تبليغاتX
وبگردی های یک وبچی

دوباره نشستم به تماشای یکی از قشنگ ترین و تمیز ترین کارای رومن پولانسکی Roman Polanski عزیز به نام دوشیزه و مرگ Death and The Maiden که سال 1994 بر اساس نوولی از آریل دورفمان Ariel Dorfman ساخته شده. یکی از بکر ترین و جالب ترین داستانای ممکن رو داره: داستان ِ دختریه که سال ها پیش به علت مبارزاتِ سیاسی دسگیر می شه و تو زندون گیر ِ یه دکتر شکنجه گر میفته.تا همینجا یه طرح داستانی Plot جالب توجه شکل گرفته که می تونه خیلیا رو جذب کنه. وجهِ تمایز داستان اینه که چه جوری به کاراکتراش بُعد می ده.

Death and The Maiden_2

پیش از هر چیز به کاراکتر دکتر شکنجه گر (که همین جوریش یه شخصیتِ بکر و جذابه) 2 تا ویژگی عجیب اضافه می کنه: اوّل اینکه سرشار از عقده های جنسیه و دوّم اینکه به موسیقی و به ویژه قطعۀ دوشیزه و مرگ ساختۀ فرانز شوبرت Franz Schubertعلاقۀ عجیبی داره.یعنی تو هر جلسۀ شکنجه که می خواد به دختر ِ زندونی تجاوز کنه (مجموعا 14 بار) اوّل برای آرام شدن دختر قطعۀ دوشیزه و مرگ رو براش می ذاره.عادتای جالب دیگه ای هم داره مثلا همیشه جملاتِ قصار نیچه رو بازگو می کنه یا موقع خندیدن خرناس می کشه…

دستِ آخر، دختر بدون اینکه کلامی اعتراف کنه آزاد می شه و با رهبر گروه مبارزین ازدواج می کنه. منتهی از شدتِ ترس خارج از شهر زندگی می کنه و هرگز از خونه اش خارج نمی شه تا این که سال ها بعد، موقعی که حکومت دیکتاتوری سقوط کرده، دستِ تقدیر دکتر شکنجه گر رو به خونه اش می کشونه. از اونجا که زن طبق عادت قدیمی خودش رو از همه پنهون می کنه، هیچ کدومشون اون یکی رو نمی بینه؛ و شکنجه گر و شوهره حسابی با هم دوست می شن.امّا زن، دکتره رو از رو صداش و خندیدن خرناس وارش می شناسه.دست و پاشو می بنده و وادارش می کنه که به تمام جنایت هایی که کرده اعتراف کنه…

Death and The Maiden

یکی از قشنگ ترین سکانس های سینمایی که دیدم مال ِ آخر فیلمه که دکتر شکنجه گر به طور ناگهانی شروع به اعتراف می کنه؛ و اقرار می کنه که 14 بار بهش تجاوز کرده و هرگز از این کارش سیر نشده، و خیلی متاسفه که دیگه نتونست به کارش ادامه بده.

دوشیزه و مرگ تنها 3 شخصیت داره: دکتر شکنجه گر (سِر بن کینگزلی .Ben Kingsley, Sr)، زن (سیگورنی ویور Sigourney Weaver) و شوهر زن (استوارت ویلسون Stuart Wilson). بهترین بازی ِ فیلم بدون شک مال خودِ خودِ کینگزلی کبیره که فیلم رو قبضه کرده؛ اما از بازی تمیز سیگورنی ویور و استوارت ویلسون هم نباید گذشت که عالی بازی کردن
پلنگ صورتي
+ یازیلیب  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساهات 18:16   یازان دوغا | 


علی بلورچی فرزند حاج آقا بلورچی یكی از كسبه قدیمی وصاحب نام صنف بلور و شیشه است. حاج آقا بلورچی كه در زمان كودكی و نوجوانی سختی های زیادی را متحمل شده است تحت تاثیر عقده‌های آن دوران، پسرانش را آن طوركه خود می خواهد تربیت می‌كند. حامد پسر بزرگترحاج آقا از همان دوران مدرسه از درس محروم شده تا نزد پدر پادو باشد در نهایت ادامه دهنده راه او باشد. علی پسر دوم حاج آقا است كه از بچگی با ساز كهنه ای كه متعلق به دایی مرحومش بوده انس گرفته وقصد داشته تحصیلات خود را در رشته موسیقی ادامه دهد اما با مخالفت مادر مواجه شده وبه اجبار در رشته بازرگانی درس می خواند. علی عصیان زده از شرایط حاكم در خانه درس و خانه پدری را رها كرده و از خانواده جدا می شود. علی به همراه دوستش "تمایل" یك گروه موسیقی تشكیل می دهد و با اجرا در جشن ها و مناسبات مختلف گذران زندگی می كند و به خاطر تبحرش در نواختن سنتور به علی سنتوری معروف می شود. علی به تدریج در پی معاشرت با دوستان و كارهای شبانه روزی هر از چند گاهی سراغ مواد مخدر ومشروب می‌رود ولی این استفاده تفننی از مواد مخدر به صورت عادت درمی‌آید. طی مراسمی كه اجرای موسیقی آن با علی سنتوری است دختری به نام هانیه مجذوب هنر علی شده و این آشنایی به ازدواج آنها منجر می شود. این اتفاق‌ها برای مدت كوتاهی به زندگی علی نشاطی تازه می بخشد و حتی او را تشویق به فعالیت بیشتر می كند. علی كه حالا زندگی مستقلی تشكیل داده كماكان به مصرف مواد مخدر ادامه می دهد تا به خیال خود شرایط روحی اش را تقویت كند ولی پس از مدتی به خاطر اوضاع نامناسب مالی و رفتارهای بی ثبات ناشی از مصرف مواد مخدر بین او وهانیه مشكلات زیادی پدید می آید تا اینكه هانیه به تنگ آمده و به قهر از خانه علی می رود. علی كه به خاطر آلوده شدن به مواد مخدر كمتر امكان كار برایش فراهم می شود فرصتی می یابد تا به همراه دوستش تمایل اجرای برنامه موسیقی یك مراسم عروسی را انجام دهد. در اثنای عروسی و اجرای موسیقی میان خانواده داماد و برخی از اقوام و آشنایان آنها كه اختلاف فامیلی داشتند درگیری شدیدی پیش می‌آید كه منجر به زد‌ و خورد بین مهمانان می شود و در این بین وسایل و آلات موسیقی علی به كلی آسیب دیده و خود وی هم از ناحیه دست به شدت مضروب می شود. آسیب دیدگی شدید علی و عدم توانایی او در ساز زدن تنها امكان پول درآوردن او را از بین می برد. صاحب خانه هم عذر او را می خواهد و علی با مقداری خرت و پرت، آواره وسرگردان شده وبالاخره درگوشه‌ای از یك پارك جنگلی چادر می‌زند در این دوران با بی خانمان‌ها و معتادان و محشور می شود و چون درمانده و نیازمند است برای پول درآوردن به هر كاری تن می دهد. زندگی درمیان مشتی معتاد و آواره در حاشیه شهر علی را خموده‌تر شكسته‌تر و آلوده‌تر می‌كند. یك شب كه علی در میان معتادان و بی خانمان ها مشغول تریاك‌كشی است و می‌خواهد از این طریق خاطرات تلخ گذشته را فراموش كند، ماموران نیروی انتظامی سر رسیده و همه آنان را دستگیر می كنند. علی به مركز ترك اعتیاد فرستاده می شود و مسوولان این مركز متوجه اختلالات روحی او شده و سعی در برقراری ارتباط با علی از طریق روان درمانی دارند محیط مناسب و شرایط درمانی آنجا به علی كمك می كند تا بهبودی نسبی بیابد تا اینكه با خرید یك سنتور توسط روان‌شناس مركز برای علی، او فرصت و انگیزه‌ای می یابد تا دوباره موسیقی را از سر بگیرد. همین اشتیاق موجب برقراری كلاس‌های آموزش سنتور به سایر معتادین توسط علی می‌شود. حاج آقا بلورچی به همراه حامد به مركز بازپروری می‌رود تا به علی بگوید كه از گذشته پشیمان شده و حاضر است پس از آزادی و ترك اعتیاد علی همه امكاناتش را در اختیار او بگذارد ولی علی كه دیگر معلم ویژه موسیقی برای سایر افراد درحال بازپروری به حساب می‌آید، می‌گوید با اینكه مشكل اعتیادش حل شده و وضعیت جسمانی كاملا مناسب وسالمی دارد و در عین حال كه دوران محكومیتش به پایان رسیده دیگر حاضر نیست آنجا را ترك كند چون برای اولین بار احساس امنیت و آرامش می‌كند و تازه خانه واقعی‌اش را یافته جایی كه دور از هیاهوی جامعه‌ای بی رحم می تواند برای آدم‌هایی مثل خودش مفید باشد و با نغمه سازش به آنها عشق و زندگی بدهد. در نهایت علی به همراه شاگردانش كه از بیماران همان مركزهستند، كنسرت كوچكی اجرا می‌كنند، چشم علی به هانیه می‌افتد كه در بین جمعیت او را تشویق می‌كند ولی در پایان خبری از هانیه نیست.

در اینکه داریوش مهرجویی یکی از بزرگان سینمای ایران است شکی نیست. اینکه سنتوری می‌تواند یکی از اتفاقات خوب سینمای ایران باشد هم مسلم است. اما غیر از تنگی نظر مسئولین وزارت ساماندهی در مواجهه با علی سنتوری اتفاقات دیگری هم به سرعت این بحران که کشتی شکسته سینما را به گرداب می‌برد کمک می‌کند.
طرفداران سینمای مهرجویی می‌توانند هر طور که دوست دارند از کارگردان هنرمند و محبوبشان حمایت کنند و ما هم به عنوان یک علاقمند سینما از سنتوری لذت ببریم، از سینمای کارگردان فیلم‌های “گاو” و “آقای هالو”.
اما برخورد هواداران مهرجویی مشکلات سنتوری را اضافه می‌کند. سنتوری یک داستان سرراست دارد که می‌تواند هر بدخواهی را علیه خودش بشوراند و سردسته‌ی آن‌ها امثال روزنامه‌ی کیهان است. سنتوری مثل رئیس کیمیایی پر از نماد و نشانه نیست که بعد از چند بار بازنویسی فیلم‌نامه و فاصله گرفتن از داستان اصلی با زیرکی از دیوار مجوز رد شده باشد. سنتوری یک حقیقت مسلم است. از همان روزهای جشنواره‌ی فیلم فجر که فیلم برای نمایش آماده می‌شد با تمام مشکلات پیش از آن، حدس می‌زدم که این مشکلات پایانی نخواهد داشت. تقدیس سنتوری از سوی دوستداران مهرجویی آن هم با شدت زیاد شک ارشادی‌ها را به یقین تبدیل کرد که این فیلم برای آن‌ها مشکل دارد. در حالی که رفتار همین هواداران با رئیس کیمیایی به سود ما طرفداران کیمیایی انجامید. مزخرف خواندن رئیس موجب اکران آن شد. اما سنتوری مفقودالاثر شد. کیمیایی بعد از چهل سال مواجهه با سانسور دیگر متوجه شده است چگونه حتی در یک سکانس حرفش را بزند. قبل از اکران عمومی هم فیلم به گونه‌ای‌ست که جنجال‌هایش پیرامون کیمیایی است نه خود فیلم.
برخورد هواداران مهرجویی با دیگر فیلم‌ها و کارگردانان هم این روزها شدید شده است چیزی که برای سینمای ایران فاجعه است. این همانی‌ست که قاتلین فرهنگ و هنر می‌خواهند. اینکه بهرام رادان با بازیگران دیگر از لحاظ قابلیت مقایسه می‌شود. اینکه محسن چاوشی لقب بهترین خواننده را می‌گیرد. همه و همه آرامش کم مهرجویی را به هم می‌زند.
واقعآ متأسفم که ایرج قادری که شما فیلم‌هایش را فیلفارسی می‌خوانید ولی کلی خاطره است قربانی خشمی می‌شود که مشکلش جای دیگری آب می‌خورد. حالا چون نوبت اکران “محاکمه” بعد از سنتوری بوده و به دلیل توقیفش جایگزین می‌شود مقصر این توقیف ایرج قادری‌ست؟ چرا باید به خاطر مقصری که جواب درستی نمی‌دهد فیلم‌ها و کارگردانان دیگر قربانی شوند؟ درست برخورد نکرده‌ایم. اگر فیلم‌های کارگردانان کوچک را حمایت می‌کردیم اینگونه فیلم کارگردان بزرگمان را قربانی نمی‌دیدیم.
به نظرتان چند فیلم سال‌هاست که منتظر مجوز اکران‌اند؟ چند کارگردان و بازیگر مستعد قید این سینما را به دلیل عدم اکران فیلم‌هایشان زده‌اند؟ به جای کوبیدن بعضی از بازیگران و کارگردانان کمک کنید این محدودیت‌ها کم شود. مثلآ چرا حمید نعمت‌اله بعد از شاهکاری مثل “بوتیک” با بازی درخشان محمدرضا گلزار و گلشیفته فراهانی دیگر فیلمی نساخته است؟ چرا “یک شب” نیکی کریمی اکران نمی‌شود مثل خیلی از اکران نشده‌های دیگر؟
هنر با این وزارت ارشاد خواهد مُرد، به جای قربانی کردن خودی‌ها بیایید به اصل ماجرا اعتراض کنید.
پی‌نوشت: فعلآ از پوسترهای قشنگ سنتوری و آنونس زیبایش لذت ببرید.
راه من
+ یازیلیب  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساهات 19:27   یازان دوغا | 
این آدمهای متفاوت هستند که دنیا رو می چرخونن
+ یازیلیب  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساهات 18:21   یازان دوغا | 
تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیایی‌ام، لوئیجی پیراندلّو:
مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقه‌اش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفته‌‌ای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیک‌ترین قسمت فیلم است.
پس فردا
+ یازیلیب  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساهات 12:46   یازان دوغا | 
تنها یک گناه وجود دارد و آن هم دزدی است
وقتی تو یک کسی را می‌کشی یک زندگی را دزدی می‌کنی. از زنش حق شوهر داشتن را دزدی می‌کنی. از اولادهایش حق پدر داشتن را دزدی می‌کنی. وقتی به کسی دروغ می‌گویی حق راستی را ازش دزدی می‌کنی. .......
+ یازیلیب  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساهات 19:3   یازان دوغا | 
خاک آشنا، آخرین کار آقای بهمن فرمان آرا ، تنها فیلم مطرح باقی مانده در بخش مسابقه فیلم فجر هم رد صلاحیت شد،
بهانه حذف:
پلانی که در آن دوستی در غم از دست دادن دوست دیگرش فریاد میزند و میگرید و می گوید که"اون در چهل سال گذشته فقط قلم در دستش بود" حذف شود.

 

+ یازیلیب  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساهات 18:45   یازان دوغا | 
از مدتها قبل با نام فرانکنشتاین آشنا بودم. در آثار بسیاری از فلاسفه خصوصا فیلسوفان لیبرال و بالاخص آنارشیست ها از این نام بارها و بارها استفاده شده است. از هایک و فریدمن تا راثبارد و مارتین.فرانکنشتاین، اثر مسحور کننده و شاهکاری داستانی از ماری شلی است.(این زن، متولد 1979 است و توانسته است چنین داستانی بنویسد که روند آز و طمع بشر در استفاده از علم را به بهترین نحو توضیح می دهد و البته روند آنچه بشر بر سر خود آورده و خواهد آورد؛ “ع” ببین زن فرهیخته چگونه دگرگون می سازد؛ نیچه را بگو که با آنهمه فحش وکنایه می گوید: زنان بهترین پدیدارشناسان هستند! آری براستی چنین است!) 
 این نام برای آنهایی که در حوزه فلسفه و حتی در حوزه های مرتبط با فلسفه بازار و دولت خوانده اند، بسیار آشناست. تا چندی پیش نمی دانستم که فیلمی از روی این اثر داستانی ساخته شده است. تا اینکه در حین گپی با یکی از دوستان فهمیدم که فرانسیس فورد کاپولا، از این داستان ماری شلی، فیلمی ساخته است(آنهم در 1994!!) (و بعدها فهمیدم که قبل از کاپولا نیز جیمز وال در 1931 از این داستان فیلمی ساخته است!!) مدتها مشتاق بودم تا این فیلم را ببینم، تا اینکه امشب این فیلم(فیلم کاپولا) را دیدم. نمی دانم ولی احتمال می دهم که قدرت رمان و داستان این فیلم بسیار بیشتر از قدرت فیلمی است که از روی آن ساخته شده است. هم به لحاظ  عام و هم به لحاظ نوع خاص داستان که اصولا در میان داستان های تخیلی-غیرواقعی  قرار می گیرد.
بهرحال مخلوقِ فرانکشتاین، زاده دست علم است، زاده ای که هم خود و هم پدرش(فرانکنشتاین) را قربانی خواهد ساخت. زاده ای که نام ندارد. چهل پاره است و زشت روی. و در اثر امری غیراخلاقی، غیرطبیعی و حتی ضد طبیعی بوجود آمده است.  در ترم اقتصادی، فرانکشتاین را به دولت تعبیر میکنند، و استدلال می آورند که دولت فرانکشتاینی است که بوجود آورنده خود، یعنی مردم را نابود خواهد ساخت. فرانکشتاینی که از امری غیر طبیعی بوجود آمده است و امور غیر طبیعی را نیز موجب می شود، قدرتی وحشتناک و دهشتناک دارد و به بند می کشد، می آزارد، می کشد، نابود می سازد و همینطور خود را بازتولید می کند. فرانکنشتاینی که خلاف امرِ طبیعی و اخلاقی، تولید شد، قدرت یافت و البته نابود ساخت. فرانکنشتاین، حاصل عقل برساخت گرایی است که خود را فراتر از نظم طبیعی قرار می دهد و حاصل آن قطعا نابود کننده است… یادمان باشد که بدست خود، فرانکنشتاین تولید نکنیم و بگذاریم نظام  طبیعی(بازار آزاد) کار خود را بکند که پشیمانی سودی ندارد.  (در این متن و البته تمام متن هایی که من دیده ام به فرانکنشتاین ارجاع می دهند، منظور از فرانکنشتاین، همان مخلوق اوست که نام هم ندارد)
از اینرو است که فریدمن هشدار می دهد که : “انسان آزاد می پرسد؛ من و هموطنانم از طریق دولت چه می توانیم انجام دهیم تا بتوانیم از عهده مسئولیت های فردی برآمده و به اهداف جداگانه خویش نایل شویم و بالاتر از همه آزادی خود را حفظ کنیم. همچنین می پرسد که چه کنیم تا دولتی که خود می آفرینیم تبدیل به یک فرانکنشتاین نشود و آزادی که دولت {دقیقا فقط} برای پاسداشت آن پدید آمده است از بین نرود.”
 
از سوی دیگر می توان این داستان را نزدیک به پست مدرن هایی همچون فایرابند دانست. کسانی که می خواهند “زندگی را از شر علم محفوظ بدارند”. در ابتدای فیلم این نوشته ظاهر می شود که:”حرص و شهوت برای علم اندوزی هیچگاه بیشتر از این حد نبوده است…”
مریم می گوید: “بلندپروازی انسان، نتیجه ای جز ویرانی نداشته و ندارد؛ فیلم به بهترین نحو رسانای این امر است”
بهرحال خواندن این داستان را که نمی دانم به فارسی ترجمه شده یا نه را به همه دوستان توصیه اکید می کنم. و نیز در وهله دوم دیدن این فیلم را.
کاتالاکسی
+ یازیلیب  سه شنبه ششم شهریور 1386ساهات 20:28   یازان دوغا | 
وقتي‌ به‌ گذشته‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ اين‌ فيلم‌ساز بي‌رغبت‌ هرگز از رسانه‌اي‌ به‌ اسم‌ سينما خوش‌اش‌ نمي‌آمده‌ است‌. از نظر او ادبيات‌ به‌مراتب‌ قالب‌ رساتري‌ از سينماست‌، اما متقاعد شده‌ بود كه‌ نمي‌تواند بنويسد (گرچه‌ همه‌ي‌ فيلم‌نامه‌هايش‌ را خودش‌ نوشته‌ و يا در نوشتن‌شان‌ همكاري‌ داشته‌ است‌)، هرچند جوايزي‌ كه‌ برده‌ بود حتي‌ جاه‌طلب‌ترين‌ كارگردان‌ها را هم‌ خوشنود مي‌كرد. با اين‌ حال‌ او هرگز از فيلم‌هايي‌ كه‌ ساخته‌ بود، راضي‌ نبود. فيلم‌ها از نظر او «كودن‌» بودند، حرفه‌اي‌ كه‌ او انتخاب‌ كرده‌ بود «پوچ‌ و مايه‌ي‌ شرمساري‌» بود. كارگردان‌ ما، بسيار بيش‌ از آن‌ كه‌ تحت‌ تأثير هر فيلم‌ساز ديگري‌ قرار بگيرد، از ادبيات‌ تأثير مي‌گرفت‌. گرچه‌ كن‌ لوچ‌ را تحسين‌ مي‌كرد و در فيلم‌ شيفته‌ي‌ دوربين‌ نسبت‌ به‌ او اداي‌ احترام‌ كرد، و يا فليني‌، ولز، تاركوفسكي‌ و برگمان‌ را دوست‌ مي‌داشت‌، با اين‌ حال‌ هميشه‌ ادعا مي‌كرد اين‌ كارهاي‌ شكسپير، داستايوفسكي‌، كامو و كافكا هستند كه‌ تفكرات‌ او را شكل‌ مي‌دهند. جالب‌ آن‌ كه‌ هنگامي‌ كه‌ خودش‌ را بازنشسته‌ كرد، اعلام‌ كرد اين‌ كار باعث‌ مي‌شود وقت‌ زيادي‌ براي‌ كتاب‌ خواندن‌ داشته‌ باشد ــ هرگز به‌ سينما برنخواهد گشت‌! ــ به‌ هر حال‌ شايد ياس‌ كيشلوفسكي‌ ريشه‌ در اين‌ واقعيت‌ داشته‌ باشد كه‌ او توان‌ خودش‌ را مصروف‌ كار تقريبا محالي‌ ــ يعني‌ تصوير كردن‌ جهان‌ درون‌، جهان‌ احساسات‌، جهان‌ مفاهيم‌ نيم‌گفته‌، جهان‌ برخورد تقديرها ــ كرده‌ بود. كوشش‌ در به‌ تصوير درآوردن‌ چيزهايي‌ كه‌ ملموس‌ نبودند و خوب‌ مي‌دانست‌ اين‌ كار چه‌قدر دشوار است‌. او مي‌گويد: «حوزه‌هايي‌ مثل‌ خرافات‌، طالع‌بيني‌، پيش‌گويي‌، شهود و خواب‌، وجوه‌ دروني‌ هستي‌ انساني‌ را تشكيل‌ مي‌دهند و اينها دشوارترين‌ چيزها براي‌ تبديل‌ شدن‌ به‌ فيلم‌ هستند. گرچه‌ مي‌دانم‌ هر قدر هم‌ تلاش‌ كنم‌ نمي‌توانم‌ اين‌ چيزها را به‌ فيلم‌ تبديل‌ كنم‌، با اين‌ حال‌، خيلي‌ ساده‌، در اين‌ جهت‌ پيش‌ مي‌روم‌ و تا آن‌جا كه‌ مهارتم‌ اجازه‌ دهد، مي‌كوشم‌ به‌ اين‌ حوزه‌ها نزديك‌ شوم‌.» مثل‌ هميشه‌ او با فروتني‌ مي‌گويد كه‌ احساس‌ مي‌كند فاقد آن‌ استعدادي‌ است‌ كه‌ بتواند به‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ قصدش‌ را داشته‌، نايل‌ شود. به‌علاوه‌ سينما را رسانه‌ي‌ شايسته‌اي‌ براي‌ اين‌ كار نمي‌بيند. مي‌گويد: «هدف‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌چه‌ را درون‌ ما قرار دارد، به‌ تصوير بكشيم‌، اما راهي‌ براي‌ تصوير كردن‌ آن‌ وجود ندارد. براي‌ ادبيات‌، اين‌ موضوع‌ عالي‌ است‌. اين‌ احتمالا تنها موضوعي‌ در جهان‌ است‌ كه‌ اين‌ وضعيت‌ را دارد. ادبيات‌ بزرگ‌ نه‌تنها مي‌تواند به‌ موضوع‌ نزديك‌ شود، بلكه‌ در موقعيتي‌ قرار دارد كه‌ مي‌تواند آن‌ را توصيف‌ كند.» اما كيشلوفسكي‌ اشتباه‌ مي‌كرد. سينما مي‌تواند به‌ جهان‌ درون‌ نزديك‌ شود و سينماي‌ او اين‌ كار را كرد. ادبيات‌ بر كار او تاثير شگرفي‌ داشت‌ و اين‌ تاثير فقط‌ به‌ خاطر موضوع‌ و محتواي‌ فيلم‌ها نبود. وقتي‌ فيلم‌هاي‌ او از اين‌ جنبه‌ مورد توجه‌ قرار گيرند و به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ همچون‌ فيلم‌هايي‌ با سنت‌ هاليوودي‌ ديده‌ شوند، تقريبا مثل‌ رماني‌ با روايت‌هاي‌ دروني‌اش‌ و يا حتي‌ خطوط‌ و لحظات‌ كنايه‌آميز آن‌ به‌ گونه‌اي‌ مستقل‌ خوانده‌ شوند، فيلم‌ها شروع‌ مي‌كنند به‌ ايجاد حس‌ و گشودن‌ زندگي‌ دروني‌ شخصيت‌ها. درست‌ مثل‌ ادبيات‌ بزرگ‌، فيلم‌هاي‌ كيشلوفسكي‌ مي‌توانند تفسير شوند و باز هم‌ تقسير شوند. اگر به‌ تصوير كشيدن‌ احساسات‌ و يا زندگي‌ دروني‌ انسان‌ها بر پرده‌ي‌ سينما غيرممكن‌ است‌، پس‌ كيشلوفسكي‌ چگونه‌ در اين‌ راه‌ كوشيده‌ است‌؟ او اين‌ كار را با فضاسازي‌ و حس‌ و حال‌ دادن‌ به‌ صحنه‌ها آغاز كرد. با ياري‌ جستن‌ از همكاران‌ سينمايي‌ حساس‌ و خلاق‌: سبك‌ اكسپرسيونيستي‌ اسلاومير ايدزياك‌ در خلق‌ جهاني‌ سرد و دل‌مرده‌ در فرمان‌ پنجم‌ و فضاي‌ حزن‌انگيز و اشك‌بار در سه‌ رنگ‌: آبي‌، سبب‌ مي‌شود تا احساسات‌ حقيقي‌ ما ــ بي‌ آن‌ كه‌ بدانيم‌ دقيقاً به‌ خاطر چه‌ برانگيخته‌ شوند. بعد، آهنگساز خوش‌قريحه‌ اما تك‌افتاده‌اي‌ را به‌ اسم‌ زبيگنيف‌ پرايزنر، كه‌ به‌ طرز عجيبي‌ چاق‌ بود، پيدا كرد و به‌ دوربين‌اش‌ اجازه‌ داد تا در دنياي‌ دروني‌ و خصوصي‌ شخصيت‌هايش‌ سرك‌ بكشد و انديشه‌ها و ناانديشيده‌هاي‌ آنان‌ را بكاود. ورونيك‌ در زندگي‌ دوگانه‌ي‌ ورونيك‌ كه‌ با مرگ‌ هم‌زاد لهستاني‌اش‌ درد جان‌كاهي‌ را تجربه‌ مي‌كند، همواره‌ با خودش‌ منشور انكسار نوري‌ را همراه‌ دارد، عادتي‌ كه‌ تنها او مي‌تواند درباره‌اش‌ توضيح‌ دهد. جولي‌ (سه‌ رنگ‌: آبي‌) وقتي‌ دارد تصوير خودش‌ را توي‌ قاشق‌ چاي‌خوري‌اي‌ كه‌ قهوه‌اش‌ را با آن‌ شيرين‌ كرده‌، وارسي‌ مي‌كند، حواس‌اش‌ پرت‌ مي‌شود و بعد با شنيدن‌ صداي‌ موسيقي‌ سمفوني‌ ناتمام‌ شوهر مرده‌اش‌، باز به‌ واقعيت‌ برمي‌گردد. اورسولا (پاياني‌ نيست‌) در محل‌ هيپنوتيسم‌ درماني‌، نوعي‌ بازي‌ را با شوهر مرده‌اش‌ بازي‌ مي‌كند. همه‌ي‌ اين‌ها نشان‌ از شخصي‌ترين‌ لحظه‌ها دارند. لحظه‌هاي‌ محرمانه‌اي‌ كه‌ هيچ‌كس‌ ديگر را ياراي‌ ورود به‌ آن‌ها نيست‌، مگر كيشلوفسكي‌. نقش‌ مشاهده‌گري‌ او سبب‌ شد تا يكي‌ از عناصر تكرارشونده‌ در آثار او شكل‌ بگيرد: مشاهده‌گري‌ و چشم‌چراني‌. فيليپ‌ (شيفته‌ي‌ دوربين‌) حريصانه‌ هر چه‌ را مي‌جنبد با دوربين‌اش‌ ثبت‌ مي‌كند. تومك‌ بخت‌برگشته‌ (فيلمي‌ كوتاه‌ درباره‌ي‌ عشق‌) از فاصله‌اي‌ دور ماگدا، همسايه‌اش‌، را مي‌پايد و وقتي‌ او با مرد ديگري‌ عشق‌بازي‌ مي‌كند، بي‌ آن‌ كه‌ كسي‌ حتي‌ اسم‌ تومك‌ را شنيده‌ باشد، آن‌ها را تماشا مي‌كند. در فرمان‌ نهم‌ شوهر درمانده‌اي‌ كه‌ ناتواني‌ جنسي‌ دارد مخفيانه‌ كمين‌ مي‌كند تا روابط‌ پنهاني‌ همسرش‌ با يك‌ دانشجو را مشاهده‌ كند. كارولِ دل‌باخته‌ (سه‌ رنگ‌: سفيد) پنجره‌ي‌ همسرش‌ را به‌ دوست‌اش‌ نشان‌ مي‌دهد و به‌ سايه‌ي‌ سياه‌ زن‌اش‌ كه‌ در آغوشي‌ كشيده‌ مي‌شود نگاه‌ مي‌كند. آگوست‌ (سه‌ رنگ‌: سرخ) جاسوسي‌ معشوقه‌اش‌، كارين‌ را مي‌كند و او را در حال‌ عشق‌بازي‌ با ديگري‌ مي‌بيند. عشق‌، آن‌گونه‌ كه‌ كيشلوفسكي‌ ترسيم‌ مي‌كند، يعني‌ حسادت‌، يعني‌ ميل‌ يك‌سويه‌، يعني‌ اشك‌، عشق‌ يعني‌ دوروتا (فرمان‌ دوم‌) كه‌ دل‌باخته‌ي‌ دو مرد است‌ و در عين‌ حال‌ با تصميم‌ دشوار و عذاب‌آوري‌ درباره‌ي‌ نوزاد متولدنشده‌اش‌ روبه‌رو است‌. عشق‌ يعني‌ تجاوز به‌ روابط‌ پدر ــ دختر و تبديل‌ آن‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ نبايد. (فرمان‌ چهارم‌) به‌طور كلي‌، كيشلوفسكي‌ همواره‌ دل‌مشغول‌ جنبه‌هايي‌ بود كه‌ از تركيب‌ تقدير، سرنوشت‌ و شانس‌ تشكيل‌ مي‌شدند. اين‌ دل‌مشغولي‌ را ــ به‌ خاطر ضعف‌ ارثي‌ ريه‌هاي‌ او و ميل‌ مفرط‌ اروپاي‌ شرقي‌ها به‌ كشيدن‌ سيگار كه‌ سبب‌ مي‌شود كيشلوفسكي‌ را به‌ سرنوشت‌ محتوم‌ خودش‌ آگاه‌ كند ــ چه‌ موروثي‌ بدانيم‌ و چه‌ ــ به‌ دليل‌ متولد شدن‌ در دوران‌ متلاطمي‌ كه‌ كلمه‌ نادرستي‌ به‌ فردِ نادرستي‌ مي‌توانست‌ شما را توي‌ زندان‌ بيندازد ــ متاثر از محيط‌، به‌ هر حال‌ او را به‌ استاد سرنوشت‌ بدل‌ ساخته‌ بود، دست‌كم‌ بر روي‌ نوار سلولوئيد. يكي‌ از فيلم‌هاي‌ اوليه‌ و نسبتا شناخته‌شده‌ي‌ كيشلوفسكي‌، به‌ نام‌ شانس‌ كور،سرنوشت‌ مرد جواني‌ به‌ اسم‌ ويتك‌ را ترسيم‌ مي‌كند كه‌ در زندگي‌ به‌ طور فرضي‌ و در اثر واقعه‌اي‌ واحد، اين‌ كه‌ به‌ ترن‌ برسد يا نرسد، مي‌تواند به‌ سه‌ مسير كشيده‌ شود. مرد جوان‌ مي‌توانست‌ عضو حزب‌ كمونيست‌ بشود، مي‌توانست‌ به‌ جنبش‌هاي‌ زيرزميني‌ بپيوندد و يا همچنان‌ بي‌ميل‌ به‌ سياست‌ باقي‌ بماند. بدين‌گونه‌ و در حالي‌ كه‌ گزينه‌هاي‌ مختلف‌ زندگي‌ سياسي‌ در لهستان‌، موضوع‌ فيلم‌ را تعيين‌ مي‌كند، طبيعت‌ ذاتي‌ ويتك‌ ثابت‌ باقي‌ مي‌ماند. او عروسك‌ خيمه‌شب‌بازي‌ دست‌ تقدير نيست‌ و چيزي‌ عظيم‌تر از تقدير تعيين‌ مي‌كند او چه‌ باشد. از اين‌ رو، صرف‌نظر كردن‌ از عناصر فلسفي‌ و غيرسياسي‌ ــ مثل‌ تداخل‌ و درهم‌آميزي‌ زندگي‌ها، عملكردهاي‌ بي‌رحمانه‌ و عجيب‌ و غريب‌ تقدير و شانس‌ و آن‌چه‌ كيشلوفسكي‌ اسمش‌ را «حالت‌ چه‌ مي‌شد اگر؟» گذاشته‌ بود ــ در فيلم‌ غيرممكن‌ است‌. اين‌ها چيزهايي‌ هستند كه‌ بعدها به‌طور فزاينده‌ و متناوبي‌ در كارهاي‌ اخير او نمود يافت‌. احساسي‌ از نظمي‌ عظيم‌تر در بازي‌ زندگي‌، حتي‌ اگر اين‌ نظم‌، مقهور برخوردهاي‌ تصادفي‌ و وقايع‌ ناخوشايند باشد. منبع
+ یازیلیب  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساهات 18:57   یازان دوغا | 

 

 

Realised Date: 1991

Director: Krzysztof Kieslowski

Writer: Krzysztof Kieslowski & Krzysztof Piesiewicz
Starring: Irène Jacob, Halina Gryglaszewska, Kalina Jedrusik, Aleksander Bardini, Wladyslaw Kowalski, Jerzy Gudejko

Genre: Drama, Fantasy, Romance

Rating: R for nudity, sexual content, some language

Runtime: 98 min

Country: France / Poland / Norway

Language: French / Polish

Color: Color

رهام چه میگوید:
خلاصه داستان: "زندگی دوگانهء ورونیکا" در مورد زندگی دو بانوی جوان است که نقش هر دوی آن ها را به طرز فوق العاده ای یک نفر بازی میکند ، همان زنی که بعدها در فیلم "قرمز" از سری سه گانهء رنگ های کیشلوفسکی با بازی عالی وی همراه شدیم . Irene Jacob ، کسی که با بازی در این فیلم در هر دو نقش ورونیکا و ورونیک برندهء جایزهء بهترین بازیگر زن سال 1991 جشنوارهء فیلم کن شد . ورونیکا و ورونیک ، هردو در یک روز و در سال 1966 ، یکی در لهستان و دیگری در فرانسه به دنیا آمده اند . آن ها سالیان متمادی بطور جداگانه از یکدیگر زندگی کرده اند و از وجود یکدیگر بی خبر اند ولی هر یک وجود دیگری را در ناخود آگاه ذهنش احساس میکند ، حس تنها نبودن در این جهان مادی توسط احساساتی مبهم و به ندرت روشن . داستان از مهستان شروع می شود . ورونیکا یک آوازه خوان خوش صدا و هنرجوی موسیقی بسیار با استعدادی است . او حتی جایزه ای از رقابت های خوانندگی بسیار معتبری نیز دریافت کرده است . و اکنون به او این فرصت داده شده است تا در یک ارکسترسمفونیک محلی بصورت زنده نیز اجرایی داشته باشد . داستان دیگر فیلم در فرانسه اتفاق می افتد . ورونیک معلم جوانی است . روزی که شاگردانش را به یک نمایش خیمه شب بازی می برد با مردی به نام "الکساندر فابری" آشنا می شود . او که هم عروسک گردان نمایش است و هم یک نویسنده ، ماجرای داستان هایش را از روی زندگی شخصی خودش برداشت می کند . و ورونیک با خواندن داستان های وی عشق را در وجودش احساس می کند .

نقد فیلم: این فیلم شاید یکی از شاهکارهای دههء نود میلادی باشد ، فیلمی بسیار زیبا و برندهء جایزهء نخل طلای جشنوارهء کن سال 1991 . این فیلم که در ابتدای دهه ساخته شده است شاید با تاثیرپذیری از حال و هوای آن زمان ، رنگ و بوی دوگانه ای به خود گرفته باشد . فیلم های کیشلوفسکی از ساختارهای قوی و جذابی بهره مند است . فیلمبرداری های فوق العاده عالی و بهره گیری وی از موسیقی به عنوان یکی از شخصیت های داستان به مثابهء امضای او در پای آثارش میباشد . "زندگی دوگانهء ورونیکا" از بازی بازیگر زن جوان و زیبایی بهره برده است ، بازیگر توانمندی که شاهد بازی عالی وی در فیلم "قرمز" از همین کارگردان نیز بودیم . سادگی ودر عین حال پختگی و داشتن ظرایف بصری ، از جمله ویژگی های بارز این اثر است . فیلمنامهء مستحکم و کارگردانی قدرتمند کیشلوفسکی بر زیباتر شدن اثر کمک کرده است . فیلم ازداستان بسیار خوبی برخوردار است ، داستانی که بسیار بدیع و نو جلوه می کند . جملات زیبای فیلم نیز با زیبایی هرچه تمام تر از زبان بازیگران بیان می شود : حس تنها بودن در عین تنها نبودن و حس خبر از آینده ای محتوم داشتن . رنگ و نور و موسیقی ، همگی درخدمت کارگردان بوده اند تا به او در ایجاد حس و حالی که همهء آثار او داراست کمک کنند . حس گنگ بودن فیلم هایش ما را بر آن می دارد تا بار دیگر تمامی صحنه های فیلم را بار دیگر از نو و با دقتی بیشتر نگاه کنیم . و جشنوارهء کن – یکی از معتبرترین جشنواره های سینمایی جهان – باز هم فیلمی را بر می گزیند که شاید شما هم بعد از دیدن ، آن را به عنوان یکی از برترین فیلم های زندگیتان برگزینید . ما ، تماشای تمامی آثار این سینماگر تکرار ناشدنی را به همهء شما عاشقان سینما توصیه می کنیم . و در آخر ، فیلم نمونه ایست از روایت های گوناگون کیشلوفسکی از عشق ، ولی این بار به گونه ای غریب تر .
منبع


تحلیل فیلم زندگی دوگانه ورونیک با رویکرد هم نشینی و پاردایمی از نظر رجبی

در این مقاله من به تحلیل فیلم زندگی دوگانه ورونیک (کیشلوفسکی 1991)با رویکرد هم نشینی و پارادایمی می پردازم.

 

رویکرد هم نشینی:

روشی است که توسط ولادیمیر پراپ پایه گذاری شد.در اینجا یک نگاه فرمالیستی حاکم است که به مراحل پیوسته توسعه یک قطعه روایتی توجه می کند و هم نشینی عناصر را در کنار یکدیگر ارزیابی می کند.(عاملی:1386)

در این تحلیل با کنار هم قرار دادن رویدادهایی که در تصویر می ینیم (ترتیب زمانی و مجموعه تصاویر) به معنای آشکار پیام پی می بریم.(راود راد:1383)

رویکرد پارادایمی:

این روش از درون کار ساختار گرایی لویی استروس ظهور پیدا کرده و با ملاحظه بستر مخالف که از درون روایت یا ژانر بیرون می آید به تحلیل روایت می پردازد. در واقع نگاه در اینجا فهم واقعیت از طریق تصویر متضاد یا بستر مخالف است.(عاملی:1386)

در این رویکرد ما باید به ساختار پیام توجه کنیم و به دنبال تضادها باشیم . یکی از شیوه های افرینش معنی استفاده از تقابل های دو تایی است.(راود راد:1383)

تحلیل هم نشینی :

زندگی دوگانهء ورونیکا" در مورد زندگی دو بانوی جوان است که نقش هر دوی آن ها را به طرز فوق العاده ای یک نفر بازی میکند ، Irene Jacob ، کسی که با بازی در این فیلم در هر دو نقش ورونیکا و ورونیک برندهء جایزهء بهترین بازیگر زن سال 1991 جشنوارهء فیلم کن شد . ورونیکا و ورونیک ، هردو در یک روز و در سال 1966 ، یکی در لهستان و دیگری در فرانسه به دنیا آمده اند . آن ها سالیان متمادی بطور جداگانه از یکدیگر زندگی کرده اند و از وجود یکدیگر بی خبر اند ولی هر یک وجود دیگری را در ناخود آگاه ذهنش احساس میکند ، حس تنها نبودن در این جهان مادی توسط احساساتی مبهم و به ندرت روشن . داستان از لهستان شروع می شود . ورونیکا یک آوازه خوان خوش صدا و هنرجوی موسیقی بسیار با استعدادی است . او حتی جایزه ای از رقابت های خوانندگی بسیار معتبری نیز دریافت کرده است . و اکنون به او این فرصت داده شده است تا در یک ارکسترسمفونیک محلی بصورت زنده نیز اجرایی داشته باشد . داستان دیگر فیلم در فرانسه اتفاق می افتد . ورونیک معلم جوانی است . روزی که شاگردانش را به یک نمایش خیمه شب بازی می برد با مردی به نام "الکساندر فابری" آشنا می شود . او که هم عروسک گردان نمایش است و هم یک نویسنده ، ماجرای داستان هایش را از روی زندگی شخصی خودش برداشت می کند . و ورونیک با خواندن داستان های وی عشق را در وجودش احساس می کند .

 تحلیل پارادایمی:

(تفاوت های شباهت در فیلم زندگی دو گانه ورونیک)

زندگی دو گانه ورونیک ، فیلمی زیبا و رمز آمیز درباره دو هم زاد است که بدون اطلاع از هم بر زندگی یکدیگر تاثیر معنوی می گذارند. ورونیکا دختر لهستانی شوخ و چالاک ودر عین حال افسرده ایست که صدای اسمانی اش از او یک قدیسه می سازد. او در اجرای کنسرت به دلیل حمله قلبی می میرد. ورونیک که یک معلم موسیقی فرانسوی است از یک حس تنهایی ناگهانی اندوهگین می شود و به دنبال الکساندر فابری عروسگ گردان مرموز می گردد و اغوایش می شود.

با تکرار شخصیت ها و رویدادهای مشابه به بیننده کمک می شود تا تم مرکزی فیلم را که همسانی است بهتر در یابد.

کارگردانی کیشلوفسکی و استفاده او از دوربین استادانه است.زندگی دوگانه ورونیک از نظر تصویری حیرت انگیز است و تقریبا همه صحنه های فیلم با یک رنگ زرد با شکوه می درخشند. فیلم دارای نماهای بسته از اجزای صحنه است: یک چای کیسه ای در استکان که رنگ اب را قرمز-قهوه ای می کند، چشم ورونیک و ورونیکا در حالی که با حلقه ای طلایی زیر آن کشیده  می شود، یک حباب لامپ که ورونیک هنگام رسیدن به اوج ان را روشن می کند. (شبیه جلوه فید سفید در سه رنگ:سفید) چهره ورونیکا در حالی که می خواند تو خواهی آمدو باران که شروع به باریدن می کند. از بعضی اجزای صحنه نیز به عنوان یک فیلتر استفاده شده است ، مثل توپ شیشه ای و شیشه در کافه تر یاهنگامی که ورونیک خود را از دید الکساندر پشت ان پنهان می کند.

دوربین خیلی از اوقات در حرکت است، مثل نمایی که در آن ورونیکا پس از بازگشت از تمرین موسیقی با خوشحالی می دود .انتقال از صحنه ای به صحنه دیگر معمولا با قطع های سریع انجام می شود. مثل صحنه ای که ورونیکا به دوستش در کراکو تلفن می کند و سرود سوسیالیستی را با سوت می زند انها در باره تمرین موسیقی صحبت می کنند و بعد بلافاصله به گروه کر مردان قطع می شود.

زوایای غیر عادی و حرکت های ارام دوربین نیز در فیلم وجود دارد مثل زمان اجرای کنسرت که دوربین به تناوب بین نگاه ورونیک به رهبر ارکستر و بر عکس حرکت می کند و سپس یک باره دور خود می چرخد و به زمین می افتد.پس از ان بلافاصله دوربین بالای سر تماشاگران به پرواز در می اید ، گویی روح ورونیکا آزاد می شود. بعد قطع می شود به جمعیت که به سوی جسد او روی صحنه هجوم می آورند.سپس به نمایی از سوی تابوت ورونیکا پیوند می خورد که در ان دوستدارانش در حالی که در قبر خاک می ریزند دیده می شوند تا اینکه تصویر کاملا پوشانده می شود و سیاهی تصویر به سیاهی صحنه مهرورزی ورونیک وصل می شود. به این ترتیب انتقال از مرگ به زندگی مستقیما با یک قطع انجام می شود.

برای تاکید بر تم فیلم می توان مثال های متعددی از تصاویر دو گانه آورد. مثل وقتی که ورونیکا به عکس بزرگش روی دیوار لبخند می زند و این عکس در واقع عکگسی است از ورونیک . تصویر ورونیک روی شیشه ویترین کتاب فروشی که کتاب الکساندر در ان دیده می شود، تصویر ش در آیینه پس زمینه،وقتی در اثر تابیدن نور یک آیینه از خواب بیدار می شود و تصویر او در آیینه در صحنه پایانی که بر نقش الکساندر به عنوان حلقه رابط ورونیک ها تاکید می کند.

گفت و گو های فیلم گویا ودر عین حال مینیمالیستی هستند واین مینیمالیسم و توضیحات ناکامل در تمام فیلم به کار رفته اند.مثل قطعی که در صحنه آخر از اتاق هتل به خانه الکساندر زده می شود. این به بیننده اجازه می دهد که خودش فاصله بین صحنه ها را پر کند. مثال دیگر مجسمه کمونیستی است که در ابتدای فیلم توسط یک خودرو حمل می شود و نشان می دهد که محل رویداد های فیلم در کشوری کمونیستی است. چیزی که هرگز به روشنی بیان نمی شود به جز صحنه ای که ورونیکا سرودی سوسیالیستی را پشت تلفن با سوت می زند.

 

اگر از متن فراتر رویم ودر پی تحلیل فرا متنی باشیم ، هم زادهای کیشلوفسکی را محمل خوبی برای اثبات عقاید منتقدان هرمنوتیک می یابیم. حضور رمز الود این دو هم زاد راه را باز می گذارد تا از نگاه های گوناگون و با قرائت های متفاوت با متن روبه رو شویم و تحلیل های گوناگونی ارائه دهیم؛ از یک سو چنان که پیشتر گفته شد نشانه هایی هستند که مارا تحلیلی مرتبط با آموزه های مسیحی راهنمایی میکننداز طرف دیگر می توان زندگی دوگانه ورونیک را با نظرات روان شناسانه نیز پیوند زد: آیا با آن سرزندگی و شور حیاتش ناخود اگاه ورونیک سرگردان و آشفته نیست؟! مگر نه ان که ورونیک با کشف ورونیکا به مثابه ناخوداگاه ، آرامش می یابدو به طبیعت باز می گردد؟1 اما در کنار تمام این تحلیل ها و نگاه ها یک خوانش سیاسی هم از متن وجود دارد که گاه در پس نشانه های فلسفی گم می شود. کیشلوفسکی نیز مانند غالب هنرمندان و متفکران بلوک شرق ترجیح می دهد با آبشخور فرهنگ غنی اروپا پیوند خوردتا امپراتوری شرق!

اگر استبداد استالینی محصول امپراتوری شرق است پس هنرمندان بلوک شرق ترجیح می دهند خود را با آزادی اروپای غربی و به ویژه فرانیه متمدن هم ریشه و مرتبط کنند.با این توضیح در می یابیم چرا هم زاد ورونیکا باید در فرانسه باشد و. چرا این دو باید نخستین بار میانه جنجال های سیاسی لهستان یکدیگر را بیابند. انگار کیشلوفسکی زیرکانه به ما می گوید که ورونیکا به مثابه روح فرهنگ لهستان جان می دهد و می میرد؛ اما این به معنای نابودی مطلقش نیست؛ او در سرزمین دیگری که با آزادی و دموکراسی مانوس است ، باز حضور می یابد و حیاتش را ادامه می دهدو این گونه آرزوی فرو خورده وحدت اروپا از لابه لای ارتباط هم زاد ها بیرون می آید و به ما منتقل می شود.

در حاشیه فیلم زندگی دوگانه ورونیک:

 

این فیلم شاید یکی از شاهکارهای دههء نود میلادی باشد ، فیلمی بسیار زیبا و برندهء جایزهء نخل طلای جشنوارهء کن سال 1991 . این فیلم که در ابتدای دهه ساخته شده است شاید با تاثیرپذیری از حال و هوای آن زمان ، رنگ و بوی دوگانه ای به خود گرفته باشد . فیلم های کیشلوفسکی از ساختارهای قوی و جذابی بهره مند است . فیلمبرداری های فوق العاده عالی و بهره گیری وی از موسیقی به عنوان یکی از شخصیت های داستان به مثابهء امضای او در پای آثارش میباشد . "زندگی دوگانهء ورونیکا" از بازی بازیگر زن جوان و زیبایی بهره برده است ، بازیگر توانمندی که شاهد بازی عالی وی در فیلم "قرمز" از همین کارگردان نیز بودیم . سادگی ودر عین حال پختگی و داشتن ظرایف بصری ، از جمله ویژگی های بارز این اثر است . فیلمنامهء مستحکم و کارگردانی قدرتمند کیشلوفسکی بر زیباتر شدن اثر کمک کرده است . فیلم ازداستان بسیار خوبی برخوردار است ، داستانی که بسیار بدیع و نو جلوه می کند . جملات زیبای فیلم نیز با زیبایی هرچه تمام تر از زبان بازیگران بیان می شود : حس تنها بودن در عین تنها نبودن و حس خبر از آینده ای محتوم داشتن . رنگ و نور و موسیقی ، همگی درخدمت کارگردان بوده اند تا به او در ایجاد حس و حالی که همهء آثار او داراست کمک کنند . حس گنگ بودن فیلم هایش ما را بر آن می دارد تا بار دیگر تمامی صحنه های فیلم را بار دیگر از نو و با دقتی بیشتر نگاه کنیم .فیلم نمونه ایست از روایت های گوناگون کیشلوفسکی از عشق ، ولی این بار به گونه ای غریب تر . 
منبع



نظرنیما هم اینه
ورونیکا در پاریس است.ورونیکا در لهستان است.ورونیکا عاشق می شود و.ورونیکا که دارای استعداد خدادادی صدای زیباست در گروه موسیقی بعنوان خواننده کر انتخاب می شود.در اولین برنامه رسمی خود می میرد.ورونیکا در لهستان غم بزرگی را احساس می کند.به استاد صدای خود می گوید دیگر ادامه نمی دهد و در مدرسه مشغول به آموزش موسیقی می شود ...

بطور قطع در دهه ۹۰ تاثیر گذار تر و بزرگتر از کریشتف کیشلوفسکی نمی توان یافت.استاد مسلمی که به درستی یک سینما به نام او اختصاص یافته است:سینمای کیشلوفسکی.

کریشتف کیشلوفسکی خالق فیلم های بزرگی مانند شانس کور،آماتور ،ده فرمان ،و سه گانه آبی ،سفید ،قرمز ،فیلم زندگی دوگانه ورونیکا را قبل از سه رنگ ساخت.به نوعی با توجه به مشابهت های فراوان در ساختار و محتوی ، فیلم زندگی دوگانه ورونیکا را پیش زمینه سه رنگ کیشلوفسکی می دانند.موضوع فیلم زندگی دوگانه ورونیکا به مانند سایر آثار این استاد مسلم سینما به مقوله تقدیر و تصادف می پردازد.شاید خلاصه داستانی که در بالا نوشته شده است کمی گنگ باشد ولی فیلم این گونه نیست.خلاصه داستان نوشتن برای آثار کیشلوفسکی بسیار ساخت است زیرا فیلمهای او قصه ندارند.ولی نه بدان معنا که محتوی ندارند.بلکه شخصیتهای هر فیلم بخشی از زندگی خود را بازی می کنند.بخشی که معمولا غم انگیز است.اصلا نوع نگاه کیشلوفسکی به  جهان پیرامونی غم انگیز است.یک غم فلسفی !از این رو نور که نقش بسیار زیادی در فیلمهایش دارند معمولا ملایم و کم می باشند.به غیر از لحظات اندکی از زندگی ورونیکا در ابتدای فیلم در چهار فیلم آخر کیشلوفسکی هیچ گاه شادی در چهره شخصیت های فیلم نمی بینیم(بطور مثال دقت کنید به سکانس پایانی فیلم سفید که دومینیک (جولی دلپی) از پشت میله های زندان مانند لبخند می زند لبخندی غم انگیز!).غمی سرشار از نومیدی !نومیدی که معمولا شخصیت فیلمهای کیشلوفسکی درگیر آن هستند.شخصیت فیلمهای کیشلوفکسی معمولا تنهایند.اصولا او شخصیت های فرد گرا را خلق می کرد.در اینجا نیز ورونیکا دوم تنهاست!غم انگین است.از همان ابتدا می گوید غمی عجیب در دلش احساس می کند.(غم از دست دادن ورونیکا!).رابطه جنسی  معمولا در فیلمهای او متفاوت از یک لذت غریزی است.بیشتر بعنوان نماد یک نوع اجبار شخصیت های تنها و نومید و غمگین کیشلوفسکی ، برای ارتباط با دنیای مادی است.

زندگی دوگانه ورونیکا به نوعی بخشهای از سه گانه بعدی او را در خود دارد.این فیلم مانند سه رنگ شخصیت محوری آن یک زن است.هرچند ارتباط فیلم با موسیقی مخاطب را به یاد آبی می اندازد و حضور درخشان ایرنه ژاکوب برای مخاطب قرمز را تداعی می کند.البته فیلمساز در فیلم با تاکید بر روی رنگ قرمز در ورونیکا بخصوص روی شال ورونیکا که در حالتهای مختلف نمایش داده می شود از همان ابتدا زمینه های ذهنی برای قرمز داشته است.

ایرنه ژاکوب جوان در زندگی دوگانه ورونیکا می درخشد.شخصیت یک زن غمگین را نحوی درخشان ایفا می کند.بیشتر فیلمهای کیشلوفسکی نماهای آرام و ثابت و نمایش دغدغه و نامیدی  در چهره بازیگرانش با نمای نزدیک است.همین مورد بازی بازیگران را سخت می کند ولی ایرنه ژاکوب جوان بخوبی از عهده آن بر می آید.موسیقی در فیلمهای کیشلوفسکی کارکرد متفاوتی دارد.موسیقی در فیلمهای او بخشی از فیلم است.معمولا شخصیتهای فیلمهای او درگیر موسیقی در فیلم هستند.معمولا موسیقی فیلمهایش بسیار زیبا و تاثیر گذارند.در ورونیکا نیز همین گونه است.کلا  فیلمهای کیشلوفسکی موسیقی فوق العاده دارند.که این مورد مدیون دوست و یار همیشگی این فیلمساز استاد بزرگ زبگنیوف پرایزنر است.معمولا موسیقی فیلمهای کیشلوفسکی به تنهایی نیز شنیدنی است.

موفقیت فیلم زندگی دوگانه ورونیکا باعث شد کیشلوفسکی سه گانه بزرگ خود -آبی ،سفید ،قرمز - را بسازد.فیلم را برای پنجمین بار (اولین بار DVD ) دیدم.هر بار نکات جدیدی از فیلم می توان بدست آورد.اگر فیلم را ندیده اید حتما توصیه می کنم ببینید.

توضیح:

اصولا اعتقادی به کالبد شکافی یک اثر  ندارم.لذا از توضیح در مورد محتوی و جزییات و نماد های آن خودداری می کنم.در این وبلاگ نیز فقط سعی می کنم یک فیلم را معرفی می کنم نقد آنها باشد برای آن دوستانیکه هم توانایی نوشتن دارند هم دوست دارند!ضمن اینکه فیلمهای کیشلوفسکی را باید دید و برداشت شخصی کرد.توضیح در مورد آنها گزافه گویی است!

لینک اطلاعات فیلم در سایت IMDB

چند نکته:

پیدا کردن یک عکس خوب برای این فیلم سخت بود.از سویی عکسهایی مهم فیلم را نمی توانستم در وبلاگ قرار دهم و از سویی دیگر با توجه به نور کم در فیلمهایش پیدا کردن عکسی واضح سخت بود!

کیشلوفسکی تمایل داشته است برای نقش ورونیکا از اندی مک داول استفاده کند.خیلی خوشحالم که ایرنه ژاکوب دوست داشتنی جایگزین او شد.

همیشه تاسف می خورم چرا سه رنگ را قبل از ورونیکا دیده ام.!

جالب است بدانید کیشلوفسکی برای معافیت از سربازی یک رژیم سخت غذایی می گیرد ولی  در جلسه کمیسیون پزشکی  در زمانی حدود شش ساعت به توصیف این مسئله می پردازد که چگونه به مادرش برای استفاده از یک پریز برق کمک کرده و به این ترتیب باعث می شود به عنوان یک شیزوفرن حاد از خدمت نظام وظیفه معاف شود.

فیلمهای کیشلوفسکی هم اکنون در دانشگاه های معتبر جهان در رشته سینما تدریس می شوند.
نیما


شهاب هم چنین نوشته :

پس از سالها فيلم زندگي دوگانه ورونيك، از فيلمساز شهير لهستاني، كريستف كيشلوفسكي را دوباره ديدم. فيلمي عميق و تلخ. در يادداشتهاي موخره فيلمنامه، چاپ انتشارات نی، نوشته نغمه ثميني ـ استادي براي همه فصول ـ خواندنی است. دو تكه از آن را براي دو دوست، مي‌نويسم.

  با تمام شباهتهای صوری، انگار ورونیکا در تمامی موارد یک مرحله از ورونیک جلوتر است. از عشق آغاز کنیم: در آغاز به نظر می رسد، عشق ورونیکا و آنتک به اوج می رسد. ورونیکا این اوج را تجربه می کند و از آن فراتر می رود، به همین علت شهرش را در پی یافتن دلبستگیهای عمیقتری ترک می کند و بعدتر وقتی دوباره با آنتک روبرو می شود، نه می گریزد و نه ذوق زده می شود. بلکه پسرک جوان را، بزرگوارانه زیر بال و پرش می گیرد. ورونیکا در هنر نیز به اوج می رسد. به نظر میرسد کیشلوفسکی پیش از مرگ ورونیکا، ضیافتی هنرمندانه برپا می کند. شعری آسمانی، موسیقی جادویی پرايسنر و صدای ملکوتی ورونيكا، تاثیری غریب بر ما می گذارد. تا آنجا که وقتی ورونیکا در میان خواندن ناگهان می میرد، می دانیم که در بالاترین نقطه صعود هنری اش جان داده. ـ مثل خود کیشلوفسکی ـ. به ورونیک باز گردیم. همزادی که سرخوشی، اطمینان و کمال نیمه اش را ندارد. از همان آغاز ورونیک را در موقعیتی سرخورده و سرگردان می بینیم. در میان رابطه ای که عشق، ضامنش نیست. ورونیک در زندگی هنری اش هم در مرحله حیرت و سرگردانی سیر می کند. بی دلیل کلاس موسیقی اش را رها می کند و تحمل شاگردانش را ندارد. جدا از این، حتی در جزئیات هم ورونیکا از ورونیک پیش تر است. در همان آغاز فيلم، ورونیکا به پدر می گوید، احساس می کند تنها نیست. بعد هم وقتی از سر تصادف همزادش را می بیند، چندان حیرت نمی کند. انگار برایش همه چیز بدیهی است. این در حالی است که وقوف به حضور همزاد، آن هم تنها به وسیله یک عکس، ورونیک را سرگردان و متحول می کند. جایی دیگر، ورونیکا در برخورد با پیرزنی که باری سنگین را با خود حمل می کند از خود واکنشی دلسوزانه نشان می دهد، پنجره را باز مي‌كند و داوطلب كمك مي‌شود. حال آنکه ورونیک در موقعیتی مشابه، تنها به رفتن پیرزن خیره می شود. تمام مدت احساس می کنیم سایه ورونیکا، همزاد ورونیک بر او جاری است. از پس تلفنهای مشکوک، صدای موسیقی ورونیکا را دم در خانه می شنویم و اشیای او را در دست ورونیک می بینیم و حتی تا آنجا پیش می رویم که نور مرموز روی دیوار را نیز به ورونیکا نسبت می دهیم. به روحی که آزادانه می چرخد تا حامی همزاد سرگشته اش باشد. همزادهای بالداری که مشابهشان، شاید بر بالای سر ما ایستاده باشند و با کشفشان، می توانیم خود را از این اضطراب و حیرت برهانیم.

فرا واقيت زندگي دوگانه ورونيك هيچ گاه به قالبي عقلاني و همه فهم در نمي آيد و تنها در حد يك فضاي وهم آلود، باقي مي‌ماند. فضايي كه آدمهاي فيلمها را به هم مي‌زند و در دنیای اگزیستانسیالیستی آنها رخنه می کند. در این فضای وهمی فراواقعیت، تنها یک نکته وجود دارد که می تواند با مسیحیت پیوند برقرار می کند و آن چیزی نیست، مگر تاکید بر تولد دوباره، نکته ای که به صراحت در انجیل به آن اشاره شده است: عیسی جواب داد: اگر تولد جدید پیدا نکنی، هرگز نمی توانی از برکات سلطنت خداوند برخوردار شوی. این که می گویم عین حقیقت است. ـ انجيل يوحنا. باب چهارم ـ فیلمنامه با اشاره ای به مفهوم تولد دوباره آغاز می شود، زنی ـ احتمالا مادر ـ برای ورونیک حرف می زند و می گوید: نگاه کن. این اولین برگ است. بهار است و برگهای زیادی روی درختها خواهند رویید و این طوري، رگ برگهای کوچک به وجود می آیند. انگار تمام فیلمنامه نوشته شده، تا ورونیک آن نکته را به تمامی درک کند. کما این که در پایان نیز او به همین جا باز می گردد، بی هیچ کلامی و تنها با یک توصیف، تصویری رسا: جلوی خانه، ورونیک شیشه خودرویش را پایین می کشد و دست خود را روی درختی که کنار آن پارک کرده می گذارد. داخل خانه، پدر آرام سربلند می کند، چنان که بخواهد صدایی را بهتر بشنود. بیرون خانه دست ورونیک، با انگشتانی باز و بی حرکت روی درخت مانده است. تنها رمزی که در فیلم گشوده می شود این است: مرگ ورونیکا و تولد ورونیک. تولدي دوباره.

+ یازیلیب  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساهات 18:13   یازان دوغا | 

 

نسیم درنوستراداموس چنین میگه:
سکرت ، یکی از فیلم های تاثیر گذار و ارزشمند ساخته شده در سال 2006 هست که حتی
مصاحبه با دست اندر کارانش مورد توجه اغلب خبرگزاری های همه جهان قرار گرفته . نکات تابلو در فیلم سکرت:

 1- قانون جذب.

  این قانون می گه : به انچه می خواین فکر کنید فکر کنید و موج + گسیل کنین نه به چیزیکه نمی خواین

 2- از دید این فیلم فرایند سه مرحله ای موفق بودن در دنیا و آخرت :

     1- طلب کردن خواسته ها

     2- کاینات به افکار ما پاسخ می دهند

    3- آن را دریافت می کنیم.

 در فیلم گفته میشه :" لازم نیست به چطوری گرفتن خواستمون فکر کنیم."

 

و Back Street Girls  هم چنین میگه :
 

این فیلم از نوع روانشناسی و تکنیک های موفقیت در زندگی ست و نشئت گرفته از قانونی ست که به گفته ی این فیلم منشا تمام فعالیت هاست و همه ی فعالیت ها از اون ناشی می شن و اون قانون ، قانون جاذبه ست. نه صرفا جاذبه ی زمین بلکه جاذبه میان تمام کاینات ...

مثلا در این فیلم اینطور بیان میشه که تمام افکار شما می تواند به واقعیت تبدیل شود(هر چقدر دور از درک)و هم چنین اینکه افكار مثبت ما خیلی بیشتر از آنچه که فکر می کنیم تاثیر گذارند،همینطور افکار منفی.

مثلا مردی رو نشون می داد که به دلیل بیماری(نمی دونم از چه نوعش)فقط قادر بود با پلک زدن با محیط اطراف رابطه برقرار کنه . اون با همین پلک زدن به پرستارها و پزشکش فهموند که :"من تا کریسمس با پاهای خودم از این بیمارستان بیرون می رم"

این عین جمله اییه که بیان کرد. و همینطور هم شد و او توانست بهبودی خورد را به طور کامل بدست آورد و حتی در همین فیلم با او که حالا پیر شده بود هم به عنوان فردی شفا یافته مصاحبه مي كند .

این فیلم اینطور این مسئله را تشریح می کند که افکار ما در ذهنمان دارای فرکانسهایی هستند که این فرکانسها روی تمام کاینات اثر میگذارد و کاینات با توجه به افکار ما،آینده ی ما و آنچه را که در ذهن داریم به واقعیت تبدیل مکند (که اگرافکار مثبت باشند مثبت و برعکس) در حقیقت دنیا مانند پیشخدمتی است که از ما می پرسد : " چه میل دارید سرورم؟! " و ما هر چه را که در ذهن داریم به وضوح در دنیای مادی میبینیم .

در جایی از این فیلم اینگونه می بینیم :

روی افکار منفی متمرکز نشوید مثلا نگویید من نمی خواهم شغل کم درامدی داشته باشم بلکه بگویید من می خواهم شغل پر درامدی داشته باشم .

مثالهای متعددی در این باره بیان شده که اگر بخوام تمام اونها رو بگم باید کل فیلم رو بیان کنم ، اما شما رو به دیدن تکرار این فیلم که ساعت 3:30 بعد از ظهر روز دوشنبه 11 تیر ماه از شبکه ی 4 سیما در برنامه ی سینما ماورا پخش میشه دعوت می کنم (در ضمن نقد بعد از فیلم هم خالی از لطف نیست)

یه مطلب دیگه : شاید خیلی از شماها بگین ما اینارو تو زندگی تجربه کردیم .

بله منم تجربه کردم اما از اونها استفاده نکردم . این فیلم باعث شد من به حقیقت علمی این موضوع پی ببرم و اون رو در زندگیم به کار ببرم.

مطلب دیگه اینکه مجله ی موفقیت گفته که در شماره بعدی در مورد این فیلم مطلبی رو خواهد نوشت .

و taghigazi هم چنین میگه:
این فیلم واقعاً توپه! اصلاً مسیر زندگی من عوض شد. از وقتی فیلم رو دیدم و کارهایی که گفت رو انجام دادم خواسته ای نبود که بهش نرسم! راست میگم. این فیلم راجع به قانون جاذبه (law of attraction) بود و می گفت هرچی که بخواید و بهش زیاد فکر کنید به سمت شما جذب میشه. به قول آنتونی رابینز:
the belives have the power to create and the power to distroy!
(باور ها قدرت ساخت و یا تخریب همه چیز را دارا هستند!)
فیلم جالبیه فکر کنین مردی که دیافراگم نداشته و گردن و ستون فقراتش از بین رفته بوده، با استفاده از این راز، دوباره نفس کشیده و راه رفته!

راهنمای خرید از طریق سروش سيما : شماره حساب (83838965 بانک تجارت شعبه پارک ملت)  نسخه Dvd اون با تحليل کارشناس 7000 تومان و بدون تحليل 6000 تومان .شماره تلفنهاي سفارشات هم 9-22881860

داونلود نسخه اصلی:

http://rapidshare.com/files/21289571/thSeC.part1.rar
http://rapidshare.com/files/21292046/thSeC.part2.rar
http://rapidshare.com/files/21294695/thSeC.part3.rar
http://rapidshare.com/files/21297319/thSeC.part4.rar
http://rapidshare.com/files/21300341/thSeC.part5.rar
http://rapidshare.com/files/21303796/thSeC.part6.rar
http://rapidshare.com/files/21306951/thSeC.part7.rar
http://rapidshare.com/files/21307104/thSeC.part8.rar
پسوورد Silka-WareZ

داونلود نسخه divx
تماشای آنلاین فیلم
 به زبان فارسی

و این هم سایت خود فیلم

Play Trailer
Fullscreen Online Now Own the DVD Now

A New Era for Mankind or Humankind

The Secret is released to the world! This ground-breaking feature length movie presentation reveals The Great Secret of the universe. It has been passed throughout the ages, traveling through centuries... to reach you and humankind.

This is The Secret to everything - the secret to unlimited joy, health, money, relationships, love, youth: everything you have ever wanted.

In this astonishing program are ALL the resources you will ever need to understand and live The Secret. For the first time in history, the world's leading scientists, authors, and philosophers will reveal The Secret that utterly transformed the lives of every person who ever knew it... Plato, Newton, Carnegie, Beethoven, Shakespeare, Einstein.

Now YOU will know The Secret. And it could change your life forever.

Presented in full screen, high quality, video with stereo sound requiring nothing more than a standard computer with a DSL/cable broadband connection. For most users, it is just like watching TV.
+ یازیلیب  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساهات 18:0   یازان دوغا | 

مرد 40 ساله اي، تولد خود را در تنهايي جشن گرفته است. او در جست و جوي ريشه هاي تنهايي خويش، چهار معشوق اش را به کلاس رقصي که در آن تدريس مي کند، فرامي خواند. او بر آن است تا با کاوش در داستان عشق هايي که شکل گرفتند و سپس از بين رفتند، ريشه هاي تنهايي خود را بکاود. در اين کاوش در مي يابد که انسان دنياي معاصر، هرچه عشق را بر وجوه جنسي آن متمرکز کرده، به همان نسبت از عشق، دور شده است.

نمي دانم تغييرات مخملباف را از دو چشم بي سو .... و توبه نصوح .... تا نوبت عاشقي و شبهاي زاينده رود و در نهايت سکس و فلسفه ! را به معجزه شبيه کنم يا پله صعود يا سقوط .... مخملبافي که چهار سال و نيم سوابق مبارزاتي و پس از آن زندان و... در پرونده خويش دارد ... کسي که نگران و ناراحت از بيرون ماندن يک تار مو بازيگر خانم در فيلم بود ... به رقص بانوان رو مي آورد !!!فيلم از صحنه هاي کشدار زيادي رنج مي برد .... صحنه هايي که تماشگر را ياد رسانه هايي مي اندازد که مباحث تئوريک را بيان مي کنند . آنقدر کش مي دهد تا تماشاگر به صحبت با کناردستي خود بسنده کند يا سالن را ترک نمايد ..... ( مثل صحنه صحبتهاي مرد با خانم چهارم ) .... صحنه هاي رقص که بسيار بسيار ناشيانه ساخته شده اند ... حرکتهاي پاهاي رقاصان با موسيقي هيچ گونه سازگاري ندارد ... بيشتر رقص پاها مرا ياد رقص سالساي بردگان مي اندازد و موسيقي فيلم يک موسيقي از جنس شرقي ! حرکتهاي ناموزون دوربين که تناسبي با حرکت بازيگران ندارد مرا به حاشيه مي برد تا بطن فيلم ... بيشتر بايد منتظر برداشتهاي آزاد از اطراف باشيم تا بازيگران ! شايد استفاده از فراوان از رنگ قرمز مرا به دنياي عشق ببرد ولي ترکيب ناموزون با زرد از اين دنيا خارج مي کند ....
آيا مي توانم انتظاري از کارگرداني داشته باشم که پس از اينهمه افت و خيز به اين نتيجه رسيده است که : من عشقبازي مي کنم پس هستم !
بگذريم !
فیلمی با عنوان بحث برانگیز و با موضوعی چون سکس - فلسفه و در نهایت عشق. شاید با اولین نگاه به موضوع فیلم این موضوع سکس با صحنه های پورنو و یا خانمهایی با لباسهای آنچنانی به نظر آید ولی با خواندن کل متن تنها چیزی که به نظر نمی آید فقط موضوع سکس است.
تنها در یک قسمت از فیلم نامه و آن هم در آخر کلمه سکس را می خوانیم ، جای که جان مرد چهل ساله ای که جشن تولدش است می گوید: ـ می‌دونی چه فکری به سرم زد؟ فکر کردم اگه به جای چهل سال، هزار سال عمر کرده بودم، الان توی هزار سالگی عشق ما، بوسه برام چه مزه‌ای داشت؟ قصة لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت متعلق به گذشته است. ما به این قصه‌ها دیگه نمی‌توونیم اتکا کنیم. ما به آزادی رسیدیم. آزادی در سکس. ولی وحشتناک اینه که محرومیم از عشق.
معلوم نیست چرا مخملباف نام این فیلم را سکس و فلسفه گذاشته. شاید باب شدن بحث شالود شکنی یقه داش محسن را هم گرفته؟ شاید مخلباف خواسته مثل همیشه نشان دهد از دیگران جلوتر است و می تواند موضوعی را مطرح کند که دیگران و خصوصا آنهایی که در ایران فیلم می سازنند و فیلم نامه نویسی می کنند جرات پرداختن به این موضوع را نداشته باشند.
اکثر نوشته ای که به عنوان فیلم نامه در سایت مخملباف قرار گرفته بیشتر به رابطه عشق مربوط می شود و نه سکس. مگر آنکه در فیلم چیزهای به بینده نشان دهد که ۱۸۰ درجه با متن فیلم نامه متفاوت است ، چنین چیزی هم تقریبا جزء محالات هست.
در جایی از فیلم نامه می خوانیم: ـ در بارة عشق. وفاداری؟ من فکر می‌کنم عشق که به پایان رسید، کسالت بار می‌شه. من از حضور دائمی زن‌ها و عشق می‌ترسم. یک بار دوستی از من پرسید وفاداری چیه؟ می‌دونی چی جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه یک لحظه است. هیچ معجزه‌ای اگه خودش دوام نیابد با هیچ قراردادی دوام نمی‌یابد.
این قسمت عالی است. ای کاش مخلباف نام فیلم را عشق و فلسفه می گذاشت هر چند نام فلسفه برای این فیلم باری است که بی خود بر شانه های فیلم نامه نویس سنگینی می کند ولی بهتر از نام فعلی است. و یا انتخاب نام عشق بدون هدف.

نگاه کارگردان
اين چهار زن درواقع، براي من معرف يک زن هستند که هريک اززاويه اي تحول معناي عشق را در تجربه زندگي زنانه، منعکس مي کنند: دوران بيگناهي رمانتيک، دوران انتقام هاي عاشقانه، دوران غرق شدن درمسائل جنسي و دوران اندوه پختگي وبازآفريني . مرد اما در هر یک از زنها مراحل مختلف پختگی یک زن را نمی بیند. او در هر یک از زنها عشق را می جوید و تنهایی را می یابد. او تعدد عشق های خود را دلیلی بر جهان پر از عشق نمی داند او فریاد می کند که جهان معاصر فاقد توانایی آفرینش عشق های مطلقی چون رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون است. او عشق را چون هر پدیده ای معلول شرایط خود می داند. و از این رو آن چه را تولدش به شرایط وابسته است میرا و گذرا می داند. او احساس می کند: در کره زمین عشقی موجود نیست این تنها شرایط عاشقانه است که ما را دچار توهم می کند. از طرفی برای من " سکس و فلسفه " و " نوبت عاشقی " یک دوگانه سینمایی اند. این دو فیلم همدیگر را تکمیل می کنند، بی آن که یکدیگر را تکرار کنند و جالب این که هر دو از عشق و نسبیت حرف می زنند، هر دو در خارج از ایران ساخته شده اند. ( نو بت عاشقی در کشور ترکیه و سکس و فلسفه در کشور تاجیکستان ) و نمایش هر دو فیلم در ایران ممنوع است.
------------------------------------------------
نقد پوريا ماهرويان از سايت بي بي سي
فيلم با نمايی ثابت از داخل خودرويی در حرکت که بر روی داشبورد آن شمعهای روشن چيده شده آغاز می شود. تنها صدای جان شنيده می شود که به معشوقه هايش تلفن می کند. اين نما چهار بار تکرار می شود بدون اينکه نشانه ای از ايجاز در آن ديده شود. با اين حال بيننده منتظر است که اين مقدمه کشدار به داستانی پر جنب و جوش راه يابد که نه تنها اين اتقاق نمی افتد بلکه پيروی اين مقدمه از خود آن طولانی تر و کسل کننده تر است و تصاوير نمادين و به اصطلاح استعاره ای که در مقدمه آمده با جلو رفتن داستان افزايش می يابد.
فصل طولانی دعوت از دخترها و جمع شدن آنها در کلاس رقص، بيننده را از همان ابتدا دچار سردرگمی می کند.
در بخش دوم که داستان آشنايی و شکل گرفتن عشق ميان جان و معشوقه هايش روايت می شود، جان در مواجهه با هر کدام از دخترها حرفهايش را يک به يک تکرار می کند.
محتوا و جنس گفتگوهای فيلمنامه آقای مخملباف از دهان هر شخصيتی بيرون می آيد تفاوتی با هم ندارند. چه مهماندار هواپيما (مريم)، چه پزشک بيمارستان (تهمينه)، چه معلم چهل ساله رقص (جان) و چه شاعری که مريدانش نيمه شب هم او را رها نمی کنند، جنس نگاه همه شان به عشق، زندگی و زمان يکی است و همه با ادبيات مشترکی و با بيانی احساساتی و بی رمق برداشت خود را از اين مقوله ها بازگو می کنند.

مريم غايبوا، بازيگر نقش مريم
تمام گفتگوهای فيلم گويی می خواهند بيانگر و نماينده "فلسفه" و مشاهدات کارگردان باشند، اما بيشتر به نامه های عاشقانه نوجوانان نو بالغی می مانند که تازه در جاده عشق و عاشقی قدم گذاشته اند. به بخشهايی از متن فيلمنامه سکس و فلسفه توجه کنيد: (1)
مريم: همزمان با چهار دوست دختر؟ اين عشقه؟
جان: اين جستجوست مريم. با هر يک از شما من پاره‌ای از قلب خودمو يافتم. می‌دونم که اين پاپان ماست اما می‌خوام با يکی يکی‌تون گفتگو کنم. اجازه بدين از کسی گفتگو رو شروع کنم که عشق اولم با اون شروع شد. حالا برمی‌گردين سر تمرين رقص؟
مريم: باورم نمی‌شه که اين آخرين باريه که با تو می‌رقصم. تقدير نبوده که من و تو با هم باشيم. تو و رقص‌رو برای هميشه ترک می‌کنم.

 

شمع و گل و پروانه
مخملباف در فيلم نگاهی مادی به مقوله عشق و احساس دارد. او عقايد نظری اش را با تصاويری قابل پيش بينی و کليشه ای همراه می کند. جان برای اينکه بگويد که کمتر از عمر يک روزه يک پروانه از زندگی لذت برده، پروانه ای را نشان می دهد که روی گلی نشسته؛ و طول مدت زمان خوشی هايی را نيز با ثانيه شماری ثبت کرده که هميشه در دست دارد و دقايق فرح بخش زندگی اش را می شمارد.
يا برای اينکه نشان داده شود جان تولدش را به تنهايی جشن می گيرد، تک شمعی دست می گيرد و پشت فرمان اتومبيلش در خيابانها پرسه می زند.
برای اينکه رابطه جنسی نسبتا بسته ای را به تصوير بکشد، دو دست نشان داده می شوند که صاحبان شان بر آنها بوسه زده اند و سپس دستها دقايقی در هم می آميزند که يکی از ملال آورترين صحنه های فيلم را شکل می دهند.
شراب، کلوز آپ، برگهای پائيزی و ديگر هيچ

دلير نظر از خوانندگان مشهور تاجيک است
فيلم سراسر پوشيده از نماهای نزديک (کلوز آپ) است، بطوريکه استفاده بيش از اندازه از کلوز آپ معنی و مفهوم کاربردی اش را به طور کلی از دست می دهد.
مخملباف قصد دارد با استفاده از عواملی چون جام شراب، شمع و گل و پروانه، برگهای پائيزی و .... و استفاده از آنها در پس زمينه هايی با رنگهای تند و کنتراست شديد تصاوير چشم نوازی خلق کند که بر فضای " شاعرانه" فيلمش بيافزايد.
متن کامل فیلمنامه
حضور بین المللی فیلم :
1 - جشنواره بین المللی فیلم مونترال، کانادا 2005
2 - جشنواره بین المللی فیلم اروپا آسیا، قزاقستان 2005
3 - جشنواره بین المللی فیلم پوسان، کره جنوبی 2005
4 - جشنواره بین المللی فیلم توکیو فیلمکس، ژاپن 2005
5 - جشنواره بین المللی فیلم لندن، انگلیس،2005
6 - جشنواره بین المللی فیلم مستقل آسیا، 2005
7 - جشنواره بین المللی فیلم ریودو ژانیرو، 2005
-----------------------------------------------------------------------------------------

نمای آغازين سکس و فلسفه به نحوی نمادين هم سبک خاص مخملباف را نشان می دهد و هم بن بست اين سبک را. داشبورد اتوموبيلی سراسر شمع چين شده است. اين شمع های جشن تولد مردی است که گويی از جهان جايی برايش جز همين اتوموبيل نمانده است تا شمع هايش را روشن کند. صحنه ای که هم گيراست هم غيرواقعی. جهان غيرواقعی مخملباف چگونه می خواهد برای يک مساله جهانی يعنی عشق و همخوابگی که همه آدمها با آن درگيرند سخنی از جنس واقعيت داشته باشد؟

مخملباف هميشه توانسته است سوررئال را در خدمت رئال درآورد. اما اين بار دنيای او بيشتر نشان به هم خوردن تعادل رئال است و ناتوانی در ايجاد سوررئال.

در واقع فيلم سکس و فلسفه به نحوی رقت آور نشانه ای است از بی تجربگی در سکس و بی مايگی در فلسفه. چنانکه نشانه های استادی را دارد که دل به بازی های کودکانه بسته است. او در اين فيلم مثل استاد نقاش ماهری است که مست در خيابان تلو تلو می خورد و سرانجام به خانه نمی رسد بلکه در جوی آب می افتد.

اگر فيلم او را را نمونه ای از فرهنگ ايرانی بگيريم می توان ميزان ناکامی فرهنگ ايرانی را دو مقوله مورد کنکاش فيلم سنجيد و همزمان به شکلی طعنه آميز ديد چگونه فيلمسازی که مدعی است حرف تازه ای برای جهان دارد تنها تصوير ناکامی خود و فرهنگ خود را به جهان منتقل کرده است. نمونه ای فرهنگی از همان چيزی که سه دهه است در سياست هم تجربه می کنيم.

فيلم به نحو غيرمنتظره ای سرشار از کليشه های دستمالی شده است اما در همان حال بسيار هم پرمدعاست. شمع و گل و شراب و رنگ قرمز و برگ پاييز در بيانی مهدی سهيلی وار بشدت در فيلم زورچپان شده و در کنار گرامافون رمانتيک عتيقه و گيلاس های بلورين و رقص دخترکان و فضاهای شبه اروپايی تصوير کاملی از نگاه ايرانی به جهان مدرن ارائه می دهد. نگاهی که بدون گذار از عهد رمانتی سيسم يکباره می خواهد از پست مدرنيسم حرف بزند اما از ساده ترين مشاهده عناصر فرهنگی اطراف خود عاجز است. (فيلمساز چنان غرق دنيای ساختگی خود است که حتی وقتی شعر پر کن پياله را بر زبان شاعری تاجيک جاری می کند فراموش می کند که در دنيای تاجيکان اين واقعا پياله است که به کار می رود و نه گيلاس های بلورين! شاعر می گويد: "پر کن پياله را" و مرد اول فيلم شراب را در گيلاس می ريزد و به او می دهد.)

مخملباف تقريبا هيچ چيز از دنيای تاجيکی نمی گويد يا نمی داند که بگويد. تمام لوکيشنهای فيلم در دوسه محيط بسته و يکی دو باغ و يک خيابان دراز احتمالا در حاشيه دوشنبه خلاصه می شود. او حتی برای ماشين سواری های فيلم هم از يکی دو خيابان اصلی شهر که هر توريستی از آنها باخبر می شود خارج نشده است. او اصلا آدم کنجکاوی نيست. نمی داند دوشنبه دهها خيابان ديگر هم دارد. او عاشق همان اولين خيابانی می شود که در شهر ديده است. مثل آنکه در همان نگاه اول عاشق زنها می شود. هر زنی که باشد. مهماندار هواپيمايی که با آن سفر می کند يا پرستار/ پزشکی که او را در بستر بيمارستان معاينه می کند يا زنی روسپی (او در همين جا هم از کليشه جدا نمی شود: چند نفر از ما عاشق مهر حرفه ای مهماندارمان شده ايم يا پرستارمان يا اولين روسپی که با او خوابيده ايم؟). نگاه او اين بار هم مثل فيلم سکوت اش بشدت توريستی است و با آنکه همان جامعه نه چندان بزرگ تاجيکی را نمی شناسد ادعای فيلمی برای همه جهان دارد.

اما حرف او برای جهان چيست؟ او که بيشتر از تصوير و سينما بر کلام شبه فلسفی خود تکيه می کند با اين کلام می گويد: عشق برای همان دورانی که گرم است معتبر است و نبايد پای آن را به وفاداری اجباری –ازدواج؟- بست. و رمز اينکه او چهار بار عاشق می شود همين است که از گرمايی به گرمای ديگر برود. اما عاقبت می گويد که تنها مانده است. اين حرف تازه ای است؟ اين حرف را اروپايی جماعت که احتمالا مخاطب اصلی مخملباف است چند دهه است با هزار زبان و هزاران سايه روشن آن به فصاحت تمام می گويد. مخملباف تازه به آن رسيده است فکر می کند دنيا هم اين حرف برايش تازگی دارد. اما مخملباف واقعا به اين حرف "رسيده" است؟

اروپايی جماعت ممکن است نتيجه بگيرد که خب حداقل از فيلم اين فيلمساز ايرانی فهميديم که آن طرفها هم مثل اينطرف دنيا به چنين تجربه هايی رسيده اند. اما اينطور است؟ آيا مخملباف از تحولی در فرهنگ ايرانی يا تاجيکی حرف می زند؟ فيلم اين را نمی گويد.

نکته تازه شايد اين است که يکی از چهار معشوقه مرد اعتراف می کند که او هم با چهار مرد رابطه داشته است. اين تا حدودی تاجيکی هست. زيرا روابط خارج از ازدواج در تاجيکستان به قول بعضی جامعه شناسان از فرانسه هم بيشتر است. اما سيلی خوردن زن به دليل اين اعتراف در نزد چهار مردی که پای ميز نشسته اند و همه معشوقان او بوده اند زيادی ايرانی است!

فيلمساز ما اصولا نمی داند برای که فيلم می سازد و پايش را بر کدام فرهنگ سفت کرده است. نمونه بارز لامکانی عذاب آور فيلم رفتار مخملباف با تماس دو جنس و مساله بوسيدن است. با آنکه فيلم مساله اصلی اش سکس است و عشق، ما در آن هيچ نوع تماس جنسی يا عاشقانه نمی بينيم. بجز دو سه صحنه که مرد فيلم زنی را مثل پدری که دخترش را آغوش کرده باشد به آغوش می گيرد، هر نوع رفتار جنسی ديگر ناکام می ماند. مخملباف نمی تواند به خود بقبولاند از سکس حرف نزند و نمی تواند هم اجازه دهد که دو هنرپيشه در فيلم او يکديگر را ببوسند. در نتيجه صحنه عذاب آوری در فيلم می آيد که زن و مرد در پلانی طولانی دست هاشان را به هم می مالند. من که ياد فيلم های هندی افتادم که در صحنه های حساس دو شاخه گل نشان می دادند که به سمت هم خم می شوند! فيلمساز يا بايد بتواند با فضاسازی اروتيک جای خالی تماس را پر کند و يا از "فرهنگ تماس" دو جنس کمک بگيرد. هيچ بنی بشری در تاجيکستان اين نوع با معشوق خود تماس برقرار نمی کند که مخملباف نشان می دهد.

از آن بامزه تر آن است که مرد فيلم با يکبار ديدن، عاشق دختری روسپی می شود و وقتی با او به خانه اش که کاروانی است می رود دختر او را پشت پرده تنها می گذارد و به مرد می گويد خب وقت خواب است خواب خوش! من نمی دانم اين زاهد بازی است يا تظاهر يا بی تجربگی يا ندانمکاری. اما هر چه هست منطق ندارد.

دنيای مخملباف دنيای همه کسانی است که نخوانده ملا می شوند و بی تجربه ادعای درس آموختن به باتجربه ها دارند و خلاصه بی بعثت احساس پيغمبری می کنند. برای او، در مقام سينماگر، سکس هنوز به طور قطع و مسلم يک تابو است. درک او از عشق بسيار کودکانه است و بگوييم نوجوانانه. اين عيبی نيست که کسی عشق و سکس را در گذاشتن سر بر سينه محبوب خود خلاصه کند تا صدای تاپ تاپ قلب او را بشنود اما اينکه با شناختی ابتدايی بخواهد در باره پيچيده ترين پديده انسانی فلسفه بگويد دست کم بر خلاف صميميت است که اساس هنر است.

ممکن است کسی بگويد البته که مخملباف شناخت اش ابتدايی نيست. سخن من اما شخص مخملباف نيست. سخن من سينمای مخملباف است. سينمايی که او در آن جسارت "نوبت عاشقی" را هم ندارد. نوبت عاشقی در زمان خود بسيار جسورانه بود. سکس و فلسفه تصوير شايد مخدوشی از مخملباف است. شايد او توانايی هايی دارد که به هر دليل -و احتمالا به دليل مشکلات ذهنی خودش با موضوع- در اين فيلم به کار نگرفته است. اما من بر اساس فيلم موجود می توانم بگويم که سکس و فلسفه نسخه دست سومی از نوبت عاشقی است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مصاحبه راديو آلمان با مخملباف در مورد اين فيلم
مصاحبه گر: مريم افشنگ (گزارشگر صداى آلمان در رم)

صداى آلمان: آقای مخملباف، در فیلم «سکس و فلسفه» تماشاگر با بازیهای اغراق‌آمیزی مواجه است و فضاهای خاصی که تکیه به نمایشی بودن یا تئاتری بودن دارند. آیا شما بعنوان کارگردان هدف خاصی را از تئاتری بودن این صحنه ها دنبال می‌کردید؟
محسن مخملباف: قصه‌ای تخیلی‌ست، فاصله دارد از فیلم هایی که من تا بحال ساخته‌ام و در واقع یک موقعیت «برشت»ی است، منتها با یک تلاشی برای اینکه این وجه‌اش پوشیده باشد. قصه‌ی مردی ست که چهاربار عاشق شده و معلم یک کلاس رقص است، از طریق بیادآوردن خاطرات عاشقانه‌اش راجع به مفهوم عشق فکر می‌کند که آیا اصلا عشق واقعیت دارد؟ آیا عشق ابدی ست؟ آیا همانطور كه هرچیزی یکروزی بوجود می‌آید و از بین می‌رود، آیا عشق هم بوجود می‌آید و با عشق دیگری از بین می‌رود؟ اینها یکسری سوالهایی ست که بازیگر فیلم دارد، ولی این به لحاظ فرم در یک مدلی کار شده است که انگار فیلم بین تئاتر و سینما، بین رقص و واقعیت، بین گذشته و حال رفت و برگشت دارد. یک تجربه ای بوده است برای من به لحاظ فرم و میزانسن. مثلا شاید بعکس خیلی فیلم ها که ممکن است حرکت دوربین را من به حداقل رسانده باشم، توی آن مدام دوربین حرکت دارد، مدام بین سالن تئاتری رقص و بیرون رفت و برگشت دارد، یک تلاش عامدانه است.
صداى آلمان: «سکس و فلسفه» تکیه خاصی برجسم و بدن انسان دارد. آیا می خواستید در حقیقت بگویید که سینمای ایران آرام آرام باید نزدیک بشود و توجه بکند به جسم؟ و اینکه مثلا ما یک پلانی را داریم، حدود چند دقیقه، دست یک زن و مرد با هم بازی می‌کنند، این دو دست همدیگر را می فشارند و تکیه‌ی شما با این بازیهایی که حالا در صحنه های دیگر هم یکجورهایی تکرار می‌شود، اینست که سینمای ایران جسم را فراموش کرده است؟
محسن مخملباف: من نمی‌توانم برای سینمای ایران مانیفیست بدهم، من تجربه های خودم را می کنم. بهرجهت این یک قصه ای ست راجع به عشق و رابطه ی عاشقانه. چهارمدل عشق و به نوعی چهار تجربه ی زنانه توی این فیلم وجود دارد، زنی که فقط عشق اش آسمانی ست، زنی که عشق اش زمینی تر شده و همینجوری مدام لایه های مختلفی که در یک طیف مدام رنگ به رنگ می شود. این در واقع یک تجربه است برای گفتن یک قصه که من نمی توانم بگویم سینمای ایران باید به کجا برود. من تقریبا تلاش کرده ام با هر فیلم ام یک چیزهایی را بشکنم، حالا، در فرم یک چیزی را تجربه بکنم، گاهی در مطرح کردن یک موضوع. مثلا سالها پیش، وقتی که صحبت کردن از عشق تقریبا دشوار بود، من آن فیلم «نوبت عاشقی» را ساختم راجع به اینکه آیا یک زن اصلا حق دارد که همسر خودش را انتخاب بکند که آن جنجالها شد، یا مثلا در «شبهای زاینده رود» راجع به ریشه های فاشیسم توی ایران، چه در چپ، چه در راست كه حضور دارد در فرهنگ ما که آن فیلم توقیف شد. اینها روحیات خود من است در محتوی، در کارهای خودم. بنابراین نمی توانم مانیفیست بدهم که بقیه آیا باید اینکار را بکنند یا نه!
صداى آلمان: سينمای ایران در در دهه ی ۶۰ با سانسور شدیدی مواجه شد، ولی از دل آن سانسور سینماگرهایی آمدند بیرون که یکی از آنها شما بودید و بنوعی سینمای ایران را در جامعه ی بین الملل مطرح کردند. چی می شود که بعد از گذشت ۲۰ سال سینماگرهایی مثل شما دیگر حاضر نیستند توی ایران فیلم بسازند و خارج از ایران شروع به فیلمسازی می کنند؟ آیا فشارها بیشتر شده و ما دوباره داریم با یک فشارهای جدیدی مواجه می شویم، یا اینکه شما سبک فیلمسازی تان را خواسته اید تغییر بدهید و نخواستید دیگر در ایران فیلم بسازید؟
محسن مخملباف: هنوز من بزرگترین آرزویم اینست که مدام و مدام در ایران فیلم بسازم. در واقع ما نیستیم که فیلمسازی را در ایران تعطیل کردیم. فیلمسازی ما را در ایران تعطیل کرده اند، وقتی که به فیلمنامه های ما اجازه نمی دهند. مثلا فرض کنید، خانم من یک فیلمی را اجازه گرفته از وزارت ارشاد که در افغانستان ساخته است. با اینکه این فیلم سناریوش اجازه گرفته، خود فیلم اجازه گرفته، اما در ایران نمایش اش نمی دهند. اصلا معنی اجازه می رود زیر سوال، ولی خوب این فیلم را می گذارند برود خارج از کشور. به نظر من یکنوع نمایشی است از اینکه در ایران آزادی هست. یکنوع سانسوری هم متاسفانه در دوره ی آقای خاتمی هم وجود داشته است که «سر را با پنبه بریدن» می توانیم اسمش را بگذاریم. یعنی یک اکران محدود خیلی کوچک، بدون تاثیرات اجتماعی. حتا می شود گفت شاید در دوران قبل از آقای خاتمی بسیاری از این فیلم های هنری اکران های خوبی می گرفتند و قبل از اینکه مطبوعات این نقش را داشته باشند در یک دهه ای، علی رغم سانسور شدید، سینمای ایران تاثیرات اجتماعی خوبی داشت در تغییر افکار عمومی، برای ارسال یک تصویر صحیح تر و واقعی تر از مردم ایران به مردم کشورهای دیگر. سینمای ایران چه در دهه ی ۶۰ و در دهه ی ۷۰ وقتی از ایران به خارج از ایران آمده است، در واقع تصحیح کرده تصویر ملت ایران را. گاهی وقتها عشق به ایران را ایجاد کرده است. من شخصا تصمیم گرفته ام بجای فیلم نساختن و درانتظار اینکه یکروزی این تنگ نظری ایرانی دوباره یک خرده صحه ی صدر پیدا بکند، ولی ممکن است در آنروز من مرده باشم یا وقت زیادی را از دست داده باشم، از ایران خارج بشوم، بعنوان یک مهاجر در هر کجا که شرایط فیلمسازی مناسب است فیلم ام را بسازم. به این امید که هموطنان ایرانی ام بالاخره یکروزی، نه یکروزی، همین حالا از طریق نوار ويدئو که دنیای بازتری دارد این فیلم ها را تماشا کنند

-----------------------------------------------------------------------------------------
آثار ممنوعه (در ايران) :
1. فيلم نوبت عاشقي (از سال 1369 به بعد)
2. فيلم شب‏هاي زاينده‏رود (از سال 1369 به بعد)
3. فيلم نون و گلدون (از سال 1374 تا 1376)
4. فيلم سكوت (از سال 1376 تا 1379)
5. فيلم ناصرالدين شاه آكتور سينما (از سال 1371 تا 1372)
6. تست دمكراسي (از سال 1379 به بعد)
6. فيلم الفباي افغان (از سال 1380 به بعد)
8. سکس و فلسفه (از سال 1383 به بعد)
9. فيلمنامه فراموشي (از سال 1383)

+ یازیلیب  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساهات 17:49   یازان دوغا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک ضرب المثل آفریقایی: این سیاره رو از اجدادمون به ارث نبردیم، بلکه از بچه هامون قرض گرفتیم

پیوندهای روزانه
Türk Dil Kurumu
ccleaner 2.07
FG66P
فاير فاكس 3.0.3 پرتابل
فلش پلیر
Orbit Downloader
بهتر از گوگل
firefox 3
te7
ccsetup200
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شترمرغ
بوقلمون
ماهی خاویاری
میگو
گیاهان داروئی
هیدروپونیک
موفقیت,مدیریت,کسب و کار
لینک
کوته نوشته ها
قارچ
فیلم
متعلق به موضوع خاصی نیست
چای
پزشکی
ماهواره
عکس
ادبی
Turki
دکوراسیون و معماری
علمی
موبایل
کامپیوتر
موسیقی
پزشکی سلامت
اقتصاد
کتاب
لوازم خانگی
فاركس
فلسفه
آشپزي
هنر
اتومبیل
پیوندها
Turk people virtual society!
کاتالاکسی
کتابهای عامه پسند
هزارتو
آی تی بلاگ
لانگ شات
برای همه
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی کوهستان ایران
Better Homes and Gardens
پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان ایران
Free SMS
انجمن بانوان
بزرگان وبلاگچی 2006
فیلمهای بسیار کوتاه آموزشی
مهندسی صنایع
ارزش افزوده
managership
شش سیگما
دید مهندسی
راهکار مدیریت
خاطرات یک مدیر
تفکر سیستمی
مدیریت.صنایع.حسابداری
مدیریت تحول
طوفان ذهنی فن آوری
سازمان مدیریت صنعتی
تبیان
اسمشینگ
good reads
ziza
مسعود مهرابي - صاحب امتياز و مديرمسئول ماهنامه فيلم
مجله بخارا
خاكريز اقتصاد
turkesh
انجمن حمایت از کودکان کار
گروه کوهنوردی لاله های زرد
*** باشگاه اندیشه ***
بزرگترين پايگاه مقالات ايران
انجمن رياضيدانان جوان
نام الكترونيك
فکر نو
والس
بانک مقالات واطلاعات فارسی
آشپزي
ياپراق فصلنامه تركمن هاي ايران
بانک مقالات فارسی
دريافت بورس تحصيلي
بانك اطلاعات نشريات كشور
ماهنامه هنر موسيقي
ماهنامه رايانه
ماهنامه مديريت دانش سازماني
ماهنامه كودك
گياه شناسي p30world
آواي آزاد
خرید آنلاین
Türkün yaşadığı her yerde
turkay friendfeed
آپلود فایل mediafire
کتابخانه مجازی قفسه
پزشکان بدون مرز
سایت کنجکاو
طرح های نو
 
دیگر
خوبان
کتاب خوب
فیلم خوب
موزیک خوب

web stats


 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM