‌عفت شدن ناموس ایرانی می‌رسد، ما هم حسبِ تکلیف به التزام نظام درآمدیم که فرداروز خاطرمان آزرده‌ی غفلت نباشد. رشادتی که فقط در تیمچه دهان به دهان بچرخد، به چه‌کار رعیّت؟ شریک قافله‌ی جنگ شدیم که لااقل منفعتِ حضور و کفایتِ وجودمان به تمام اهل مُلک و مملکت برسد. آقاجان‌تان هم خبر دارند. ضمیمه‌ی کاغذ یک عکس فرستاده‌ایم، که جنابِ میرزاحیدرخانِ عکاس‌باشی شخصاً به سه‌شاهی مرحمت کرده‌اند. مفلوکِ زیرپایمان از قماش روس است. از حصبه سقط شده. به سفارش میرزاحیدرخان، همین حرام‌زاده را دراز کردیم که شاهد این دوماه و پنج‌روز جنگاوریِ ما باشد. حواس‌ مبارک که به نقش جقّه‌ی همایونی روی کلاه‌مان هست؟ بزرگی کنید، ببینید اگر آقاجان‌تان رخصت می‌دهند، ما به همین اندازه کافرکُشی بسنده کنیم، برگردیم. حکماً نزدیکِ والده‌‌ی دم مرگ‌مان باشیم، به رضایِ خدا هم نزدیک‌تر است. ثواب می‌برید. عزتِ عالی مزید.
لانگ شات
+ یازیلیب  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساهات 19:22   یازان دوغا | 
 
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
 
 
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
 
 
 
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
 
شنيدنی است‌:
 
 
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
 
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
 
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
 

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
 

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
منبع: http://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/2006/02/blog-post_114059087005937043.html
+ یازیلیب  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساهات 17:48   یازان دوغا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک ضرب المثل آفریقایی: این سیاره رو از اجدادمون به ارث نبردیم، بلکه از بچه هامون قرض گرفتیم

پیوندهای روزانه
Türk Dil Kurumu
ccleaner 2.07
FG66P
فاير فاكس 3.0.3 پرتابل
فلش پلیر
Orbit Downloader
بهتر از گوگل
firefox 3
te7
ccsetup200
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شترمرغ
بوقلمون
ماهی خاویاری
میگو
گیاهان داروئی
هیدروپونیک
موفقیت,مدیریت,کسب و کار
لینک
کوته نوشته ها
قارچ
فیلم
متعلق به موضوع خاصی نیست
چای
پزشکی
ماهواره
عکس
ادبی
Turki
دکوراسیون و معماری
علمی
موبایل
کامپیوتر
موسیقی
پزشکی سلامت
اقتصاد
کتاب
لوازم خانگی
فاركس
فلسفه
آشپزي
هنر
اتومبیل
پیوندها
Turk people virtual society!
کاتالاکسی
کتابهای عامه پسند
هزارتو
آی تی بلاگ
لانگ شات
برای همه
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی کوهستان ایران
Better Homes and Gardens
پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان ایران
Free SMS
انجمن بانوان
بزرگان وبلاگچی 2006
فیلمهای بسیار کوتاه آموزشی
مهندسی صنایع
ارزش افزوده
managership
شش سیگما
دید مهندسی
راهکار مدیریت
خاطرات یک مدیر
تفکر سیستمی
مدیریت.صنایع.حسابداری
مدیریت تحول
طوفان ذهنی فن آوری
سازمان مدیریت صنعتی
تبیان
اسمشینگ
good reads
ziza
مسعود مهرابي - صاحب امتياز و مديرمسئول ماهنامه فيلم
مجله بخارا
خاكريز اقتصاد
turkesh
انجمن حمایت از کودکان کار
گروه کوهنوردی لاله های زرد
*** باشگاه اندیشه ***
بزرگترين پايگاه مقالات ايران
انجمن رياضيدانان جوان
نام الكترونيك
فکر نو
والس
بانک مقالات واطلاعات فارسی
آشپزي
ياپراق فصلنامه تركمن هاي ايران
بانک مقالات فارسی
دريافت بورس تحصيلي
بانك اطلاعات نشريات كشور
ماهنامه هنر موسيقي
ماهنامه رايانه
ماهنامه مديريت دانش سازماني
ماهنامه كودك
گياه شناسي p30world
آواي آزاد
خرید آنلاین
Türkün yaşadığı her yerde
turkay friendfeed
آپلود فایل mediafire
کتابخانه مجازی قفسه
پزشکان بدون مرز
سایت کنجکاو
طرح های نو
 
دیگر
خوبان
کتاب خوب
فیلم خوب
موزیک خوب

web stats


 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM